مختصری از زندگی حضرت شمس تبریزی

مختصری از زندگی حضرت شمس تبریزی

به نام خداوند عشق و عرفان

مختصری از زندگی حضرت شمس تبریزی

 

بعد از حمد و ستایش خداوند، آوازه و شهرت برخی انسان‌ها از مرزهای ملی گذشته و جهانی شده و گاهی زمان‌ها را نیز پیموده‌ و حالت اسطوره‌ای برای خود پیدا کرده است. بی‌شک «شمس تبریزی» مرید و مراد و واژگونگر «مولانا» از آن اشخاص بود که در سده‌ی هفتم هجری در گلزار ادب و عرفان ایران شکوفا شد. تاریخ دقیق تولدش در دست نیست، ولی با احتساب اینکه وی هنگام ورود به قونیه 623 هـجری شمسی 60 ساله بود و مولوی 38 ساله، تولد وی در 565 هـجری شمسی می‌شود. فرزند ملک‌داد تبریزی از ترکان قبچاق بود. در تبریز پا به عرصه وجود گذاشت، در مکتب شیخ ابوبکر سله باف تبریزی تلمذ نموده و سپس برای یافتن استادی دیگر و پژوهشگری بزرگ‌تر به سیر و سلوک پرداخت و از محضر عرفای بزرگ زمان چون سجاسی، باباکمال جندی بهره‌ها برده و بعد از خوابی که دید «آن ولی که با تو هم صحبت باشد در روم است»، به سوی غرب رهسپار شد. در این سیر و سلوک عرفانی، در احوال بسیاری از مشایخ عرفان و تصوف قبل از خود نگریسته و محضر بسیاری از هم‌عصران خود را درک نمود و ظاهراً از هیچ‌ یک از آنها چیزی را که وی طالب آن بود نیافت، در او ورای این مشایخ ظاهر که مشهور خلق بودند، طالب دیدار اولیای مستور بود که از مشهوران تمام‌تر بودند، فخرالدین عراقی و اوحدالدین کرمانی را دیده، هیچ کدام را باب میل نیافته و حتی از صحبتی که با ابن عربی مشهور به شیخ اکبر و شمس‌الدین خویی داشت در حق آنها ارادتی نیافت.

شمس تبریزی با آنهایی که ادعای کرامت داشتند و دو روزه می‌خواستند به ابا یزید و حلاج برسند، سر جنگ داشت. با خود ابایزید و حلاج هم میانه خوبی نداشت و «سبحانی» و «اناالحق» گفتن آنها را نشانه بی‌کفایتی و نقصان و شتابزدگی دانسته و حساب خودش را از همه آنها جدا می‌داند. بزرگ‌ترین کرامت او سخن اوست که موجز و مختصر است و سخن را از معامله جدا نمی‌داند، او اهل معامله است، یعنی عمل.

گولپینارلی بزرگ‌ترین مولوی‌شناس ترک می‌گوید: از وابستگی شمس تبریزی به تک تک سلسله‌های پذیرفته شده شجره روحانی تصوف اطلاعی نداریم. در حقیقت مدعی است که از دست پیامبر خرقه گرفته است، اما نه خرقه معمولی که پاره شود و شوخگین گردد بلکه خرقه‌ی صحبت، صحبتی که در زمان نمی‌گنجد.

در بدترین موقعیت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی نشو و نما یافت، هنگام جوانی وی سه نظام نسخ شده فدائیان الموت، خلافت بغداد و زمامداران خوارزمشاهی حکومت داشتند. هجوم مغول‌ها و صلیبیون را نیز به جهان اسلام دیده بود.

شمس تبریزی روز 16 آذر سال 623هجری شمسی پخته و کار آزموده وارد قونیه شد، با مولوی دیدار کرد. در این دیدار همانند آتشی که به انبار باروت نزدیک شود، مولوی صدر نشینی را که در چهار مدرسه قونیه تدریس می‌کرد، واژگون نمود و برای مولانا زندگی تازه‌ای آغاز شد. مولانا فرزند سلطان العلما است، مفتی شهر است، سجاده‌نشین با وقاری است، شاگردان و مریدان دارد، جامة فقیهانه می‌پوشد، و به گفته سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با این همه چنان مفتون این درویش بی‌نام و نشان می‌گردد که سر از پای نمی‌شناسد. افلاکی می‌نویسد: ... و دستار خود را دانشمندانه می‌پیچد و ردای فراخ آستین سنت علمای راستین بود، می‌پوشد[2]. مولانا پس از برخورد با شمس تبریزی این لباس را تغییر داد. به قول سپهسالار: «و حتی از طرز لباس پوشیدن شمس تبریزی پیروی کرد.»[3]

در مورد ملاقات شمس تبریزی و مولوی اخبار و احادیث متعددی نقل شده که بعضی به افسانه و اسطوره شبیه است که از بازگویی آنها خودداری می‌شود. طالبین می‌توانند به کتاب شمس تبریزی و دارالصفای خوی مراجعه نمایند.

بعد از این خلوت مولانا سر داد که:

 

 

تأثیر شمس تبریزی بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین، عاشقی شوریده ساخت. این پیر مرموز گمنام، دل فرزند سلطان‌العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر و وعظ فروکشید و در حلقة رقص و سماع کشانید، چنانکه خود گوید:

 

 

تمایل جلال‌الدین به سوی وحدت وجود بود. لکن شمس تبریزی به درک حقیقت آسمانی نایل آمده بود، در آن محیط محو شده بود و بخشی از آن گردیده بود، که این درک و فهم برای شاگردان و مریدان مولانا سنگین بود. «خود جلال‌الدین معتقد بود که سخت تحت تأثیر دوست مرشد خویش «شمس تبریزی» درویش و شاعر جهانگرد ساده دل قرار داشته و مرهون اوست.»[5]

این تغییر احوال نزد مریدان مولوی خوش نیامد. شکایت‌ها آغاز کرده و بنای خروش گذاشتند و پنهانی قصد جانش کردند. کار بر «شمس» سخت شد و ناگهان بی‌آنکه مولوی را از غیبت خویش آگاه کند، غیبت نمود و از قونیه خارج شد. تذکره‌نویسان دو غیبت برای شمس تبریزی نوشته‌اند. ولی با توجه به غزلیات شمس تبریزی و مندرجات کتاب «ریاض السیّاحه»، «شمس» از قونیه سه بار غیبت نموده، اول بار به تبریز که بعضی اشعار مولوی و مضامین و مقالات نیز این موضوع را تأیید می‌کنند. بار دیگر به طرف شام، و بار سوم غیبت نهایی که خبر از وی نشد. در مورد غیبت اول، میرزای شیروانی می‌نویسد: «شمس‌الدین بالضروره به صوب تبریز روان گردید و مولانا را از سوز عشق زبانه کشید و در فراق شمس‌الدین اشعار سوزناک گفته ... آخرالأمر طاقتش طاق شد و سوی تبریز شتافت، بعد از زحمات بسیار، مطلوب را یافت.»[6]

مولوی خود چنین اشاره دارد:

 

شاید در این سفر طرب‌انگیز بود که مولوی در شهر خوی که در مسیر جاده ابریشم واقع شده است، در کنار منار شمس تبریزی به سراغ «شمس» می‌رود، وی را بالای منار می‌بیند و شمع در دست پله‌های مارپیچ منار را طی کرده به بالای منار می‌رسد و شمس تبریزی را پایین منار می‌بیند و این طلب نازنینانه چند بار تکرار می‌شود، که در افواه عامه مردم خوی وجود دارد. شمس تبریزی و مولانا هر دو به قونیه رفتند و سرگرم صحبت‌های عارفانه شدند، بار دیگر مریدان بنیاد حسد نهادند و در تقبیح «شمس» زبان گشودند.

 

خدا تخم حسد از زمین براندازد

         

اگر حسود نباشد جهان گلستانست[8]

این بار شمس تبریزی به سوی شام عزیمت نمود و نزدیک به دو سال در آن حوالی بود، تا اینکه نامه‌ای کوتاه از وی رسید و مولوی از جایگاه او مطلع شد و یاران مولانا هم که در نتیجه غیبت شمس تبریزی خود را پژمرده و دلتنگ یافته و مورد بی‌اعتنائی قرار گرفته بودند از کرده خود پشیمان و نادم گشته، دست انابت در دامن عفو غفران مولانا زدند و عذرشان پذیرفته شد و مولانا پسرش «سلطان ولد» را با مشتی سیم و زر بدان سو فرستاد تا او را باز آورد.

 

 

شمس تبریزی به خواهش دوست گردن نهاد و به قونیه بازگشت، استقبال فوق‌العاده‌ای بود، یکدیگر را در آغوش کشیدند، کس ندانست که کدام عاشق بود، کدام معشوق، زیرا کشش از هر دو سوی بود، این دگرگونی حاکی از آن بود که مولانا هنوز مشتاق بود و منتظر و شمس تبریزی هم مرید بود و مولانا مراد، بدین حال هر دو مرید بودند و هم مراد و این از نوادر در تاریخ و ادب و عرفان ایران است. مولوی از دیدار دوست وارسته خود به وجد آمد، پای‌کوبان و سماع‌کنان به سرودن آغازید:

 

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

          

وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد

 

چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد، توبه شکنم آمد

 

وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی

 

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

وقتست که می‌نوشم تا برق زند هوشم

 

وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درین عالم

 

وقتست که بر غرّم چون شیر نرم آمد

بیتی دو بماند اما، بردند مرا، جانا

 

جایی که جهان آنجا بس مختصرم آمد[10]

 

مولوی به امید اینکه یار گریز پا را در کنار خود داشته باشد، یکی از پروردگان حرم را که «کیمیا خاتون» نام داشت به نکاح وی در آورد. در هر حال دو یار عارف، دو مرد خدا مدتی را به راز و نیاز پرداختند. همراه با یاران به وجد و سماع به سر می‌بردند، ولی شادمانی‌ها دیری نپائید باز هم آتش کینه و تعصب بالا گرفت و شمس تبریزی بالأخره به فریاد آمد، از این همه بی‌لطفی‌ها و بی‌اعتنائی‌ها، بی‌حرمتی‌ها و دو روئی‌های و نفاق، دادش بلند شد که: «اکنون من پای خود را در هوا می‌بینم، من بر آن نیامده بودم که بروم...»[11]

این بار زمانی بر نیامده که شمس تبریزی ناپدید گردید و از قونیه خارج شد، عبدالرفیع حقیقت و هرمان اتة آلمانی می‌نویسد: «غیبت ناگهانی شمس تبریزی در نتیجة قیام و خصومت آنها با علوی طلبی وی که در کوچه و بازار قونیه راه انداختند.»[12] بود.

تا اینکه به قول افلاکی بعد از مرگ کیمیا خاتون، ولی با توجه به مندرجات مقالات شمس، بعد از طلاق وی، «زمانی بر نیامد که شمس تبریزی ناپدید گشت و هرگز باز نگشت.»[13]

غیبت شمس تبریزی:

شمس تبریزی یک روز پنج شنبه از 626 هجری شمسی، بی آنکه کسی آگاه شود، قونیه را رها کرد و راه سفر در پیش گرفت، بامداد که مولانا به سراغ پیر رفت، خانه را از او خالی یافت، شمس تبریزی ناپدید شده بود، کلاه و پای‌افزار او با پاره‌ای از اسباب و وسایل که در قونیه حاصل شده بود، در جا بود. اگر مختصر رخت و اثاث شخصی را که همواره در سفرها همراه داشت با خود نبرده بوده، مولانا احتمال یک مسافرت ناگهانی او را باور نمی‌کرد. اما توجه به این نکته او را بی‌درنگ با واقعیت مواجه کرد. از وحشت و تأسف داشت از پا در می‌آمد، ضربه‌ای که بر او وارد شده بود، گیج‌کننده و ناگهانی بود، با اضطراب و دل نگرانی به غرفه سلطان ولد دوید و او را صدا زد، بهاءالدین چرا خفته‌ای برخیز و شیخ خود را دریاب.

 

 

جستجو از همان گفت و شنودی که مولوی با سلطان ولد داشت، آغاز شد. اما این جستجو که در آغاز آمیخته به انتظار بود روزهای بعد با بی‌تابی شدید همراه شد. چنین بود که شمس تبریزی غیبت نمود، قرب ماهی طلب او کردند، اثری پیدا نشد که چه شد و به کجا رفت، بعدها شایعه شد که شمس تبریزی به دست منکران و بدخواهان خود کشته شده است، ولی سلطان ولد و سپهسالار که هر دو شاهد عینی بودند از کشته شدن شمس تبریزی صحبت نمی‌کنند، بلکه هر دو از غیبت ناگهانی آن پیر و عارف جهانگرد حرف می‌زنند و مقالاتش نیز صحبت از رفتن و نماندن می‌کند: «... با خود نذر کرده بودم که اگر از این خلاص یابم، آنچه دارم، پوشیده باشم، صدقه دهم...»[15]

شمس تبریزی مکرر در گوش سلطان ولد خوانده بود که اینها می‌خواهند مرا از مولانا جدا کنند، من هم تصمیم خود را گرفته‌ام و به جایی خواهم رفت که کسی نتواند خبری بیاورد. سلطان ولد از زبان وی چنین می‌سراید:

 

خواهم این بار آنچنان رفتن

          

که نداند کسی کجایم من

همه گردند در طلب عاجز

 

ندهد کسی نشانه ز من هرگز[16]

 

سپهسالار نیز از قول وی روایت می‌کند که گفته است: «این نوبت چنان غیبت خواهم کرد که اثر مرا هیچ آفریده نیابد.»

زندگی شمس تبریزی بعد از این غیبت تاریک است. اینکه وی پس از ترک قونیه به کجا رفت، چه بر سرش آمد، روشن نیست. برای روشن شدن موضوع اشاره‌ای هر چند مجمل به نوشته‌های تذکره‌نویسان و محققین می‌کنیم.

علی دشتی می‌نویسد: «دوره دوم اقامت شمس تبریزی در قونیه باز دوامی نکرد، پس از مدتی باز حوزه مریدان مولانا بر ضد وی برآشفت این دفعه شمس تبریزی طوری ناپدید شد که دیگر مولانا نتوانست اثری از وی بیابد و شبهة قتل شمس تبریزی به دست پسر کوچک مولانا و عده‌ای از مریدان، از این غیبت مرموز جان گرفت و زبان مولانا به خروش آمد و درباره این «مه خوش لقا»ی شصت ساله، اشعاری سرود که طنین آن در اقطار جهان پیچید.»[17]

مرحوم علی دشتی محققانه به کند و کاو در دیوان شمس تبریزی پرداخته و با قلم سحرآمیز خود در کتاب سیصد و پانزده صفحه‌ای خود، به نکات بس جالبی اشاره نموده که به دید بسیاری از پژوهشگران گذشته و حال نیامده و در مورد شمس تبریزی و قتل وی که تنها یک نفر تذکره‌نویس، آن را نقل نموده و بعدها به تأسّی از وی تذکره‌نویسان دیگری نیز آورده‌اند، آن را شبهه‌ای بیش نپنداشته است.

هرمان اته نیز در تاریخ ادبیات خود به غیبت شمس تبریزی اشاره نموده و چنین می‌نویسد: «آنچه از برخی از غزلیات مولوی دیده می‌شود، این است شمس تبریزی، ناپدید شد و مولانا دو سال شبان و روزان در فراق کعبة مقصود جویان و گریان بود.»[18]

 

 

مرحوم دکتر محمدجواد مشکور نیز صحبت از غیبت وی نموده و می‌نویسد: «سال غیبت شمس تبریزی به اتفاق تذکره‌نویسان در 626 هجری شمسی بوده است.»[20] حتی بر مولانا نیز حیات و ممات شمس تبریزی مجهول بوده و همچنان تا مدت‌ها در طلب مه خوش لقا در شهرهای دمشق و شام می‌گشته است. علت سفر مولانا به شام که چهارمین مسافرت وی به دمشق است، دلتنگی از قونیه و مردم آن شهر بوده است و ظاهراً اختیاری که بر وجود شمس تبریزی دلالت داشت به گوش مولانا رسیده و بدین جهت دیگر بار شهر خود را گذارده و در طلب او به دمشق رفته است. این سفرها در فاصله سال‌های 626 و 628 هجری شمسی واقع شده است. شاگردان مولوی نیز در یافتن پیر استاد کوشش بی‌ثمری کردند. «تصور می‌رود که پیروان طریقه مولویه هنوز با نوای ضعیف نی و نواخت آرام طنبوری کوچک اجرا می‌کنند. بیانگر جست و جوی عبث و نومیدانه این دوست است که به طور اسرارآمیزی گم شده بود. در این رقص دور و چرخش مرکز ثقل کلیه آداب و شعایر دراویش مولویّه است و بنیاد آن را مولوی خود گذاشته است.»[21]

صدری می‌نویسد: «بر اثر آشوب و غوغای مریدان مولانا، مجدداً شمس تبریزی بدون خبر پس از چندی، از قونیه به سویی که دسترسی به او ننمایند مراجعت می‌نماید و مولانا از فراق شمس تبریزی فوق‌العاده دلش به درد آمده و خیلی ناراحت بود و دیگر هر چه کوشش کرده دستش به شمس تبریزی نرسید، دیوان شمس تبریزی مولانا، با آن عالی‌ترین عرفان و حکمت به یاد آن قطب و مراد عزیزش بود که اکنون در دسترس تمام دوست‌داران مولانا می‌باشد.»[22]

بعضی از تذکره‌نویسان را نظر بر این است که در سال 626 هـجری شمسی به دست عده‌ای از شاگردان متعصب مولانا که گویا فرزندش علاءالدین نیز جزو آنان بوده کشته شد و یا به قول دیگر ناپدید گردید. چنانچه هیچ کس از آن پس از حالش آگهی نیافت و انجام کارش نامعلوم ماند...»[23]

شایعه قتل «شمس تبریزی» را اول بار محی‌الدین عبدالقادر (وفات 752 هجری شمسی) در کتاب «الجواهر المضیئه»[24] و سپس افلاکی (وفات 739 هجری شمسی) در کتاب «مناقب العارفین» ذکر نموده که بعدها در نوشته‌ تذکره‌نویسان دیگر نیز راه یافته است. افلاکی که بیشتر از یک سده با «شمس تبریزی» فاصله داشته، در مورد قتل وی سه روایت متناقض ذکر می‌کند و آنها را با عبارت «گویند» شروع می‌نماید. در مورد نادرست بودن این افسانه، نظرها و عقاید مختلفی وجود دارد، از جمله به فرض بپذیریم که شمس تبریزی را کارد زده‌اند و چند قطره از خونش بر خاک ریخته، چون جنازه‌اش نمانده بنابراین از این حادثه به سلامت رسته و قونیه را ترک کرده است. وانگهی سلطان ولد که این افسانه از قول او نقل شده، چرا خود وی این ماجرا را در مثنوی خود که دقیق‌ترین آگاهی‌ها را از سرگذشت شمس تبریزی دارد، نیاورده است و چرا سپهسالار که از معاصرین و مریدان مولوی بود و رساله‌اش منبع اصلی افلاکی بوده، حادثه‌ای به این بزرگی و پر اهمیتی را در رساله خود ناگفته گذاشته است و فقط به نگارش این مطلب از قول شمس تبریزی اکتفا کرده است: «از حرکات این جمع معلوم گردد که چنان غیبت خواهم کرد که اثر مرا هیچ آفریده نیابد و هم در آن مدت ناگاه غیبت فرمود...»[25]

مؤلف «الجواهر المضیئه» که با مولانا قریب العصر است، حادثه قتل شمس تبریزی را به صورت تردید تلقی کرده، ولی غیبت و استتار او را ثابت شمرده است.[26]از دیگر سو می‌دانیم که قونیه شهر بسیار بزرگی نبود و عظمت مقام مولوی و روابط او با شمس تبریزی هر لحظه زبان به زبان می‌گشت و چرا این حادثه به گوش مولوی نرسیده بود؟

افلاکی در جای دیگر چنین نقل می‌کند: همچنان بعضی اصحاب متفق‌اند که مولانا شمس تبریزی از آن جماعت زخم خورد ناپدید شد و بعضی روایت کرده‌اند که در جنب مولانای بزرگ مدفون است و همچنان شیخ ما سلطان العارفین چلبی، عارف از حضرت والده خود فاطمه خاتون روایت کرد که چون شمس تبریزی به درجه شهادت مشرف گشته، آن دونان مغفّل او را در چاهی انداخته بودند. سلطان ولد شبی، مولانا شمس‌الدین را در خواب دید که من فلان جای خفته‌ام، نیمه شب یاران محرم را جمع کرده وجود مبارک او را بیرون کردند و به گلاب و مشک و عنبر ممسّک و معطّر گردانیدند و در مدرسه مولانا در پهلوی بانی مدرسه امیر بدرالدین گهرتاش دفن کردند.[27]

این روایات مختلف از قول افلاکی چند زبانی وی را رسانده و مسئله قتل شمس تبریزی را رد می‌نماید و از طرف دیگر چرا این از زبان «فاطمه خاتون» افشا شده و خود سلطان ولد یا سپهسالار که شهود عینی بودند از آن هیچ آگاهی نمی‌دهند. گولپینارلی بزرگ‌ترین مولوی‌شناس ترک به نقاط ضعف این روایات زیرکانه اشاره کرده، اما در رفع و رجوع تناقضات نکوشیده و نخواسته است که صریحاً بی اساس بودن افسانه‌ها را در مورد قتل شمس تبریزی به قلم آورد، می‌نویسد: اینکه گفته‌اند؛ پیکر شمس تبریزی را در کنار گهرتاش دفن کرده‌اند، گهرتاش در سال 641 هجری شمسی، پانزده سال بعد از ناپدید شدن شمس تبریزی کشته شده. این روایت افلاکی هم که «شمس تبریزی در جنب مولانای بزرگ مدفون است.» برخی محققان ترک را به اشتباه انداخته که سنگ قبر «شمس‌الدین بن یحیی بن محمد شاه» از دامادهای خاندان مولوی را از آن شمس تبریزی شمرده‌اند. این خطا را گولپینارلی تصحیح کرده است و می‌گوید: آرامگاه شمس‌الدین یحیی نامی است از بستگان مولانا که در هفتم ربیع الأول 672 هجری شمسی درگذشته است و ربطی به شمس تبریزی ندارد.[28]

حاجی خلیفه که دقیق‌ترین گزارشات را در مورد وقایع تاریخی دارد، صحبت از قتل یا شهادت شمس تبریزی نمی‌کند و طی وقایع سال 627 هجری شمسی «وفات شمس تبریزی»[29] آورده است. نویسنده کتاب «شاهد صادق» (کتابی معتبر و بسیار مفید است. نوشته زین‌العابدین محمد کریم کرمانی، چاپ تبریز در 1349 ق،) آن هم طی وقایع سال 626 هجری شمسی درگذشت شمس تبریزی آورده است. دولتشاه سمرقندی هم می‌گوید: «در فوت آن سلطان عارفان اختلاف است.»[30] پر واضح است که اگر تربت «شمس» در قونیه بود، چلبی و یارانش زیارت آرامگاه او را بر خود واجب می‌دانستند. خود مولوی هم به قدری در باب حیات شمس تبریزی«ناپدید شده» اطمینان داشت که در اغلب اشعارش از سفر آن «مه خوش لقا» یاد می‌کند.

 

 

مولانا حتی چند بار برای یافتن «شمس» رنج سفر دمشق را نیز متحمل می‌شود، اگر قتل شمس تبریزی درست بود، آیا مولوی به سفر متوالی برای یافتن وی دست می‌زد. گذشته از این آیا «شمس» قطب قونیه از کم شهرتی برخوردار بود و یا طرفدارانی نداشت که بعد از قتل وی، طرفداران و عمال حکومتی سراغش را نگیرند، ولی با در نظر گرفتن روش «شمس» که هر کجا مشهور می‌شد، ترک آن دیار می‌کرد. آنجا را نیز ترک می‌کند، از خود وی خبری نرسید، ولی نشان مدفن او را در جاهای مختلف از جمله خود قونیه، خوی و تبریز داده‌اند. در چه سالی ندای حق را لبیک گفته و چه مدت بعد از «غیبت نهایی» از قونیه زنده بود، باز نظرها مختلف است. ولی آنچه که هست اکثر نظرها و عقاید وجود تربت «شمس تبریزی» را در شهر دارالمؤمنین خوی ثابت می‌نماید، و آنها را از چهار دیدگاه مورد بررسی قرار می‌دهیم:

1. از نظر تذکره‌نویسان

2. از دید خود مولوی

3. از مندرجات سفرنامه‌ها

4. از دیدگاه عامه

تربت شمس تبریزی در خوی از نظر تذکره‌نویسان:

قدیمی‌ترین منبعی که در آن از وجود «شمس تبریزی» در خوی ذکری رفته مجمل فصیحی (820 هجری شمسی) است که در حوادث سال 652 هجری شمسی می‌گوید: «وفات «شمس‌الدین تبریزی» مدفوناً به خوی که مولانا جلال‌‌الدین بلخی المعروف به «مولانا» اشعار خود به نام او گفته است...» در همان منبع دومین بار در حوادث سال 678هجری شمسی در ذکر وفات شیخ حسن بلغاری آمده ... خرقه از دست شیخ‌الکامل الواصل، شیخ شمس‌الدین تبریزی که به خوی مدفون است، گرفته ...»[32]

مجمع فصیحی منبع معتبری است و فصیحی هروی مؤلف آن مندرجات کتاب خود را از منابع مکتوب کهن‌تر گرفته، از حیث جمع‌آوری اخبار و اشتمال بر اطلاعات کثیر و سهولت در یافتن آنها، اثری بسیار سودمند است.[33] و اینکه مدفون بودن شمس را در شهر خوی دو بار ذکر کرده، اعتبار سخنش را مضاعف کرده است.[34]

مرحوم نفیسی در شرح حال شیخ حسن بلغاری می‌نویسد: «شیخ حسن بلغاری سی سال اسیر بلغاریان بوده و از آنجا به شهر بخارا گریخته و از آنجا به تبریز رفته و خرقه از دست شمس‌الدین تبریزی عارف مشهور که در خوی مدفون شده گرفته است.»[35]

پدر شیخ حسن، پیر عمر نخجوانی از معاصران «شمس تبریزی» مقیم «خوی» بوده و مزارش در حوالی این شهر در روستایی به نام پیر کندی معروف است. بنابراین «شمس تبریزی» که همیشه به صورت درویشی ناشناس سفر می‌کرده در خوی رحل اقامت افکنده و مریدانی یافته و مشهور عام و خاص شده و در سرانجام سر شوریده بر بالین آسایش رسیده و در شهر خوی ندای حق را لبیک گفته است.

مرگ او مرگ درویشی گمنام و مسافری رهگذر نبوده، بلکه با طول اقامت در این شهر چنان احترام و اعتبار یافته بود که آرامگاه شایسته‌ای بر سر خاکش افراشته‌اند که تا قرن‌ها بعد هم زیارتگاه بوده است.[36] مطراقچی لشکرنویس سلطان سلیمان قانونی در سفر سال 914 هجری شمسی سلطان به آذربایجان تصویری از خوی کشیده که در آن آرامگاه شمس تبریزی با گنبد و منارش کاملاً مشخص نیست. معلوم است که در سالیان بعد به سبب سوانح طبیعی آرامگاه تخریب شده و شاید مردم نیز که دچار آشوب‌های دوره بعد از صفویه بوده‌اند، آن را دوباره بازسازی نمایند.

سعید نفیسی در جای دیگر می‌نویسد: «زندگی وی بسیار تاریک است. چنانکه برخی ناپدید شدن او را در 624هجری شمسی دانسته و برخی درگذشت وی را در 652هجری شمسی ضبط کرده‌اند و نوشته‌اند که در خوی مدفون است.»[37]

دکتر محمد علی موحد می‌نویسد: « شمس تبریزی در خوی مدفون است.»[38]

عبدالرفیع حقیقت می‌نویسد: «در هر حال زندگانی شمس تبریزی بعد از ترک قونیه بسیار تاریک است، برخی ناپدید شدن وی را در سال 624 دانسته و برخی درگذشت او را در سال 654 هجری شمسی ثبت کرده‌اند و نوشته‌اند که در خوی مدفون شده است.»[39]

مرحوم فروزانفر نیز پس از اشاره به قول فصیح خوافی می‌نویسد: «که شمس تبریزی در شهرستان خوی مدفون است، یادآوری این نکته لازم است که هم اکنون محلی در خوی هست که مردم آن شهر آن را مدفن شمس تبریزی می‌دانند.»[40]

در منشأات السلاطین فریدون بیگ در گزارش لشکرکشی سلیمان اول، پادشاه عثمانی به ایران آمده است که در بازگشت سلطان سلیمان اول از تبریز به دیار روم در سه روزی که در تابستان 914هجری شمسی در شهر خوی گذرانیده، «روز پنج شنبه 4 ربیع الأول، حضرت پادشاه با حضرت سر عسکر (ابراهیم پاشا) سوار شدند و به زیارت مزار شریف حضرت شمس تبریزی مشرف گردیدند». [41]

مطالب فوق را هامر پورگشتال، در تاریخ امپراطوری عثمانی، از روزنامه سفر استانبول در تذییلات تاریخ عثمانی نقل نموده، حاکی است از اینکه سلطان عثمانی در روزهای هفده و هجده شهریور سال 914هجری شمسی که در شهر خوی بوده، همراه وزیر اعظم خود، بر اسب نشسته و به زیارت تربت شمس تبریزی رفته است.

هامر پور گشتال خود از ستایشگران بزرگ مولوی بود و در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» نخستین کتاب جامع ادبیات فارسی، به زبان آلمانی درباره وی بحث نموده است.[42] پس نظر وی در مورد آرامگاه شمس تبریزی و وجود آن در شهر خوی می‌تواند مؤید نظر دیگر تذکره‌نویسان باشد. وجود مزار شمس تبریزی را در خوی «ابراهیم پچوی» مورخ و ادیب معروف ترکیه نیز در کتاب خود نقل نموده است. وی یکی از نویسندگان و مورخین بنام عثمانی بوده و تاریخ وی نیز از منابع معتبر به شمار می‌رود، با توجه به مندرجات فوق، در مورد زیارت سلیمان اول از آرامگاه شمس تبریزی در شهر خوی، این سند به وضوح نشان می‌دهد که حتی سیصد سال پس از غیبت و عزیمت شمس تبریزی از نظر دستگاه خلافت عثمانی که البته مطلع‌ترین علما را در اختیار داشتند. محل ضریح تربت شمس تبریزی در خوی بوده و نه در قونیه، که امروز به لحاظ جلب توریست و با تبلیغات زیاد، محلی را به عنوان مقام «شمس تبریزی» معرفی می‌کنند، واهی و بی اساس بودن روایت مربوط به قتل شمس تبریزی و اینکه او را پنهان از نظر مولانا در قونیه دفن کرده‌اند، به قدر کافی روشن است و ما اینک بر آنیم که هیچ دلیل موجّهی برای تردید در اصالت انتساب مقبره واقع در خوی به شمس تبریزی وجود ندارد.[43]

دکتر ریاحی فرزند دانشمند خوی می‌نویسد: در تابستان 45 شمسی که گولپینارلی در قونیه سرگرم تحقیق در نسخ خطی آرامگاه مولانا بود، روزهای خوشی با آن دانشمند وارسته فرشته‌خوی گذرانیدم، یک روز از او خواستم که مرا به زیارت مقام «شمس» و دیدن آن چاه نو یافته ببرد. با دیدن بی‌میلی او تردید خود را درباره روایت ساختگی افلاکی و بی‌اساس بودن وجود مزار شمس تبریزی بیان کردم و گفتم: از نوشته شما هم بر می‌آید که خودتان هم اطمینان ندارد که شمس تبریزی در قونیه آرمیده باشد. با خنده شیرین معنی‌دار عارفانه‌ای گفت: چه کار دارید، کارمندان جوان اینجا حدس زدند، من هم نخواستم دلشان را بشکنم، این حدس‌ها چیزی از مقام شیخ نمی‌کاهد، اما بر جلال و شکوه آرامگاه مولانا می‌افزاید.[44]

مزار و منار شمس تبریزی در نوشته سیاحان:

سیاحانی که از خوی عبور کرده‌اند، برخی از آنها به منار و تربت شمس تبریزی در شهر خوی اشاره داشته‌اند، از جمله؛ در سفرنامه اولیای چلپی آمده است: اهالی شهر خوی خوش صورت و مبیح المنظر هستند. مزار امیر بغامی (بوقا)، از امیران ترکمان، در این شهر است، قبر شمس تبریزی خارج شهر است زیارت کردیم. بازرگان گمنام ونیزی نیز در وصف کاخ شاه اسماعیل اول صفوی در شهر خوی از منار شمس تبریزی توصیف می‌کند.[45]

بن تان، تانکوانی و دروویل نیز اشاره‌ای به منار شمس تبریزی و کاخ شاه اسماعیل اول دارند. جیمز موریه از محله امامزاده و شمس تبریزی شهر خوی نام می‌برد و می‌نویسد: در انتهای شمالی آن محله دو ستون آجری دیده می‌شود، می‌گویند این ستون‌ها مربوط به مقبره یا یادگاه «ملّایی» تبریزی موسوم به «شمس» است که مردی اهل دانش و شاعری معروف بود. [46]

اوژن اوبن نیز از منار شمس تبریزی و شنیده‌های مربوط به آن مطالبی خواندنی در سفرنامه خود آورده است.[47]بازرگان گمنام ونیزی در توصیفی که در مورد کاخ شاه اسماعیل اول آورده است، می‌نویسد: ... شاه اسماعیل از زیستن در این کاخ بیشتر از زندگی کردن در تبریز لذت می‌برد.[48]

با عنایت به اینکه شاه اسماعیل خود عارفی بنام و شاعری توانا در عرفان بوده و «خطایی» تخلّص می‌کرده و دیوان اشعار به زبان‌های ترکی و فارسی وی مؤید گفته ماست، وجود مزار شمس تبریزیبه علت سکونت وی در این مکان بوده است، چرا که عرفا در جوار آرامگاه بزرگان عرفان، از آن اماکن نوعی بهره‌مندی معنوی داشته‌اند. این موضوع گفته هرمان اته را نیز در مورد علوی طلبی «شمس» تأیید می‌نماید. چرا که بر این موضوع واقفیم شاه اسماعیل علما و عرفای شیعه را چه در زمان خود و چه قبل از خود بی‌نهایت گرامی می‌داشت.

اعتماد نیز در سفر خوی می‌نویسد: «از مشاهیر، قبر شمس تبریزی، در این شهر زیارت می‌شود.»[49]

تربت شمس تبریزی در خوی، در افواه عامه:

منار واقع در خوی هنوز هم به نام شمس تبریزی معروف است و مردم اطراف، آنجا را به نام اماکن (مقدس) نام می‌برده‌اند و حتی به نام شمس، مسجدی، محله‌ای و باغی وجود دارد. در حدود 40 یا 50 سال پیش دراویش مولویه می‌آمدند و در کنار مزار شمس تبریزی مراسمی اجرا می‌کردند که پیرمردان نقل می‌کنند: در ماه آذر «قبس [قوس] آیی» دراویش در کنار منار شمس تبریزی جمع می‌شدند و حتی برای تجمع خود تابلوهایی نیز در دروازه‌های شهر می‌آویختند و مراسمی در اینجا انجام می‌دادند. با توجه به مطالب فوق عموم مردم را عقیده بر این است که اینجا مزار شمس تبریزی است و به علت وجود آرامگاه وی در کنار منارها که سالیان پیش با بی‌توجهی حکّام وقت و به سبب سوانح طبیعی آرامگاه و یکی از منارها از بین رفته و متأسفانه اقدام به بازسازی آن نکردند. در کنار منار شمس تبریزی (سالیان پیش سنگ مزارهایی وجود داشت) هم اکنون سنگ مزاری با مشخصات «بردی ابن شهسوار طارمی» در کنار مزار وجود دارد. آیا صاحب مزار فوق که از ناحیه طارم زنجان است؟ زمانی که شمس تبریزی در پیش سجاسی زنجانی بوده، دست ارادت به شمس تبریزی نداده که بعدها با وی، یا به خاطر وی به خوی آمده و ماندگار شده و همین جا به رحمت ایزدی پیوسته است؟ با توجه به اینکه این نام در منطقه‌ی خوی مرسوم نبوده است.

غیبت شمس تبریزی از دیدگاه مولوی:

مولوی در اغلب اشعارش از سفر آن «مه خوش لقا» یاد می‌کند و از غیبت وی صحبت می‌کند.

 

روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت

          

جانا نشان کویت از هر کسی سورور من

ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند

 

از دیگری نپرسد، من سؤیله‌دیم آریر من[50]

 

شاید مولوی از سفر شمس تبریزی به خوی اطلاع داشته، چرا که خوی مهمترین شهر ایران، بر سر دیار آسیای صغیر و ممالک اروپا بود به اشعاری که اشاره به سفر آن «مه خوش‌لقا» می‌کند، اشاره شد و در غزلی دیگر چنین می‌گوید: چند بیتی از آن:

 

 

با عنایت به اینکه دیار خوی در گذشته به ترکستان ایران مشهور بوده و اکثر جغرافی‌دانان و نویسندگان، در نوشته‌های خود خوی را به عنوان ترکستان ایران آورده‌اند، از جمله مستوفی در صفحه 97، لسترنج در صفحه 179، منم تیمور جهانگشا در صفحه 411، آتورپاتکان در صفحه 71 و ... آیا منظور مولوی در مصرع هندوی زلفش رو به ترکستان نهاد، ترکستان ایران که همین خوی باشد، نیست.[52]

 

منابع و مآخذ



[1]. شعر از شاعر معروف معاصر آقای عباس حاجی‌زاده، به نقل از بهروز نصیری، شمس تبریزی و دارالصفای خوی، ص 5، ناشر مؤلف، تبریز، چاپ 1377 شمسی

[2]. افلاکی العارفی، شمس‌الدین احمد، مناقب العارفین، ج 1، ض 84

[3]. سپهسالار، فریدون، رساله، ص 408

[4]. کلیات شمس، ج 2، ص 408

[5]. پطروشفسکی، ای. پ. اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز، ص 359

[6]. شیروانی، میرزا زین‌العابدین، ریاض السیاحه، ص 86

[7]. مثنوی معنوی، دفتر ششم، ص 45

[8]. کلیات شمس، ج 1، ص 42

[9]. همان منبع، ج 1، ص 71

[10]. همان منبع، ج 1، ص 252

[11]. شمس‌الدین تبریزی، مقالات، ص 291

[12]. حقیقت (رفیع)، عبدالرفیع. تاریخ نهضت‌های فکری ایرانیان (از مولوی تا جامی)، بخش اول، ص 30 و اته، هرمان. تاریخ ادبیات فارسی، ترجمه دکتر رضازاده شفق، ص 160

[13]. افلاکی، همان، ج 2، ص 691

[14]. کلیات شمس، ج 1، ص 478

[15]. مقالات شمس، ص 261

[16]. سلطان ولد، ولدنامه، ص 52

[17]. دشتی، علی. سیری در دیوان شمس، ص 190-191

[18]. اته، هرمان. تاریخ ادبیات فارسی، ترجمه رضازاده شفق، ص 285

[19]. کلیات شمس، ج 2، ص 635

[20]. ر. ک. به اخبار سلاجقه روم، به اهتمام مرحوم استاد دکتر محمدجواد مشکور، ص 120

[21]. تاریخ ایران کمبریج، ص 599

[22]. صدری، مصطفی. شرح رجال و مشاهیر نامی ایران، ص 268

[23]. صفاؤ دکتر ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، ج 2/3، ص 1174

[24]. ر. ک. به الجواهر المضیئه، چاپ حیدرآباد، ج 2، ص 124-125

[25]. سپهسالار، فریدون، رساله، ص 133

[26]. عبدالقادر، محیی‌الدین، الجواهر المضیئه، ج 2، ص 125

[27]. افلاکی، همان، ج 2، ص 700

[28]. موحّد، دکتر محمدعلی. مقاله «شمس تبریزی شاهباز سدره‌نشین»، روزنامه اطلاعات، 9 مهر، سال 1378 شمسی

[29]. حاجی خلیفه، تقویم‌التواریخ، ص 118

[30]. سمرقندی، دولتشاه. تذکره، چاپ لندن، ص 201

[31]. کلیات شمس، ج 1، ص 468

[32]. خوافی، فصیح. مجمل فصیحی، به تصحیح محمود فرّخ، ج 2، ص 38 و 343 و سجادی، دکتر سید ضیاءالدین کوی سرخاب تبریز، ص 213- 214

[33]. صفا، همان، ج 4، ص 496

[34]. دکتر ریاحی، مجله کلک، بهار 75

[35]. نفیسی، سعید. تاریخ نظم و نثر در ایران، ج 2، ص 744

[36]. دکتر ریاحی، همان منبع

[37]. نفیسی، همان منبع، ج 2، ص 744

[38]. مقالات شمس، ص 147

[39]. حقیقت، همان، ج 2، ص 744

[40]. فروزانفر، بدیع‌الزمان، زندگی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی، ص 203 و 208

[41]. به نقل از دکتر ریاحی، تاریخ خوی، ص 94

[42]. شیمل، آن ماری. شکوه شمس، ص 538

[43]. دکتر موحد، همان منبع

[44]. دکتر ریاحی، همان منبع پیشین

[45]. سفرنامه ونیزیان در ایران، ترجمه منوچهر امیری، ص 380، انتشارات خوارزمی تهران، 1349 شمسی

[46]. موریه، جیمز. سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی، ترجمه میرزا حبیب اصفهانی، ص 72، به کوشش دکتر یوسف رحیم‌لو، انتشارات حقیقت، تبریز، 1354 شمسی

[47]. اوبن، اوژن. ایران امروز، ترجمه استاد علی اصغر خان سعیدی، ص 88

[48]. سفرنامه ونیزیان، ص 380

[49]. اعتمادالسلطنه، حاج علیخان. سفرنامه، به کوشش سیدعلی قاضی عسکر، ص 159

[50]. کلیات شمس، به نقل از محمدزاده، مکتب مولویه، ص 49

[51]. کلیات شمس، ج 1، ص 301

[52]. ر. ک. به بهروز نصیری، شمس تبریزی و دارالصفای خوی، ناشر مؤلف، تبریز، 1377 شمسی و شمس تبریزی از طلوع تا غروب، انتشارات قراقوش، خوی، 1382 شمسی

بهروز نصیری، خوی، شهریور 1377