زندگی نامه مولانا

زندگی نامه مولانا

 

 

 زندگی نامه مولانا به قلم استاد شادروان کاظم برک نیسی به همراه تحلیل هایی دقیق از رابطه شمس تبریزی و مولانا. برای مطالعه اینجا را کلیک کنید.

 

  آنکه بود از جَهان، همیشه جِهان

 سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی و تاملات اشراقی بوده است، از این رو در طی قرون و اعصار، نام ­آورانی بی ­شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است. یکی از این بزرگان نام­ آور، حضرت مولانا جلال­ الدین محمّد بلخی است که به ملّای روم و مولوی رومی آوازه یافته است1. او در ششم ربیع­ الاول سال 604 هجری قمری در بلخ ­زاده شد2. پدر او مولانا محمد­ بن ­حسین خطیبی  او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده­ اند.  بهاء­ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می­ پیوست3. و در علم عرفان و سلوک سابقه دیرین داشت. او اهل کشف و ذوق بود و عالمی کامل که در همه علوم و فنون زمان خود به مقام استادی رسیده بود.

 بود اندر همه فنون استاد                  حق به وی علم را تمامت داد4

 از آن رو که میانه خوشی با قیل و قال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می­ دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پس پرچمداران کلام و جدال از آن جمله فخرالدین رازی، با او از سر ستیز در آمدند و همه جا بدو تاختند و وی را رنجاندند. فخر­الدین که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و روی او نفوذی بی­چون و چرا داشت،  بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت به طوری که دیگر جای درنگ نبود.

 

چون که از بلخیان بهاء ولد           گشت دلخسته آن شه سرمد

ناگهش از خدا رسید خطاب         کای یگانه شهنشه اقطاب

چون تو را این گروه آزردند            دل پاک تو را ز جا بردند

بدرآ از میان این اعدا                   تا فرستیمشان عذاب و بلا5

 

سلطان العلماء رخت سفر بربست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته، به شهر خویش باز نگردد و این در زمانی بود که زمینه­ های هجوم مغول به ایران نیز فراهم می­ گشت.

کرد تاتار قصد آن اقوام           منهزم گشت لشگر اسلام6

به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید. به هر حال جای درنگ نبود پس شهر به شهر، دیار به دیار رفت تا به بغداد رسید و چندی در آن شهر اقامت کرد و سپس راه حج در پیش گرفت و بعد به ارزنجان آمد و زمستان را در آق شهر ارزنجان گذراند. چون خواست از آن شهر سفر کند، علاء­الدین کیقباد، قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد.

او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت و همگان از سخنان حکمت بار و عارفانه وی بهره ها گرفتند.

آمدند و زیارتش کردند          قند پند ورا ز جان خوردند7

 

که تویی در جمال مانندش

 

وفات سلطان العلماء

سرانجام این شمع فروزان ارشاد و ایمان در حدود سال 628 هجری قمری خموش شد و مرغ جانش از خاک به عالم پاک پرگشود و در دیار قونیه به خاک سپرده شد.

در این زمان، مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می­نهاد که مریدان برگرد او ازدحام کردند و از او خواستند که بر مسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد8.

 

همه کردند رو به فرزندش               که تویی در جمال مانندش

شاه ما زین سپس تو خواهی بود     از تو خواهیم جمله مایه و سود9

 

او به ارشاد مریدان و دستگیری طالبان پرداخت و یک سال بدین منوال گذشت.

 

جان او بود معدن اسرار

 

سید برهان الدین محقق ترمذی

او مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی است که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی علاوه بر کمالات اخلاقی و مدارج روحانی، دانشمندی کامل و فاضلی تمام عیار بود.

 

جان او بود معدن اسرار           همچو خورشید چشمه انوار10

 

ناگهان او بار سفر بربست تا به دیدار مراد و مرشد خود، سلطان العلماء در قونیه برسد. شهر به شهر، دیار به دیار ره می­ پیمود.  هامون­ های قفر و خشک را پشت سر می­ نهاد تا به اینکه به قونیه رسید و یکسر سراغ سلطان العلماء را گرفت، غافل از اینکه او یک سال پیش از این، خرقه تهی­ کرده و کالبد جسمانی را در خاکستان دنیا نهاده و به ملکوت اعلی پرگشوده است.

وقتی که که سید، نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود، رو به مولانا کرد و گفت: تو در عالم شریعت و فتوا جانشین پدر شدی، اما در باطن هم علومی است که از وی به من رسیده است. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی.

به دستور سید، مولانا به ریاضت پرداخت و سه چله متوالی برآورد و پس از این ریاضت معلوم شد که نقد وجود این انسان، پاک و خالی از غلّ و غشّ است.11

مولانا مدت 9 سال با سید همنشین و مصاحب بود و زان پس، سید برهان الدین، رحلت کرد.

 

بود در خدمتش به هم نه سال           تا که شد مثل او به قال و به حال12

 

خَضِرَش بود شمس تبریزی

 

طلوع شمس تبریزی

مولانا در آستانه 40 سالگی مردی به تمام معنی عارف و دانشمند و جامع علوم و فنون مختلف دوران خود بود و مریدان و عامه مردم، چون پروانه بر گرد شمع وجود او می­چرخیدند و حصّه ها می­جستند و بهره ها می­بردند. تا آنکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس الدین تبریزی به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش، قلب و روح او را بگداخت و یکسره سودایی و شیداییش کرد و این سجاده نشین باوقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف می­کند:

 

زاهد بودم ترانه گویم کردی               سرحلقه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه کودکان کویم کردی

 

پیوستن شمس تبریزی به مولانا در حدود سال 642 هجری قمری اتفاق افتاد، چنان او را واله و شیدا کرد که درس و بحث و وعظ را به یکسو نهاد و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت. و از آن زمان، طبع ظریف و ذوق سلیم او در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرایش اشعار پرشور و حال عرفانی پرداخت.

 

خضرش بود شمس تبریزی              آنکه با او اگر در آمیزی

هیچکس را به یک جوی نخری           پرده های کلام را بدری13

 

شمس تبریزی به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد، معمایی است که "کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را."

 

مرغ مهرش ز لانه شان بپرید

غروب موقت شمس تبریزی

رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طبع، از زیر خاکستر روی و ریا زبانه کشید و خود نشان داد. آنها می­دیدند که مولانا، این عارف کامل و مفتی فاضل، خود مرید ژنده پوشی گمنام گشته و به قدری در وجود او مستغرق شده که هیچ التفاتی بدانان نمی­کند. این امر، آتش حسادت آنان را پر لهیب کرد و فتنه­جویی آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس تبریزی ناسزا می­ گفتند و ساحر و جادوگرش می­خواندند و کوس خودبینی می­زدند و خود را از او بالاتر و برتر می­دیدند از اینرو از التفاتات مولانا به شمس تبریزی و بی­ اعتنایی او به ایشان گله می­ کردند.

 

در شناعت در آمدند همه                 آن مریدان بی خبر چو رمه

گفته با هم که شیخ ما ز چه رو         پشت بر ما کند ز بهر چه او؟

ما همه نامدار ز اصل و نسب             از صغر در صلاح و طالب رب14

 

شب و روز، انجمن ((خر مریدان)) بدین گفت­ و­گو ها گرم بود و همگی به خون شمس­ الدین تشنه بودند.15

شمس­ تبریزی از گفتار ورفتار گزنده مریدان قشری و خودبین و تعصب کور و آتشین قونویان رنجیده و بیتاب شد و چاره ای جز کوچ و رحیل ندید. از اینرو در روز 5 شنبه 21 شوال سال 643 هجری قمری قونیه و قونویان را ترک گفت و بدینسان این آفتاب معرفت و حقیقت، پرتو زرین خود را از سر این شهر برداشت و از کرانه دمشق تابیدن گرفت.

 

دوستی را از آن نفر ببرید                 مرغ مهرش ز لانه شان بپرید16

 

شمس تبریزی در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی­قرار و ناآرام. زان پس دیگر به کسی التفات نمی­ کرد و پیوسته در خود بود. مریدان خام طبع دیدند که رفتن شمس تبریزی نیز مولانا را متوجه آنان نساخت بلکه بر انزوا و خلوت و بی خویشی او افزود. از اینرو لابه­ کنان نزد او آمدند و عذرها آوردند و پوزش ها خواستند و از کردار و رفتار زشت و پلشت خود اظهار توبه کردند.

 

پیش شیخ آمدند لابه کنان               که ببخشا مکن دگر هجران

توبه ما بکن ز لطف قبول                  گرچه کردیم جرم­ها ز فضول17

 

مولانا فرزند شایسته و خلف خود، سلطان ولد را همراه با جمعی از اصحاب به دمشق فرستاد تا آن دلبر جانان و محبوب گریزپا را به قونیه بازگردانند و پیغام­هایی جانسوز و پرشور برای او فرستاد از آن جمله: "ای آفتاب جهانتاب، پرتو عنایت از این سرمازدگان فراق باز مگیر و به نور خود دیار دلخستگان را روشنی بخشای."18

سلطان ولد، بیدرنگ به فرمان پدر همراه با جمعی از یاران صدیق، سفر آغازیدند و بی امان دشت ها و هامون های خشک و قفر را در سرما و گرما پیمودند و شهرها و آبادی ها را پشت سر می­نهادند و چنان مست و واله جمال شمس بودند که رنج و تعب این سفر پرشتاب و دراز چون شهد و عسل شیرین می­ آمد.

 

بی تعب می­دویدند در صحرا              کم ز که می­شمرد هر که را

خار آن ره بر او چو گلشن بود             بود از هر زبان هزاران سود

 نار گرما و سختی سرما                   می­نمودش چو قند و چون خرما19

 

سرانجام، پیک مولانا به مطلوب دست یافت و با شکوه و احترام پیغام جانسوز او را به شمس رساند و آن ولی مرشد و آفتاب جهانتاب حقیقت و ارشاد از سر مهر و حنان عزم بازگشت به قونیه نمود.

سلطان ولد به شکرانه این موهبت عظمی، یک ماه پیاده در رکاب شمس­ تبریزی ره سپرد تا آنکه به قونیه در آمدند20 و پرتو این آفتاب بر قونویان تابیدن گرفت و سرمای آن دیار را با گرمای خود زدود و مولانا از گرداب غم و اندوه و آه فراغ رها شد و دوباره بوستان دلش از نسیم جانبخش این باد صبا، شکفتن آغازید و مریدان گستاخ و شوخ چشم نیز عذرها آوردند و پوزش ها خواستند.

 

نی به کس بو رسید از او نه اثر

غروب دائم شمس

مدتی کار بدین منوال سپری شد تا آنکه دوباره آتش حسادت مریدان خشک سر و خام طبع تیز شد و بر خرمن دل و دینشان شرر زد. پس توبه شکستند و پیمان گسستند و عذرهای پیشین بر طاق نسیان نهادند و سلسله خصومت و بدخواهی جنباندند و آزار و ایذای شمس­ تبریزی را از سر گرفتند و ره خیره سری پوییدند.

شمس­ تبریزی از رفتار و کردار نابخردانه این مریدان خودبین رنجیده شد و از گزند ایشان نژند خاطر گشت تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت آورد و گفت: دیدی که اینان باز عقل و خرد خود را به زنجیر نفس و هوی در کشیده و غوغا آغازیدند و از دغا و ریای آنان، مومنان نیز دست از ایمان شسته و گوشه ­ای نشستند. اینها چنین خواهند که میان من و مولانا جدایی افکنند و آنگه به سرور و حبور پردازند ولی اینبار چنان خواهم رفتن که هیچ کس نداند من کجایم و چه بر سرم آمد. و چون این سفر به درازا کشد، همه گویند که او جان سپرده و یا مقتول گشته است.

 

خواهم این بار آنچنان رفتن               که نداند کسی کجایم من

همه گردند در طلب عاجر                 ندهند کس نشان ز من هرگز

چون بمانم دراز گویند این                که او را دشمنی بکشت یقین21

 

و او چند بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام، بی­ خبر از قونیه رفت و ناپدید شد و معلوم نشد که بر سر او چه آمد و چه شد.

 

هیچ از وی کسی نداد خبر                نی به کس بو رسید از او نه اثر22

 

بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت23.

 

روز و شب در سماع، رقصان شد

 

شیدایی مولانا

مولانا در فراق شمس بی­ قرار و ناآرام شد و یکباره دل از دست بداد و شوریدگی آغازید و روز و شب به سماع و رقص و ترانه پرداخت.

 

روز و شب در سماع، رقصان شد                  بر زمین همچو چرخ گردان شد24

 

حال زار و آشفته او در شهر بر سر زبان ها افتاد، همه مردم با حیرت و شگفتی از خود می­ پرسیدند: شگفتا که چنین مفتی و قطبی که خود، مرجع سوالات و نیازهای عامه است و امور آنان را به حکم و فتوا تعیین می­کند چه سان عاشق و شیدای آن ژولیده گمنام شده است؟!

 

غلغله اوفتاد اندر شهر                      شهر چه؟ بلکه در زمانه و دهر

کاین چنین قطب و مفتی اسلام         کوست اندر دو کون شیخ و امام25

 

 

حیفا که شیخ ما به کمند این درویش بی نام و نشان فرو افتاده است.

 

کرد آهنگ و رفت جانب شام

آهنگ رحیل

این شیدایی و آشفته سری بدانجا رسید که تاب و قرار از او در ربود و دیگر قونیه را جای درنگ ندید. پس ناگهان سفر را ساز کرد و قونیه را به سوی شام و دمشق ترک گفت. و جمع انبوهی از عام و خاص و مریدان رسیده و نارسیده در پی او روان شدند.

 

کرد آهنگ و رفت جانب شام             در پی­ اش شد روانه پخته و خام26

 

وقتی که این آفتاب جهانتاب ارشاد از کرانه دمشق طالع شد، گرمای معنوی آن، دل های سرد و فسرده آن دیار را گرما بخشید و شیفته خود کرد تا بدان جا که در شعاع پر نور او، مستغرق گشتند.

 

همه را کرد شیفته و مفتون              همه رفتند از خودی بیرون27

 

اما مردم آن دیار نیز شگفت زده شده بودند و با خود می­گفتند: او کیست و چه بزرگی است که این خورشید عرفان و معنا، همچون ذره­ای در پرتو انوار او چرخ می­زند؟! از آن سوی نیز مردم قونیه در فراق مولانابی­تاب شده بودند. به حدی که به سلطان روم عریضه­ ها نوشتند که مولانا را بازگرداند.28

 

 

  رفت چون کبک و همچو باز آمد

 

کمال کامل

مولانا در دمشق هرچه گشت و جست، شمس را نیافت و ناچار به قونیه باز آمد. در این سیر روحانی و سفر معنوی، هرچند که شمس تبریزی را به صورت و جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود طالع دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست، در خود حاضر و محقق است و همان حال شمس بر او نیز ظاهر و عیان. این سیر روحانی، در او کمال مطلوب پدید آورد: کبک طریقت بود و باز بلند پرواز حقیقت شد. قطره بود و دریا شد. ذره بود و آفتاب شد و یکسره شمس شد.

 

شمس تبریز را به شام ندید              در خودش دید همچو ماه پدید

گفت اگرچه به تن از او دوریم           بی تن و روح هردو یک نوریم

*

کرد رجعت به روم باز آمد                رفت چون کبک و همچو باز آمد

قطره اش چون فزود و دریا شد        بود عالی از عشق اعلی شد

چون چنین شد مگو نیافت ورا        کانچه می­جست شد بر او پیدا29

 

افلاکی می­نویسد: " اگرچه حضرت مولانا شمس­ الدین را به صورت در مشق نیافت اما به معنی عظمت او را و چیزی دیگر در خود یافت."30

مولانا به قونیه باز آمد و رقص و سماع و ترانه را دوباره از سر گرفت. قوالان و خوانندگان را نزد خود می­خواند تا بخوانند و بنوازند و او در سماع غرق می­شد و پیر و جوان، خاص و عام ، پخته و خام همانند ذره ای در آفتاب پر نور او می­گشتند و چرخ می­زدند.

 

پیر و برنا چو ذره ها رقصان              پیش آن آفتاب عشق از جان31

 

 

 رفت با جمع خلق، سوی دمشق

باز آهنگ رحیل

چندین سال بدین منوال سپری شد و باز حال و هوای آن شمس حقیقت در سرش افتاد و پیلش خواب هندستان عشق دید و آهنگ رحیل کرد و جمعی نیز از پی او روان.

چند سالی نشست و باز ز عشق                    رفت با جمع سوی دمشق32

 

ماهها در دمشق ساکن شد. بی­قرار و بی­تاب به جستن شمس­ تبریزی پرداخت ولی هرچه کوشید و جوشید، شمس خود را طالع ندید. در همان ایام که در دیار دمشق سر می­کرد، دانشمندان شام و شامات و سایر خواص و عوام از سر صدق تام و عشق تمام مرید و غلام او گشتند33 ولی او اعتنایی به این امور نداشت. سرانجام چاره ای جز بازگشت به دیار خود ندید.

 

 

 لقبش بود شَه صلاح­ الدین

 

صلاح الدین زرکوب

مولانا بنابر عقیده عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نگردد و حق در همه مظاهر، پیدا و ظاهر است منتهی در میان مظاهر، این مظهر اتمّ است که لیاقت تامّه برای مظهر اعلی شدن دارد و اینک باید دید که آن آفتاب جهانتاب که در کالبد خالی شمس تبریزی طلوع کرد و آنگه غروب کرد از کدامین کرانه سر برون می­آورد و از چه مشرقی طالع می­گردد و از وجود چه کسی نمایان می­شود؟

شیخ صلاح­ الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس­ تبریزی را تا حدودی پر سازد.

صلاح­الدین فردی عامی و امّی و از مردم قونیه بود و پیشه زرکوبی داشت و از علم و سواد بی ­بهره. حتی کلمات را نیز صحیح بر زبان نمی­آورد و به قفل، قلف می­گفت و به مبتلا، مفتلا!

افلاکی در این­باره می­گوید "همچنان منقول است که روزی حضرت مولانا فرمودند که آن قلف را بیاورند و در وقت دیگر فرمود که فلانی مفتلا شده است. بوالفضولی گفته باشد که قفل بایستی گفتن و درست آن است که مبتلا بگوید. فرمود که موضوع آنچنان است که گفتی و درست آن است که مبتلا بگوید اما جهت رعایت خاطر عزیزی چنان گفتم که روزی به خدمت شیخ صلاح­الدین مفتلا گفته بود و قلف فرمود و راست آن است که او گفت. چه اغلب اسماء و لغات، موضوعات مردم در هر زمانی است از مبدا فطرت34.

مولانا مدت هفت سال بر این حال بود که در اوج شوریدگی و آشفته سری و بی­قراری مردی صاحب دل را که محضر شمس ­تبریزی را نیز درک کرده بود، به عنوان صاحب و ((یار خلوتی)) برگزید و دید که شمس­ تبریزی از افق او تابیدن کرده است. و این یار غار تا حدی موجب آرامش درون و تسلی خاطر او گشت و خود گفت آن شمس که می­ گفتم و می­ جستم، به صورت صلاح­الدین باز آمد و مرا آرامش داد و او در واقع نرفته­ است، بلکه تنها جامه عوض کرده و به صورت صلاح­ الدین درآمده است.

 

گفت آن شمس دین که می­ گفتم             باز آمد به ما چرا خفتم

او بدل کرد جامه و آمد                              تا نماید جمال و بخرامد35

 

مولانا، زرکوب را خلیفه خود ساخت و به مریدان نیز گفت: من سر شیخی ندارم و هرکس راه حق خواهد، به شیخ صلاح الدین دست ارادت دهد و حتی سلطان ولد را نیز با آن همه مقام علمی و باطنی، سفارش اکید کرد که باید حلقه ارادت زرکوب را به گوش کند زیرا شاه راستین و مرشد متین هموست.

 

گفت بنگر رخ صلاح الدین               که چه ذات است آن شه حق بین

مقتدای جهان جان است او               مالک ملک لامکان است او36

 

هرچند سلطان ولد تسلیم سفارش پدر خود (مولانا) بود، ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم و معارف برتر و بالاتر از زرکوب می­دانست ولی سرانجام به فراصت دریافت که معلومات و معارف ظاهری و محفوظات صوری، نمی­تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد، ای بسا گردش نگاهی همه ذخیره های معنوی آدمی را بر باد فنا دهد و فقیر محض اش گرداند. او با این تامل، از ورطه خودبینی و انانیت گذشت و رام و آرام از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد و سر بدو سپرد.

 

از غم و غصه شب نمی ­خفتند

حسادت نارسیدگان

اندک اندک، آتش حسد و خودبینی مریدان خام طبع و نارسیده زبانه کشید و دشمنی و ستیزه گری آغاز کردند و انجمن ها برپا ساختند و به بدگویی و طعن زرکوب سرگرم شدند.

 

که چنان ترهات می­ گفتند      از غم و غصه شب نمی­ خفتند37

 

دشنام گویی و ناسزاپراکنی هم نتوانست آتش پرلهیب و حسد و رشک آنان را سرد و خموش سازد، بلکه کار بدان جا رسید که کمر به قتل او بستند تا برای همیشه خیالشان راحت شود و خود به جای او طرف توجه مولانا شوند!

 

سر ببازیم و زنده اش نهلیم               چون از آن جان فکار و خسته دلیم38

 

این خبر کم کم به گوش صلاح الدین رسید ولی هیچ نهراسید و بیمی به دل راه نداد، بلکه در کمال وقار و آرامش خنده­ای کرد و گفت این کوردلان مگر نمی­دانند در این جهان، کاهی به جنبش نیاید مگر به اراده حق. اگر خدا مرا حافظ باشد کیست آنکه خونم ریزد و جانم ستاند؟!

 

خوش بخندید و گفت آن کوران           که ز گمراهی اند بی ایمان

نیستند اینقدر ز حق آگاه                 که به جز امر او نجنبد کاه؟

چون تواند کسی مرا کشتن             یا به خاک و خونم آغشتن

چون خدا مرا نگهبان است               حارس و حافظ تن و جان است39

 

جامی درباره صدق و صفای او نسبت به مولانا گوید: ((وی در بدایت حال، مرید سید برهان الدین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از حوالی زرکوبان می­گذشت. از آواز ضرب ایشان حالی در وی ظاهر شد و به چرخ در آمد. شیخ صلاح­الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد. خدمت مولانا وی را برگفت و نوازش بسیار کرد. از وقت نماز پیشین تا نماز دگر خدمت مولانا در سماع بود و این غزل فرمود:

 

یکی گنجی پدید آمد در این دکان زرکوبی         زهی صورت، زهی معنی، زهی خوبی، زهی خوبی

 

شیخ صلاح الدین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دو کون آزاد شد و در صحبت مولانا روانه شد. خدمت مولانا همان عشق بازی که با شیخ شمس الدین داشت، با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی موانست و مصاحبت داشت.40

 

 

دهل آرید و کوس با دف زن

وفات شیخ صلاح­ الدین

مولانا ده سال با زرکوب هم صحبت بود و جای خالی شمس تبریزی را با او پر کرده بود تا اینکه زرکوب، رنجور و بیمار شد و سرانجام نیز خرقه تهی کرد. او وصیت کرده بود که چون بمیرد بر جنازه اش آیین عزا و سوگواری بر پا ندارند زیرا رفتن به سوی محبوب حقیقی و وصال مطلوب و ترک کردن مصیبت خانه سرای سپنج موجب سرور و حبور و کمال شادمانی است نه عزا و سوگ. از این رو مردم دف زنان و سماع کننان و هل هله زنان، او را به خاک سپردند.

 

شیخ فرمود در جنازه من                 دهل آرید و کوس با دف زن41

 

شیخ صلاح الدین زرکوب در قونیه مدفون است و در جوار مولانا بهاءالدین.42

 

چون ستاره است شه حسام ­الحق

 

حُسام ­الدین چلبی

حُسام ­الدین چلبی، معروف به اخی ترک از اکابر عرفا و اعاظم صوفیه و مرید صدیق مولانا بود. مولانا با او نیز ده سال مصاحبت و مجالست داشت و حتی نظم کتاب شریف مثنوی به درخواست او صورت گرفت که در جای خود به شرح گفته آید.

 

خوش به هم بوده مدت ده سال                   پاک و صافی مثال آب زلال43

 

حُسام­ الدین نزد مولانا مقامی والا و عزیز داشت و سخت بدو شیفته تا بدانجا که آورده اند: ((روزی مولانا با جمع اصحاب به عیادت چلبی حُسام ­الدین می­رفت، در میان محله سگی بر آمد، کسی خواست که او را برنجاند فرمود که سگ­ کوی چلبی را نشاید زدن.

 

ای که شیران مر سگانش را غلام                 گفت امکان نیست خامش والسلام

آن سگی را که بود در کوی او                       من به شیران کی دهم یک موی او44

 

همچنین آورده­ اند که: ((از حضرت خداوندگار (مولانا) سوال کردند که از این سه خلیفه و نایب کدامین اختیار است؟ فرمود: مولانا شمس الدین به مثابه آفتاب است و شیخ صلاح­ الدین در مرتبه ماه است و چلبی حُسام­ الدین میانشان ستاره ­ای است روشن و رهنماست. همانا بیشترین برّیان و بحریان راه را با ستاره می­ یابند و مستغنی می ­شوند.45

همچنین در باب علاقه معنوی مولانا به حسام آورده­ اند که وقتی همسر حُسام­، خرقه تهی کرد و جان به جان آفرین تسلیم، او پریشان و افسرده دل گشت و این ملال او، مولانا را نیز آنچنان تحت تاثیر قرار داد که مدت دو سال نظم مثنوی متوقف شد و در سال 662 هجری قمری مجددا آغاز گردید.

 

همه اندر فغان و آه و نفیر

 

وفات مولانا

در پی تبی سوزان و آتشین در روز یکشنبه پنجم ماه جمادی الاخر سال 672 هجری قمری وقتی که آفتاب جهانتاب، دامن زرنگار خود را از پهنه زمین بر می­چید، آن آفتاب معرفت و حقیقت نیز پرتو خود را از این جهان خاکی برگرفت و رحلت فرمود.

مدتها بود که جسم نحیف و خسته مولانا در کمند بیماری گرفتار شده بود. و او در واپسین روزهای حیات خود حال خود را برای حُسام­الدین چنان وصف کرد: "الا این مرکب جسم پر علت، گاهی بیمار و گاهی پلنگ، و گاهی خر لنگ. هیچ بر مراد دل، هموار نمی­رود. گاهی لُکلُک، گاهی سکسک، گاهی قبله، گاهی دبره، نه می­میرد و نه صحت می­پذیرد."46

او مشتاقانه در انتظار وصال به محبوب حقیقی بود و هر آن در پی نهادن کالبد جسمانی و پر گشودن به عالم روحانی. جامی در این رابطه گفته است: "خدمت شیخ صدرالدین (قدس سره) به عیادت وی آمد فرمود که: شفاک الله شفا عاجلا. رافع درجات باشد. امید است که صحت باشد. خدمت مولانا جان عالمیان است. فرمود که: بعد از این شفاک الله شما را باد. همانا که در میان عاشق و معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده است. نمی­خواهید که نور به نور پیوندد؟"

 

من شدم عریان ز تن او از خیال                   می­خرامم در نهایات الوصال47

 

از آن سو همسر مولانا که دوست داشت این شمس معرفت پیوسته بر دل سرمازدگان هوی بتابد و گرمی شان بخشد گفت: "ای کاش چهارصد سال عمر کردی تا عالم را از حقایق و معارف پر ساختی. مولانا فرمود: مگر ما فرعونیم؟! مگر ما نمرودیم؟! ما به عالم خاک پی اقامت نیامده­ایم. ما در زندان دنیا محبوسیم. امید که عن­قریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یک دم در نشیمن خاک اقامت نگزیدی."48

سرانجام این آفتاب معنا در روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری قمری سر در نقاب غروب کشید و رحلت فرمود و عالمی را اندوهگین و ماتم ­زده کرد.

 

پنجم ماه در جماد آخر                       بود نقلان آن شه فاخر

سال هفتاد و دو بده به عدد              ششصد از عهد هجرت احمد49

 

در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می­کرد و دانه های نرم و حریرین برف مانند پروانگان سپید بال در فضا می­رقصیدند و آرام و خموش بر زمین می ­نشستند و بی­درنگ چون آهن و پولاد، سفت و سخت می­ شدند.

سیل پرخروش مردم، از پیر و جوان زن و مرد مسلمان و گبر مسیحی و یهودی در این عزای عظیم و ماتم کبیر شرکت داشتند. و در آن سوز و سرما بی پروا، برهنه پا جامه دران راه می­افتادند و بانگ ناله و حنین سر می­دادند. همهمه و غوغا به عرش اعلی می­رسید. براستی قیامتی برپا شده بود. افلاکی می­گوید: ((بسی مستکبران و منکران که آن روز زنّار بریدند و ایمان آوردند. و آن روز، قلب زمهریر و زمستان صعب بود و اهالی قونیه اغلب سر و پا و تن برهنه بودند.))50 تابوت مولانا چون زورقی بر امواج متلاطم جمعیت این سو و آن سو می ­رفت. گاه در گرداب جمعیت ناپدید می­شد و گاه پیدا. هرکس به جان می­کوشید تا لحظه ای دست بر تابوت او رساند.

 

مردم شهر از صغیر و کبیر                همه اندر فغان و آه و نفیر51

 

کلیساها و کنیسه ها و معابد نیز به عزا نشستند. مسلمان و مسیحی و یهودی و گبر و ... همه به یک سود و به یک مقصد در حرکت بودند. همه حال و مقال یگانه داشتند که ((همدلی از هم زبانی خوشتر است)). وحدت بود و تفرقه نبود. گویی روح صمیمی و وحدت گرای مولانا بر همه دل ها حکم می­راند. بی رنگی بر رنگ ها غالب شده بود که ((هست بی رنگی اصول رنگ ها)). جدایی و منی بر بسته بود و همه یک تن واحد بودند. خاخام ها و کشیش ها و روحانیان مذاهب دیگر، مولانا را بر سر نهاده و همراه و همدل با مسلمانان شیون می­کردند و جامه می­دریدند. در این گیر و دار یکی از خام طبعان کج مدار و شریعتمداران ناسازگار، که به مرض تفرقه و تعصب دچار بود خواست که آنها را از شرکت در این هنگامه عزا و ماتم باز دارد که بر او بانگ زدند: مولانا مسیح ما بود. او عیسای ما بود! ما راز موسی و عیسی را در او یافته ایم!

 

اهل هر مذهبی بر او صادق                قوم هر ملتی بر او عاشق

کرده او را مسیحیان محمود                دیده او را جهود خوب چو هود

عیسوی گفته اوست عیسی ما          موسوی گفته اوست موسی ما52

 

چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر همین منوال برپا بود. و زان پس روح و تفکر مولانا حکومت حقیقی خود را بر اذهان و قلوب استوارتر کرد و همه جا از او می­گفتند و نقل می­کردند و این روح و اندیشه هنوز زنده و باقی است، چرا که ناشی از وحدت است نه تفرقه و تعصب.

 

بعد چهل روز سوی خانه شدند                   همه مشغول این فسانه شدند

روز و شب بود گفت شان همه این                که شد آن گنج زیر خاک دفین53

 

 

 وصیت نامه مولانا

 

جامی می­ گوید: مولانا در وصیت نامه اصحاب فرموده است: "شما را سفارش می­کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن. و کناره گرفتن از جرم ها و جریرت ها، و روزه داشتن و نماز برپا داشتن و فرو نهادن هواهای شیطانی و خواهش های نفسانی و شکیبایی بر درشتی مردمان و دوری­ گزیدن از همنشینی با نابخردان و سفلگان. و پرداختن به همنشینی با نیکان و بزرگان. همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد، بهترین گفتار کوتاه و گزیده است و ستایش از آن خداوند یگانه."

 

 آنکه اندر علوم فایق بود

 

آثار مولانا

مولانا زندگانی خود را از آغاز تا به انجام در راه کسب معرفت و تهذیب و تکمیل نفس گذرانید. آنی از رشد و کمال جویی باز نایستاد و هر دم فضیلتی و کمالی نو پدید می­آورد. این احتمال دارد که اقوال و گفتار او بیش از آثاری باشد که هم اینک به طور مکتوب در دسترس است. به هر تقدیر آثار مکتوب مولانا به دو بخش نظم و نثر تقسیم می­شود.

 

1- غزلیات

این بخش از آثار مولانا به کلیات یا دیوان شمس معروف گشته است. زیرا مولانا در پایان و مقطع بیشتر آنها به جای ذکر نام یا تخلص خود و برخلاف معمول شعرا، به نام شمس تبریزی تخلص کرده است. این غزلیات بر اثر وجد و حال و تواجد و بی قراری سروده شده و یاران و مریدان، بی درنگ به یادداشت آن می­پرداختند.54

دیوان شمس ، دیوان شعر نیست. غوغای یک دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس، انعکاس یک روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است.55 بیگمان در ادب فارسی و فرهنگ اسلامی و فراتر از آن در فرهنگ بشری در هیچ مجموعه شعری به اندازه دیوان شمس، حرکت و حیات و عشق نمی­جوشد: 56

 

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا                     ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو                ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا

 

به احصای نیکلسون، مجموعه غزلیات صوفیانه مولانا در حدود 2500 غزل است.57

 

2. رباعیات

مجموعه این رباعیات که دارای معانی و مضامین عرفانی و معنوی است در حدود 1600 رباعی است58 که پاره از آن نیز ممکن است از او نباشد.59

 

3. فیه ما فیه

این کتاب، مجموعه تقریرات مولاناست که در مجالس خود بیان کرده است و پسر او بهاء­الدین معروف به سلطان ولد یا یکی از دیگر مریدان یادداشت کرده و بدین صورت در آورده است.

داستان ها و مثل های فیه ما فیه و وجوه بیان مقاصد در موارد کثیر با مثنوی مشابهت دارد منتهی نسبت به مثنوی مفهوم تر و روشن تر است. زیرا این اثر به نثر ایراد شده و قید و بند ها و کنایات شعری را ندارد.60

 

 

4. مکاتیب

این کتاب که به نثر است، مشتمل بر نامه ها و مکتوبات مولانا به معاصرین خود است.61

 

5. مثنوی

مثنوی در اصطلاح، عبارت از اشعاری است که در یک وزن سروده شود و در هر بیت، در مصراع با یک قافیه آید.

شاعران اغلب مطالب دامنه دار و حکایات و افسانه ها و یا وقایع تاریخی و مسائل عرفانی را در این قالب بیان می کنند.

((مثنوی از قدیمترین روزگاران در شعر فارسی وجود داشته و در نخستین نمونه­ های شعر فارسی که یکی از شعرهای شاهنامه مسعودی مروزی است، این قالب را مشاهده می­ کنیم. مولف تذکره هفت آسمان گوید: و مثنوی همچون رباعی و غزل از مخترعات عجم است و پیشینیان عرب از ایشان فرا گرفته اند و مزدوجه نام کرده...))62

مثنوی از همان آغاز و اوان تالیف آن، در مجالس رقص و سماع خوانده می­شد و حتی در دوران حیات مولانا و پس از آن، طبقه ای به نام مثنوی خوانان پدید آمدند که مثنوی را با صوتی دلکش می­خواندند. افلاکی که خود، یکی از این مثنوی خوانان بود. به شماری از مثنوی خوانان معاصر مولانا و فرزندش سلطان ولد اشاراتی کرده است.63 از اینرو رفته رفته مثنوی در ردیف های موسیقی سنتی ایرانی، جایگاهی ویژه به خود اختصاص داد و بدین ترتیب مثنوی در کلیه آوازها و دستگاههای موسیقی ایرانی، محلی از اجرا به دست آورد. ولی از آن میان، برخی از مثنوی ها شهرت بیشتری یافته است: نظیر مثنوی اصفهان، افشاری (پیچ)، بیات ترک، مخالف سه گاه و چهارگاه.

مثنوی، کتابی است تعلیمی و درسی در زمینه عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و ... مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف، معروف شده است. مثنوی، دریای ژرفی است که در آن می­توان غواصی کرد و به انواع لالی و اقسام گوهرهای معنوی دست یافت. با اینکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقه الحقیقه سنایی از مهم­ترین و عمیق­ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند، ولی با ظهور مثنوی مولاناو جامعیت و ظرافت و نکته­های باریک و متنوع آن جلوه کم­تری یافتند و در واقع تحت­الشعاع آن قرار گرفتند.

بی گمان درخشان­ترین کار حُسام­الدین این بود که با لیاقت و درایتی کم نظیر توانست مولانا را از عالم جذبه و استغراق محض به در آورد و وی را متوجه عالم تمکین نماید تا معارف و تجارب باطنی او که به اوج پختگی و زبدگی رسیده بود، به ظهور رسد و چراغ راه عالم بشریت شود. زیرا به اصطلاح اهل نظر، مجذوب در حالت جذبه، حکم مجنون و دیوانه را دارد و نمی تواند دستگیری و ارشاد کند. هرکه به این حالت، دچار شود او را سالک مجذوب گویند. مولانا در دوران شیدایی خود، حکم سالک مجذوب را داشت و به هیچکس نمی­پرداخت، بلکه بی­خویشی و مستغرق بود. از این رو در آن دوران، کار دستگیری و ارشاد را به دیگران واگذاشته بود، که از حالت جذبه خارج شده بودند و به اصطلاح، مجذوب سالک بودند نه سالک مجذوب.

به اتفاق روایات، آنگاه که حسام­الدین چلبی مشاهده کرد که برای یاران مولانا هیچ اثر منظومی که اصول عرفان و تصوف را در بر داشته باشد پدید نیامده است، لذا از خدمت مولانا درخواست کرد که به سبک و سیاق الهی نامه یا منظق­الطیر، اثری درسی و آموزشی به نظم کشد، مولانا نیز بی­درنگ دست به دستار خود فرو برد و کاغذی برون آورد که مشتمل بر هیجده بیت اول مثنوی بود و آن را به حسام­الدین داد.

عبدالرحمن جامی این واقعه را چنین نقل می کند: ((چون شیخ صلاح­ا­­­لدین به جوار رحمت حق پیوست، عنایت مولانا و خلافت وی به چلبی حسام­الدین منتقل شد و به سبب نظم مثنوی آن بود که چون چلبی حسام­الدین میل اصحاب را به الهی نامه حکیم سنایی و منطق الطیر شیخ فرید­الدین عطار و مصیبت­نامه وی دریافت، از خدمت مولانا درخواست کرد که اگر چنانچه به طرز الهی­نامه سنایی یا منطق­الطیر کتابی منظوم گردد تا دوستان را یادگار بود ، غایت عنایت باشد. مولانا فی­ الحال از سر و دستار خود کاغذی به دست چلبی حسام­الدین داد و در آنجا هیجده بیت اول مثنوی نوشته بود.))64

زان پس مولانا در همه حال مثنوی می­گفت: در حالت سماع، حمام، نشسته، ایستاده و گاه از آغاز شب تا طلوع فجر، متوالیا می­ سرود و حُسام­ الدین تحریر می­ کرد و همه آنچه نوشته بود یکبار با آواز خوب و بلند برای مولانا می­ خواند.65

مولانا که نقش حسام­ الدین را در خلق این اثر نیک دریافته بود و می­ دانست که طلب و عطش او دقایق معنوی و ذخایر روحانی را از تاریکنای ضمیر او مکشوف ساخته، از اینرو در پاره ای از اشعار خود، نام این اثر بزرگ را حسامی­ نامه نهاده است:

 

گشت از جذب چو تو علامه ای             در جهان، گردان حسامی نامه­ ای

همچنان مقصود من زین مثنوی            ای ضیا­ءالحق حُسام­ الدین تویی

قصدم از الفاظ او راز توست                 قصدم از انشایش آواز توست

 

زبان مولانا در مثنوی از وضوح و روشنی خاصی برخوردار است. در واقع به زبان مردم حرف زده است. چنانکه شیوه انبیا چنین بوده است: ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه. 66 ولی با این همه وضوح، غالب ابیات آن از نظر فهم مقصود، دشوار است. تا بدانجا که در زمان او نیز یاران و مریدان، معنی پاره ای از ابیات مثنوی را از او سوال می کردند و او را برای آنان بازگو می­ نمود.67

مولانا در مثنوی بسان شناگری ماهر و شیرین­کار است که با چالاکی، ناگهان در ژرفای آب فرو می­روند و بینندگان با دقت و حیرت به اطراف و جوانب آن می­نگرند و مواظب اند که او کی و کجا سر از آب برون می­آورد؟ ولی ناگهان می­بینند او در فاصله ای فراتر از انتظار آنان سر از آب بدر آوردند و همچنان با چابکی تمام به شناوری ادامه می­دهد تا دریای پهناور معنا را در می­نورد و به ساحل دیگر می­رسد.68

بدین سان خواننده مثنوی همیشه در برابر نکته پردازی پیاپی مولانا مات و غافلگیر می­ شود. تا می خواهد ذهن خود را با نکته ای مانوس کند، رگبار نکات نغز، نو به نو بر او فرو می­بارد و حیرت اندر حیرت می­آورد و این اصل عارفانه لا تکرار فی التجلی را تداعی می­ کند.

مثنوی، کتابی نیست که تابع فصل بندی های سنتی و قالبی مرسوم باشد. بلکه بیشتر تابع اسلوب قرآنی است و بر پایه تداعی، استوار شده است. ((مولانا ضمن بحث در نکته ای به یاد واقعه مشهور افتد و در آن باره بحث می کند. او حکایتی را برای خود بازمی­گوید. آن حکایت، بیان یک اصل صوفیانه را ایجاب می­کند ضمن نقد آن یک مثل او را به گفتن حکایتی دیگر می­کشد. این حکایت هم واقع­ه ای معاصر را در ذهن او جان می­بخشد. ناگهان حکایتی دیگر اصل فلسفی نهفته در خود را به یاد او می­آورد. دفعتا به حکایت نخستین باز می­گردد ولی قبل از پایان دادن به آن حکایت به بحثی دیگر و از آن بحث به حکایتی دیگر می­پردازد و مدت ها بعد برای چندمین بار باز به حکایت اول بر می­گردد و آن را به پایان نمی­ رساند.))69

دیگر آنکه تکرار مطالب در مثنوی، بسیار به چشم می­خورد، ولی این تکرار ها، صورت تکرار دارد و در معنی تکرار نیست. هرکدام از مطالب مکرر در مثنوی، حاوی نکته ای تازه و نغز است و در این زمینه نیز تابع اسلوب قرآنی است. قرآن کریم نیز مطالبی را مکرر آورده. هرچند ممکن است به دید ظاهربینان، تکرار آید ولی زیرکان نکته سنج، در آن تازگی می­بینند.

دیگر آنکه داستان ها و حکایت های پیشین به صورت خشک و جامد در مثنوی نیامده. بلکه مواد تشکیل دهنده آنها مانند موم در دست هنرمند مولانا نرم است و او بر اساس مقصود خود به آنها شکل می­ دهد.

دیگر آنکه مثنوی، سه نوع مخاطب دارد: عام، خاص و اخص.

پاره ای از ابیات مثنوی متوجه عامه مردم است. گویی که مولانا در مجلس وعظ و خطابه حاضر شده و سخنانی در سطح افهام عموم و اذهان مردم ایراد می­ کند از قبیل نصایح و پندها. همگان به قدر توان خود از آن سخنان بهره مند می­شوند. مانند:

 

این جهان کوهست و فعل ما ندا            سوی ما آید نداها را صدا

*از خدا جوییم توفیق ادب                 بی ادب محروم ماند از فیض رب

 

به طور کلی شکل ظاهری قصه ها و تمثیل ها و حکایت ها جز این سنخ قرار دارد.

قسم دوم مخاطبان خاص دارد. مطالبی است که مولانا با یاران دمساز و همدمان هم راز خود در خلوت گفته است اما چنان است که از روزن در و پنجره کلماتی نیز به خارج راه می­یابد و کسانی که در بیرون نشسته ­اند جسته و گریخته آن کلمات را می ­شنوند و شنیده ­ها را پیش خود مفتاح ناشنیده ­ها می­ کنند و این گروه خود به دو دسته تقسیم می­ شوند: یکی صاحب دلان و پاک دلان که به حقیقت رازگویی­ های مولانا با هم دمانش پی می­ برند. و دیگران آن گروهی که باطنی پاک و وارسته ندارند. بلکه از روی ظن و گمان، یار خلوتیان می­شوند اما به اسرا درون آنان راه نمی­یابند. بلکه به قول مولانا اینان حرف عارفان وارسته را می­ دزدند تا ساده لوحان را به دام خود افکنند و بخش سوم، مخاطبان اخص دارد که نوعی حدیث نفس است که مولانا در حالت جذبه و شور و عشق و یا در مراقبه و استغراق داشته است 70. با توجه با اشتیاق مریدان در پی بردن به معنا و مقصود مولانا در مثنوی گاهی بیتی از ابیات مورد سوال قرار می­ گرفت و او به شرح و تفسیر آن می ­پرداخت. به همین لحاظ می توان گفت که نخستین شارح مثنوی، خود مولانا بوده است و علاوه بر آنکه ابیات مثنوی مفسر خود است، دیگر آثار او به خصوص فیه ما فیه تقارن بسیاری با معانی مثنوی دارد و می­توان پاره ای از ابیات را با آن شرح داد و به وضوح بیشتر نزدیک کرد. چنانکه یکی از مریدان از او می­ پرسد که معنی این بیت چیست که می­ گوید:

 

ای برادر تو همان اندیشه­ ای              مابقی تو استخوان و ریشه­ ای71

 

مولانا در پاسخ او می­گوید : " تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه، اشارت به آن اندیشه مخصوص است. و آن را با اندیشه ، عبارت کردیم جهت توسّع. اما فی الحقیقه، آن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند . ما را غرض این معنی بود از لفظ اندیشه.72"

استاد فروزانفر می­ نویسد: "از این دوره یعنی صد سال بعد از وفات مولانا که بگذریم، شروح مختلفی به زبان های فارسی و عربی و ترکی و اخیرا نیز به زبان های غربی نوشته شده است. ولی هیچ یک از این شروح، درد طالب را دوا نمی­ کند بلکه برعکس گمراه ­کننده است... من می­ خواهم بگویم که این شارحین به ظن خود، مولانا را نشناخته­ اند و از طرف دیگر کسانی که خواسته­ اند مثنوی را از راه عرفان محی­ الدین یا از طریق فلسفه یونان بیان کنند نیز اشتباه کرده ­اند زیرا بیان مولانا از هر دوی اینها برکنار و بالاتر است.73"

  

منابع و ماخذ

1-این عنوان ازآن روست که وی سالیان دراز در مملکت روم، سکونت گزیده بود و از قرن هشتم نیز بدان شهرت یافت(ر.ک. تفسیر مولوی، استاد جلال الدین همایی،ص پنجاه و نه)

2- ر.ک. نفخات الانس، ص461                  3- مناقب العارفین،ج2، ص998                4- ولدنامه، ص188                5- پیشین، ص190

6- پیشین، ص191                                7- پیشین                  8- نیز گفته اند که به سفارش پدر و یا به خواهش سلطان علاء الدین به کسوت دستگیری از مریدان درآمد                          9- پیشین ص193                            10- پیشین 179            11- ر.ک. زندگانی مولانا جلال الدین محمد، ص 44

12- ولدنامه ص 196                13- پیشین ص 42                    14- پیشین ص43           15- مقدمه استاد جلال الدین همایی بر ولدنامه، ص52

16- ولدنامه ص46                    17- پیشین، ص47                  18- مقدمه استاد جلال الدین همایی بر ولد نامه، ص52

19- ولدنامه، ص47                20- ر.ک. مناقب العارفین، ج2، ص696                    21- ولدنامه، ص52              22- پیشین، ص53

23- شمس الدین تبریزی مردی عالم به تمام معنا فاضل و جهان دیده بود و برخی به خطا گمان کرده­اند که او از حیث دانش و فن بی بهره و بی مایه بوده است. مقالات او بهترین گواه بر دانش و اطلاع وسیع او بر ادبیات و لغت و تفسیر قرآن و عرفان و .... است. جز آن افلاکی فصول ده گانه­ ای از خطابه و سخنان عارفانه را در مناقب العارفین به او نسبت داده است

24- ولدنامه، ص57                   25- پیشین               26- پیشین                   27- پیشین                  28- ر.ک. مناقب العارفین، ج2، ص699

29- ولدنامه، ص60 و 61                   30- مناقب العارفین، ج2، ص699             31- ولدنامه، ص61                32- پیشین

33- ر. ک. مناقب العارفین، ج2، ص698               34- پیشین، ج2، ص 718-719               35- ولدنامه، ص64             36- پیشین، ص65

37- پیشین، ص74             38- پیشین               39- پیشین، ص 75            40- نفخات الانس، ص469            41- ولدنامه، ص112

42- نفخات الانس، ص470             43- ولدنامه، ص112              44- مناقب العارفین، ص335               45- پیشین، ج2، ص1031

46- مکتوبات، نامه128، ص133 به نقل از کتاب مولانا جلال الدین              47- نفخات الانس، ص464        48- ر.ک.زندگانی مولانا جلال الدین محمد، ص110

49- ولدنامه، ص121                 50- مناقب العارفین، ج2، ص110                 51- ولدنامه، ص121                  52- ولد نامه، ص121

53- پیشین، ص123                 54- اقتباس از زندگانی مولانا جلال الدین محمد، ص 148-149            55- سیری در دیوان شمس، ص 29

56- گزیده غزلیات شمس، ص15                         57- مقدمه رومی تفسیر مثنوی معنوی، ص89                58- ر.ک. پیشین

59- ر.ک. زندگانی مولانا جلال الدین محمد، ص165                  60- ر.ک. پیشین، ص166                61- ر.ک. پیشین، ص167

62- موسیقی شعر، ص174.                63-ر.ک. مناقب العارفین، ج1، ص272و ج2،ص738،739،745،761،773،777،790،798،829،832،878،880،935

64- نفخات الانس، به تصحیح مهدی توحیدپور، ص468-469 ، ونیز مناقب العارفین، ج2، ص 740- 748            65- ر.ک. مناقب العارفین، ج2، ص742

66- سوره ابراهیم، آیه 3                67- ر.ک. فیه ما فیه

68- این تعبیر نغز از استاد جلال الدین همایی در کتاب تفسیر مثنوی مولوی داستان قلعه ذات الصور یا دژ هوش ربا، صفحه بیست و چهار آمده است

69- مولانا جلال الدین ص219        70- این قسمت( تقسیم بندی مخاطبان مثنوی) برگرفته از افاضات استاد جلال­ الدین همایی است که در کتاب تفسیر مولوی، از صفحه بیست و هفت تا چهل و دو آمده است

71- دفتر دوم، بیت شماره(277)                    72- فیه ما فیه ص 196             73- مجموعه مقالات و اشعار ص 387

 

((مطالب این قسمت همگی از مقدمه کتاب شرح کامل مثنوی شریف نوشته استاد کریم زمانی اقتباس شده است.))

 

*******************************************************************************************************************

 

مولانا و لقب رومی – متن سخنرانی استاد کریم زمانی

 

بعضی از ما اکراه داریم از اینکه مولانا را با لقب رومی خطاب کنیم چون خیال می کنیم که این لقب را غربی ها اختراع کردند تا مولانا را به قول ما مصادره کنند. حتی بنده در یکی از این همایش ها شاهد بودم که یکی از استادان محترم قدیمی با ناراحتی تمام و ناخرسندی فراوان در سخنرانی اش می گفت هر وقت که من لقب رومی را می شنوم مثل این است که خنجری به پهلوی من فرو می کنند از بس که ناراحت می شوم. البته بنده در همان همایش بعدا توضیحاتی دادم که جمع حاضر و همچنین آن استاد محترم قانع شدند. حالا چکیده عرایض آن روز را در نهایت اختصار و فشردگی خدمت دوستان عرض می کنم. چون خوب این موضوع غالبا محل سوال و گفت و گو و چون و چراست. ببینید لقب رومی را غربی ها به مولانا ندادند بلکه برعکس این ما مسلمان ها و شرقی ها بودیم که ابتدا مولانا را با لقب رومی یاد کردیم و اتفاقا غربی ها در این مورد مقلّد ما بودند و لقب رومی را از ما مسلمان ها یاد گرفتند و به کار بردند و همچنان دارند به کار می برند. خوب می دونیم که امروزه مولانا را در غرب غالبا به رومی می شناسند. حالا شما بروید کلیه منابعی را که از عهد مولانا به بعد نوشته شده را بررسی کنید، چه تذکره ها چه تواریخ و چه شارحان مثل خوارزمی، اکبرآبادی، دیگران (شارحان مثنوی) و چه نقادان مثنوی و مولانا که عموما مسلمان و شرقی هستند بلااستثنا همگیشون در این هفتصد-هشتصد سال گذشته مولانا را با لقب رومی یا مُلّای روم یا عارف رومی یاد کردند. حتی بسیاری از عالمان مثنوی پژوه خودمان تا این پنجا-شصت سال اخیر مولانا را با لقب رومی هم غالبا یاد می کردند. اصولا جغرافیادانان برجسته قدیم ما مثل مسعوی که البته مورّخ هم هست در اخبارالزمانش (کتابی هست به نام اخبارالزمان که از خود مسعودی است) یا یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان خودش، ابواسحاق استخری در کتاب مسالک و ممالک، به بیزانس به آن منطقه روم می گفتند. حتی قونیه را که در اصل ایکونیون یا ایکونیوم هست و چندین بار هم در انجیل نامش آمده به قونیه هم سرزمین روم می گفتند. به ترکیه و حوالی ترکیه آناتولی می گفتند (ترکیه امروزی) چرا؟ چون آناتولی در زبان یونانی به معنی محل طلوع خورشید است یعنی مشرق و چون ترکیه فعلی در آن روزگار جزو قلمرو بیزانس بوده (قبل از سلجوقیان روم که آمدند و بیزانش را شکست دادند و در آنجا ساکن شدند) آناتولی خوانده می شد و سرزمین روم و از این جهت آناتولی می گفتند که سرزمین ترکیه (آن حوالی ) شرقی ترین مرز بیزانس را تشکیل می داد. خوب در معجم البلدان اشاره شده. بنابراین لقب رومی باعث نمی شود که مولانا مصادره بشه چرا؟ برای اینکه مولانا هم زبان ترکی می دانسته عالمانه و هم زبان عربی را با تسلطی شگرفت می دانسته  و هم زبان یونانی را مسلط بوده اما می بینیم که همه آثارش را به زبان فارسی پدید آورده تا تعلق خاطرش را به زبان و فرهنگ فارسی نشان بدهد و از این گذشته انصافا ظرایف عرفانی، لطایف معنوی و ذوقی را با زبان فارسی خیلی خوب می شود انطباق داد. این هم یکی از دلایل این است که چرا مولانا به فارسی سخن گفته. ضمن اینکه باید اعتراف کنم که این بزرگان مثل خورشیدند. خورشید به همه جا بی دریغ می تابد و هیچ کس نمی تواند مدعی شود که خورشید فقط متعلق به جغرافیای ما هست.

 *******************************************************************************************************************

مراسم عرس مولانا

مولانا در روز یکشنبه، 26 آذر ماه سال 651 خورشیدی که مطابق بود با 17 دسامبر 1273 میلادی و همچنین مطابق بود با پنجم جمادی الثانی سال 672 هجری قمری، در حالی که آفتاب جهانتاب دامن زرنگار خودش را از پهنه زمین برمی چید، این آفتاب معرفت و حقیقت هم پرتو خودش را از این جهان خاکی برگرفت و در واقع این سرای فانی را ترک گفت. البته این آفتابْ به ظاهر غروب کرد ولی آثار گرانقدر او همچنان خورشیدوار به جهانیان نور می تاباند. از آنجایی که مولانا نگاهش به مرگ یک نگاه وجودی است، هیچ موقع نگاه سوگ و ماتم نسبت به مرگ نداشته است. برای همین مولانا و یاران او را ابنا السرور می گفتند یعنی فرزندان شادی و شادمانی و دلیل این شادمانی هم این بوده که می گفتند وقتی که ما با مرگ به اصل خودمان باز می گردیم، این رفتن به سوی محبوب و پیوستن به معشوق و کوچیدن از سرای ناپایدار دنیا، ماتم و عزا ندارد به همین دلیل شیخ صلاح الدین زرکوب، از یاران خالص مولانا، وصیت کرد که پیکرش را با برپایی جشن و رقص و سماع تشییع کنند. در ولد نامه، بها ولد نوشته است که شیخ فرمود در جنازه من دُهُل آرید و کوس با دف زن. مولانا سفارش می کرد که برای هریک از یارانش که از دنیا می رفتند، ابتدا آیاتی از کلام الله مجید را تلاوت و قرائت کنند و بعد از آن آیین سماع را درباره آن متوفی اجرا کنند. در مناقب العارفینِ شمس الدین افلاکی آمده است که وقتی بعضی از افراد به مولانا اعتراض کردند که چرا در تشییع پیکر درگذشتگان آیین سماع برپا می کنی، جواب می داد که قاریان در پیشاپیش مرده نشان می دهند که این مرده مومن بوده است و اما قوّالان و سماع کنندگان هم گواهی می دهند که او هم مومن بوده و هم عاشق. به همین جهت است که به روز درگذشت مولانا هم روز عُرْس یا عُرُس یا عَروس می گویند چون عُرس و عُرُس به معنی سور و عروسی است. می گفتند که این مرگ پلی است که ما را متصل می کند و پیوند می دهد به معشوق ازل و لم یزل. مولانا می گوید که:
کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل
ازان سپس پَرِ عَنقای روح بگشایم

نگاهش به مرگ اینگونه است. یا می گوید:
اجل قفس شِکَنَد، مُرغ را نیازارد
مرگ به ظاهر جسم را از بین می برد اما به پرنده روح که آسیبی نمی رساند.
اجل قفص شکند مُرغ را نیازارد
اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا!

 

استاد کریم زمانی

********************************************************************************************************************

کتاب «آیینه‌ی شمس»

تحقیقی در احوال و مقامات صلاح الدین زرکوب قونوی یار غار مولانا جلال الدین بلخی

یکی از مسائل مهم در عرصه‌ی مولوی پژوهی آن است که عظمت وجود مولانا و گستردگی ساحت شناخت این اعجوبه‌ی عرفان و ادب به حدی است که بسیاری از همراهان و یاران و معاصران او که نقش بی تردیدی در شخصیت او داشته اند در پردۀ گمنامی باقی بمانند. بخصوص یاران سه گانه‌ی او یعنی شمس تبریزی،‌ حسام الدین زرکوب قونوی و حسام الدین چلبی. در این میان البته شمس تبریزی از بخت بالاتری برخوردار بود و تاکنون آثار متعددی دربارۀ شناخت او در کشورهای مختلف و زبان های گوناگون به رشتۀ تحریر درآمده است. اما صلاح الدین و حسام الدین تاکنون از این بخت محروم بوده اند، با آن که اهمیت نقش ایشان در شناخت مولانا کمتر از شمس نیست.

کتاب آیینه‌ی شمس در حقیقت پاسخی است به این نیاز و اولین قسمت از یک تریلوژی است که به شناخت شخصیت صلاح الدین زرکوب قونوی و نقش او در ظهور و شهرت مولانای بزرگ دارد. دو جلد دیگر این تریلوژی به شناخت حسام الدین و شمس تبریزی اختصاص یافته و در دست پژوهش و تحریر است.

دکتر محمدعلی شیوا شاعر و پژوهشگر ادبی در کتاب آیینه‌ی شمس کوشیده است بسیاری از زوایای ناگفته‌ی شخصیت صلاح الدین زرکوب قونوی را واکاود. سخن از صلاح الدین در کتاب‌های عمده‌‌یی که به زندگی مولانا اختصاص یافته اند و در آثار بزرگانی چون بدیع الزمان فروزانفر،‌ عبدالباقی گولپینارلی و دیگران هیچگاه بیش از چند صفحه را در بر نگرفته است. نویسنده در کتاب آیینه‌ی شمس با رجوع به آثار مولانا از نظم و نثر فصلی جدید در شناخت صلاح الدین در این عرصه گشوده است. همچنین نویسنده در فصلی با عنوان صلاح الدین به روایت سلطان ولد، حکایت زندگی صلاح الدین را در ابتدانامه‌ی فرزند مولانا کاویده است.

کتاب آیینه‌ی شمس به تأیید دکتر توفیق سبحانی نخستین کتاب اختصاصی زندگانی صلاح الدین زرکوب قونوی در میان آثار مولوی پژوهی در میان تمام منابع ترک، انگلیسی، فارسی و سایر زبان‌هاست. این کتاب در اسفندماه سال 1395 در تهران توسط انتشارات پرنیان خیال در قطع رقعی و در 340 صفحه و با مقدمه‌یی از دکتر توفیق ﻫ . سبحانی منتشر شده است و نخستین بار در سی امین دوره نمایشگاه بین المللی ارائه می شود.

با توجه به تاثیر زیاد استاد شهرام ناظری در اشاعه اشعار مولانا و تکتازی ایشان در ارائه تصنیف های اشعار مولانا، در این قسمت بخشی از زندگی نامه پر بار ایشان را بارگذاری کرده ایم

 ******************************************************************************************************************** 


بیوگرافی کامل استاد شهرام ناظری
شهرام ناظری (زاده ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ کرمانشاه)، موسیقی‌دان، آهنگ‌ساز، خواننده و از برجسته‌ترین هنرمندان موسیقی ایرانی و استاد موسیقی مقام ایرانی است. ناظری به «شوالیه» معروف است. شهرام ناظری در بیش تر آثار خود از شعرهای مولانا بهره برده‌است و طی ۳۰ سال فعالیت توانسته سبک جدیدی از موسیقی که آمیخته به ادبیات حماسی و عرفانی ایران است را به‌وجود آورد. ناظری علاوه بر بهره‌گیری از شعرهای مولوی در زمینهٔ استفاده و استوارسازی شعر معاصر پارسی بر روی موسیقی سنتی ایرانی نیز پیشرو بوده‌است. علاوه بر این‌ها شهرام ناظری از اولین کسانی است که با استفاده از موسیقی مقامی اشعار شاهنامه اثر فردوسی را اجرا کرده است. وی تاکنون بیش از ۴۰ آلبوم موسیقی منتشر کرده‌است.
از معروف‌ترین تصنیف‌های شهرام ناظری می‌توان به تصنیف‌های اندک اندک با شعر مولانا، آتشی در نیستان با شعر مجذوب تبریزی، کاروان شهید با آهنگ محمدرضا لطفی و شیدا شدم با شعر مولانا اشاره کرد که اکثراً از ساخته‌های خود او هستند. تصنیف شیدا شدم یک بار با سازهای غربی در کنسرت شهرام ناظری و لوریس چکناوریان و یک بار با سازهای ملی در آلبوم مولویه اجرا شده است. هم‌چنین آثاری که ناظری به زبان مادری‌اش، زبان کردی نیز اجرا کرده شهرت بسیاری دارند. از معروف‌ترین آثار کردی ناظری می‌توان به شیرین شیرین و واران وارانه اشاره کرد. ناظری دارای شهرت جهانی است، در سال ۲۰۰۷ از سوی دولت فرانسه نشان لژیون دونور و در سال ۲۰۱۴ نشان شوالیه ملی لیاقت فرانسه به او اهدا گردید. نیویورک تایمز به او لقب «بلبل فارسی» داده است و کریستین ساینس مانیتور او را «لوچانو پاواروتی ایران» نامید.
کودکی و نوجوانی
شهرام ناظری در کوچهٔ یخچالی در محله برزه‌دماغ در کرمانشاه، در خانواده‌ای کرُد زبان و آشنا با موسیقی و شعر به دنیا آمد. وی صدای دل‌نشینش را از پدر و مادر خویش به یادگار دارد و از دوران خردسالی توسط مادرش با شعر و آواز آشنا شد؛ پدرش نیز صدای لطیفی داشت و ضمن آشنایی با گوشه‌ها و ردیف‌های آواز ایرانی، سه‌تار هم می‌نواخت. وی از سبک قدما و خوانندگان آن دیار به خصوص «شیخ داوودی» خوانندهٔ بزرگ آن زمان بهره گرفته و نیز  داشته‌هایش را در اختیار فرزندش گذاشت. بزرگ این خانواده، استاد پرویز خان پورناظری معروف به حاجی خان خود از شاگردان درویش خان و کلنل وزیری بوده‌است. اکثر موسیقی‌دانان کرمانشاه توسط وی با نت و موسیقی اصیل ایرانی آشنا شده‌اند. این محیط مناسب هنری موجب شد تا شهرام ناظری بتواند در سن ۹ سالگی اولین برنامهٔ هنری خود را در رادیوی کرمانشاه همراه با تار زنده یاد درویشی، از نوازندگان معروف آن زمان کرمانشاه، اجرا نماید. پس از آن در سن ۱۱ سالگی نیز توانست در رادیو تلویزیون ایران چند برنامهٔ دیگر آواز ایرانی اجرا کند. ناظری برای پر بارتر کردن درک موسیقی خود ارتباط بیش تری با پسر عمویش کیخسرو پورناظری فرزند پرویز خان پورناظری و درویش علی خراباتی برقرار کرد که این ارتباط تأثیر بزرگی بر فهم او از موسیقی محلی و کردی ایران داشت.  آغاز فعالیت حرفه‌ای ناظری همواره در پی بهره‌بردن از مکاتب و استادان مختلف بوده‌است. وی در سال ۱۳۴۵ برای بهره‌گیری از محضر استادانی چون عبدالله دوامی، نورعلی خان برومند، عبدالعلی وزیری، محمود کریمی و محمدرضا شجریان عازم تهران شد و ضمن بهره‌گیری از محضر این اساتید، سه‌تار را نیز نزد استادان احمد عبادی، جلال ذوالفنون و محمود هاشمی فرا گرفت. شهرام ناظری به مدت یک سال نیز در تبریز با نوازندگان و موسیقی‌دانان آن دیار مانند غلامحسین .بیگجه‌خانی و محمود فرنام قیطانچیان که خود از شاگردان اقبال آذر بودند در زمینه موسیقی ایرانی کار کرد.  شهرام ناظری  درسال ۱۳۵۴ بنا به پیشنهاد نورعلی‌خان برومند به استخدام رادیو تلویزیون ایران در آمد و اولین برنامهٔ خود را با گروه شیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی با مثنوی مولوی و ترانه‌ای از شیخ بهایی اجرا کرد، پس از آن با گروه عارف به سرپرستی حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان کار خود را ادامه داد. ناظری درسال ۱۳۵۵ در نخستین آزمون موسیقی سنتی ایران با نام باربد شرکت کرد و توانست مقام نخست را در رشتهٔ آواز در این آزمون به دست آورد. در سال ۱۳۵۶ همراه با گروه سماعی به سرپرستی اصغر بهاری و حسن ناهید برای اجرای کنسرت در جشنوارهٔ توس انتخاب شد.
 اجرای شاهنامه فردوسی و موسیقی نوین شهرام ناظری در دهه هشتاد خورشیدی به پژوهش و مسیریابی برای آرایه موسیقی نوین پرداخت. پژوهش بر نحوه اجرای شاهنامه فردوسی و پروژه مولوی که در سال جهانی مولانا از فعالیت‌های وی در این سال‌ها می‌باشد. وی در این سال‌ها چندین آلبوم دیگر منتشر کرد که آثار آواز اساطیر، لیلی و مجنون، لولیان، مولویه (شور رومی) و سفر عسرت از آن جمله می‌باشند. در سال ۱۳۹۰ ناظری یک آلبوم موسیقی به نام امیرکبیر با آهنگ سازی پژمان طاهری منتشر کرد که بیش تر اشعار آن را شعرهای نو تشکیل می‌دادند. مدتی بعد پس از ۶ سال تأخیر کنسرت شهرام ناظری و لوریس چکناوریان منتشر شد. این اثر مربوط به اجرای ارکستر بزرگ کومیتاس ارمنستان به رهبری مایسترو لوریس چکناوریان در سال ۱۳۸۴ می‌باشد که بیش تر قطعات آن به زبان کردی (زبان مادری شهرام ناظری) می‌باشند. البته در این اثر ۴ قطعهٔ فارسی نیز به نام‌های زین دوهزاران من و ما، شیدا شدم، آواز به همراه چنگ و آب حیات عشق اجرا شده است. بیش تر قطعات این آلبوم در سایر آثار ناظری به همراه سازهای ملی نیز اجرا شده‌اند و در این اثر در قالب موسیقی ارکستری با سازهای غربی آرایه شده‌اند. آلبوم درفش کاویانی، کاوه آهنگر به آهنگ سازی فرید الهامی و اجرای گروه فردوسی که به زودی منتشر خواهد شد مربوط به اجرای شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی می‌باشد و مانند بسیاری از آثار شهرام ناظری تنبور محور می‌باشد.

از کنسرت‌های او در سال ۱۳۹۳ می‌توان به کنسرتش به همراه گروه فردوسی در کرمانشاه اشاره کرد که در آن قطعات کردی بسیاری را اجرا کرد اما پس از پایان کنسرت برخی از رسانه‌ها اجرای قطعات کردی به ویژه قطعه‌ای که به فارسی می‌شد من کرماشانیم فارسی نمی‌دانم او را مخالف وحدت ملی نامیدند. ناظری در واکنش به این‌ها گفت: این انگ‌ها به من نمی‌چسبد، من فرزند کرد هستم که فارسی نمی‌دانم. اما به زبان کردی جان من به فدای تو که فارس هستی، اتفاقاً این شعر مخالف قومیت هاست و می‌گوید جان من فدای تو که فارس هستی.
فعالیت اجتماعی
از جمله کارهای شهرام ناظری که بسیار مورد تحسین قرار گرفته است تخصیص همه درآمد یک سال فعالیتش به آسیب‌دیدگان پیرانشهر، شین آباد، جزامی‌ها و بیماران بی‌بضاعت سرطانی می‌باشد که وی با این کار مبلغی بالغ بر چند صد میلیون را برای امور خیریه قرار داد.
افتخارات و جوایز
جایزه «کونکورز» موسیقی فولکلور در سال ۱۹۷۵
دریافت جایزهٔ «بهترین موسیقی عرفانی جهان» در جشنوارهٔ فاس مراکش در سال ۱۹۹۷
وی پس از دریافت این جایزه از سوی مطبوعات آمریکا لقب پاواروتی ایران را نیز دریافت کرد.
دریافت جایزه ویژه شهر ارواین ایالت کالیفرنیا برای گسترش پیام معنوی مولانا و صلح از طریق زبان موسیقی در سال ۲۰۰۶
دریافت نشان «لژیون دونور» از سوی دولت فرانسه در سال ۲۰۰۷
دریافت نشان «شوالیه ادب و هنر» از سوی دولت فرانسه در سال ۲۰۰۷
این نشان بالاترین نشان فرهنگی فرانسه‌است و پاس‌داشتی است از طرف دولت فرانسه به هنرمندانی که تلاش ویژه‌ای در جهت اعتلای فرهنگ و هنر دارند.
دریافت عنوان هنرمند برتر آسیا از طرف مجمع آسیاسوسایتی ۲۰۰۷
در این مراسم بان کی‌مون دبیر کل سازمان ملل متحد تقدیر ویژه‌ای از شهرام ناظری به عمل آورد.
دریافت جایزهٔ «اسطورهٔ زنده»[واژه‌نامه ۱] از دانشگاه یوسی‌اِل‌اِی
دریافت نشان طلایی سماع بارگاه مولانا از دست اسین چلبی نواده مولانا در سال ۱۳۸۶ در شهر قونیه ترکیه و انتخاب به عنوان رئیس افتخاری مرکز مولانا پژوهی دانشگاه سلجوق در ایران.
دریافت کلید طلایی شهر خوی و مقبرهٔ شمس در جشنوارهٔ بین‌المللی شمس تبریزی در آبان ۱۳۸۶
دریافت لوح سپاس از شهرداری شهر ایرواین کالیفرنیا به پاس قدردانی از تلاشهای شهرام ناظری در ترویج پیام معنوی صلح در قالب موسیقی و شعرهای مولوی
نام گذاری روز ۲۵ ماه فوریه سال ۲۰۰۶ به نام «شهرام ناظری»، توسط رئیس شواری شهر و شهردار سن دیه گو در حوزهٔ جغرافیایی سن‌دیه‌گوی ایالت کالیفرنیا. در مدت کوتاهی پس از این نامگذاری، کنگرهٔ آمریکا نیز با اهدای لوح سپاس از وی تقدیر نمود.
دریافت تقدیرنامه از سوی دانشگاه هاروارد به دلیل نقش مؤثر ناظری در معرفی مولوی به دنیای غرب و نوآوری در موسیقی ایرانی و جذب مخاطبان غربی
آثار
چاووش ۲  چاووش ۳ چاووش ۴  چاووش ۷  چاووش ۸  مثنوی موسی و شبان، ۱۳۵۸  صدای سخن عشق، ۱۳۵۸   باد صبا (باد صبا می‌آید)  زمستان
نجوا، پاییز  ۱۳۶۳ بشنو از نی  گل صد برگ (به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا)  بنمای رخ – شعر و عرفان، مرداد ۶۳  یادگار دوست، ۱۳۶۴
بهاران آبیدر، بهمن ۱۳۶۴  لاله بهار، ۱۳۶۵  کیش مهر  بی‌قرار  شورانگیز، تالار وحدت، تابستان ۱۳۶۷  در گلستانه، زمستان ۱۳۶۶
ساقی‌نامه ۱ (سوته‌دلان)   ساقی‌نامه ۲ (نسیم صبحگاهی)  آتش در نیستان، ۱۳۶۷  کنسرت اساتید موسیقی ایران، پاییز ۱۳۶۸
چشم به راه، اردیبشت ۱۳۷۰  سخن تازه  کنسرتی دیگر، بهار ۷۲  دل شیدا، زمستان ۱۳۷۱  مهتاب‌رو  حیرانی  لیلی و مجنون ضبط ۱۳۶۸
کنسرت کامکارها ۷۶، تابستان ۷۶  کنسرت ۷۷، مهر ۱۳۷۷  ساز نو آواز نو  آواز اساطیر یا نغمه‌های ساسانی (شاهنامه کردی)
  سفر به دیگر سو، ۱۹۹۸  غم زیبا، بهار ۸۲  لولیان  مولویه که به شور رومی نیز معروف است ۲۰۰۷  سفر عسرت امیرکبیر ۱۳۹۰ ضبط از اجرای زنده در  گرگان منتشر شده تنها در اروپا  نوروز (ایران کردستان) – سرپرست گروه: حسین علیزاده – اجرا ۱۹۹۰ آلمان – انتشار ۱۹۹۵- ناشر شرکت:World  network 

بیعت با مولوی: شهرام ناظری و گروه دستان،قطعه‌های این آلبوم همان قطعه‌های آلبومهای ساز نو آواز نو و سفر به دیگر سو می‌باشد
 دیداری سلیمانیه عراق – کردی  گل صد برگ – کنسرت آمریکا  صدای سخن عشق – کنسرت لندن  آتش در نیستان  شورانگیز  گروه کامکارها – مجموعهٔ ورزشی انقلاب، تابستان ۷۶  کنسرت ۷۷  شور رومی یا مولویه، ارائه شده به جایزهٔ گرمی  دیگر آثار  بیست سال با آثار پرویز مشکاتیان، تابستان ۸۲ (در این آلبوم شهرام ناظری تنها آهنگ «محبوب من وطن» را خوانده ‌است.)  کنسرت افشاری ۶۲  قطعه‌هایی آوازی که به اشتباه به مناجات‌های ناظری معروف شده‌اند و برخی اوقات از رادیو پخش می‌شوند.(این آثار بدون اجازهٔ استاد از رادیو پخش شده ‌است و همگی بدون موسیقی اند.)

 *******************************************************************************************************************

 

نحوه استفاده از این سایت:

 

به امید خدا قصد داریم این وبسایت را مرجع تخصصی برای آثار شمس و مولانا بسازیم. مطالب بسیار زیاد و متنوعی در سایت در حال بارگذاری است و برای پیدا کردن و استفاده از آنها چند نکته را خدمت دوستان اعلام می کنم:

1 - شرح اشعار مولانا در حال نوشته شدن است و این شرح ها از ابتدا نوشته می شوند یعنی مثلا برای مثنوی از دفتر اول بخش اول یا برای غزلیات از غزل شماره یک. برای پیدا کردن مطالبی که شرح دارند، کافی است کلمه شرح را در قسمت جست و جوی سایت وارد کنید. یا اگر به دنبال شرح غزل ها هستید کافی است واژه شرح غزل را سرچ کنید. به همین ترتیب شرح مثنوی و شرح رباعی.

2 - دکلمه اشعار و متن های در سایت در حال بارگذاری است. برای پیدا کردن اشعاری که دکلمه دارند کافی است واژه های دکلمه یا دکلمه مثنوی یا دکلمه غزل را سرچ کنید.

3 - اگر به دنبال غزل یا رباعی خاصی هستید کافی است دو یا سه کلمه از آن را در قسمت سرچ سایت وارد کنید. البته سعی کنید کلماتی که دارای پسوند و پیشوند "ها"، "می"، "ست"، "اش" ... هستند را سرچ نکنید چون ممکن است به کلمات چسبیده باشند و پیدا نشوند. اگر به دنبال شماره خاصی از اشعار هستید می توانید مثلا واژه غزل 333 یا رباعی 555 را سرچ کنید.

4 - اگر به دنبال پیدا کردن و مطالعه داستان ها هستید، کافی است واژه داستان های مثنوی معنوی را در سایت سرچ کنید تا تمامی داستان ها برای شما نمایش داده شوند.

5 - تا حد ممکن مقاله های اساتید معتبر در زمینه اشعار مولانا در سایت قرار داده می شود. کافی است نام آن ها را در سایت سرچ کنید.

6- تصنیف هایی که از روی اشعار مولانا ساخته شده اند را کم کم در سایت قرار می دهیم. برای پیدا کردن آن ها کافی است واژه تصنیف را سرچ کنید.

7 - اگر به دنبال شنیدن صدای خواننده خاصی از روی اشعار مولانا هستید، کافی است اسم خواننده خود را سرچ کنید مثلا "استاد شهرام ناظری"، "استاد محمدرضا شجریان"، "علیرضا قربانی" ...

 

از صمیم قلب دعا می کنم که این مجموعه گامی در جهت معرفی و شناخت بیشتر و بهتر شمس تبریزی و مولانا برای شما دوستان و همراهان و خوانندگان عزیز باشد.

 

مولانا اشعار - زندگی نامه مولانا - دیوان شمس مولانا - عکس مولانا - آثار مولانا - مولانا کیست - مولانا العاشق -