مثنوی معنوی-دفتر پنجم

مثنوی معنوی-دفتر پنجم

 

 

 

مقدمه ای بر دفتر پنجم مثنوی معنوی

 

مقدمه دفتر پنجم مثنوی معنوی

 

بخش 1 - سرآغاز

 

بخش 2 - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک

 

بخش ۳ - در سَبَبِ ورودِ این حَدیثِ مُصْطَفی صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِ که اَلْکافِرُ یَاکُلُ فی سَبْعَةِ اَمْعاءِ وَ الْمُومِنُ یَاکُلُ فی مِعی واحِدٍ

 

بخش ۴ - دَرِ حُجْره گُشادنِ مُصْطَفی عَلَیْه‌السَّلامْ بر مِهْمان و خود را پنهان کردن تا او خیالِ گُشاینده را نَبینَد و خَجِل نَشَود و گُستاخ بیرون رَوَد

 

بخش ۵ - سَبَبِ رُجوع کردنِ آن مِهْمان به خانهٔ مُصْطَفی عَلَیْهِ‌السَّلام در آن ساعت که مُصْطَفی نهالینِ مُلَوَّثِ او را به دستِ خود می‌شُست و خَجِل شُدنِ او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادتِ خود

 

بخش ۶ - نَواختنِ مُصْطَفی عَلَیْهِ‌السَّلام آن عَرَبِ مهمان را و تَسْکین دادن او را از اِضْطِراب و گریه و نوحه که بر خود می‌کرد در خَجالَت و نَدامَت و آتشِ نومیدی

 

بخش ۷ - بَیانِ آن که نماز و روزه و همه چیزهایِ بُرونی گواهی هاست بر نورِ اَنْدَرونی

 

بخش ۸ - پاک کردنِ آبْ همهۀ پَلیدی‌ها را و بازْ پاک کردنِ خدایِ تَعالی آب را از پَلیدی لاجَرَم قُدّوس آمد حَقْ تَعالی

 

بخش ۹ - اِسْتِعانَت آبِ از حَقْ جَلَّ جَلالُهُ بَعد از تیره شُدن

 

بخش ۱۰ - گواهیِ فِعْل و قَوْلِ بیرونی بر ضَمیر و نورِ اَنْدَرونی

 

بخش ۱۱ - در بَیانِ آن که نورْ خود از اَنْدَرونِ شَخْصِ مُنَوَّر بی‌آن که فعلی و قولی بَیان کُند گواهی دَهَد بر نورِ وِی در بیان آن که آن‌نورْ خود را از اَنْدَرونِ سِرّ عارف ظاهر کُند بر خَلْقان بی‌فعلِ عارف و بی‌قولِ عارف اَفْزون از آن که به قول و فِعْلّ او ظاهر شود چُنان که آفتاب بلند شود بانگِ خروس و اِعْلامِ مُوذّن و عَلاماتِ دیگر حاجَت نَیایَد

 

بخش ۱۲ - عَرضه کردنِ مُصْطَفی عَلَیْهِ‌السَّلام شهادت را برآن مِهْمانِ خویش

 

بخش ۱۳ - بَیان آن که نور که غذایِ جان است غذایِ جسمِ اَوْلیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را که اَسْلَمَ شَیْطانی عَلی یَدی

 

بخش ۱۴ - اِنْکارِ اَهْلِ تَنْ غِذایِ روح را و لَرزیدنِ ایشانْ بر غِذایِ خَسیس

 

بخش ۱۵ - مُناجات

 

بخش ۱۶ - تَمثیلِ لَوْحِ مَحْفوظ و اِدْراکِ عقلِ هر کسی از آن لَوْح آن که اَمْر و قِسْمَت و مَقْدورِ هر روزهٔ وِیْ است هَمچون اِدْراکِ جِبْرئیل عَلَیه‌السَّلام هر روزی از لَوْح اَعْظَم عقلْ مِثالِ جبرئیل است و نَظَرِ او به تَفکُّر به سوی غَیْبی که مَعْهودِ اوست در تفکُّر و اندیشهٔ کیفیَّت مَعاش و بیرون شوِ کارهایِ هر روزینه مانندِ نَظَرِ جبرئیل است در لَوحْ و فهم کردن او از لَوْح

 

بخش ۱۷ - تَمثیلِ رَوِش‌هایِ مُختلف و هِمَّت‌هایِ گوناگون به اِخْتلافِ تَحَرّیِ مُتِحَرّیان در وَقتِ نمازْ قبله را در

وَقتِ تاریکی و تَحَرّیِ غَوّاصان در قَعْرِ بَحْر

 

بخش ۱۸ - تَفسیرِ یا حَسْرَة ًعَلَی الْعِبادِ

 

بخش ۱۹ - سَبَبِ آن که فَرَجی را نامْ فَرَجی نَهادَند از اَوَّل

 

بخش ۲۰ - صِفَتِ طاووس و طَبْعِ او و سَبَبِ کُشتنِ ابراهیم عَلَیْهِ‌السَّلام او را

 

بخش ۲۱ - در بَیانِ آن که لَطفِ حَق را همه کَس دانَد و قَهْرِ حَق را همه کَس داند و همه از قَهْرِ حَقْ گُریزانَند و به لُطفِ حَقْ دَرآویزان امّا حَق تَعالی قَهْرها را در لُطْف پنهان کرد و لُطف‌ها را در قَهْر پنهان کرد نَعْلِ بازگونه و تَلْبیس و مَکْرِالله بود تا اَهْلِ تَمییز و یَنْظُرْ بِنورِ اللهْ از حالی‌بینان و ظاهِربینان جُدا شوند که لِیَبْلُوَکُمْ اَیُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلًا

 

بخش ۲۲ - تَفاوتِ عُقولْ در اَصْلِ فِطْرَت خِلافِ مُعْتَزِله که ایشان گویند در اَصلْ عُقولِ جُز وی بَرابَرند این اَفْزونی و تَفاوت از تَعَلُّم است و ریاضَت و تجربه

 

بخش ۲۳ - حِکایَتِ آن اَعْرابی که سگِ او از گرسنگی می‌مُرد و اَنْبانِ او پُر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شِعْر می‌گفت و می‌گریست و سَر

و رو می‌زَد و دریغَش می‌آمد لُقمه‌‌یی از انَبْان به سگ دادن

 

بخش ۲۴ - در بَیانِ آن که هیچ چَشمِ بدی آدمی را چُنان مُهْلِک نیست که چَشمِ پَسَندِ خویشتن مگر که چَشمِ او مُبَدَّل شُده باشد به نورِ حَق که بی یَسْمَع و بی یُبْصِر و خویشتنِ او بی‌خویشتن شُده

 

بخش ۲۵ - تَفسیرِ وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لِیُزْلِقونَکَ بِاَبْصارِهِم

 

بخش ۲۶ - قِصّهٔ آن حکیم که دید طاووسی را که پَرِ زیبایِ خود را می‌کَند به مِنْقار و می‌انداخت و تَنِ خود را کَل و زشت می‌کرد از تعجب پُرسید که دَریغَت نمی‌آید؟ گفت می‌آید امّا پیشِ منْ جان از پَر عزیزتَر است و این پَر عَدویِ جانِ من است

 

بخش ۲۷ - در بَیانِ آن که صَفا و سادگیِ نَفْسِ مُطْمَئنّه از فِکْرَت ها مُشَوَّش شود چُنان که بر رویِ آینه چیزی نویسی یا نَقْش کُنی اگر چه پاک کُنی داغی بِمانَد و نُقْصانی

 

بخش ۲۸ - در بَیانِ قَوْلِ رَسول عَلَیْهِ‌السَّلام لا رَهْبانیَّةَ فِی‌الْاِسْلام

 

بخش ۲۹ - در بَیانِ آن که ثَوابِ عَمَلِ عاشق از حَقْ هم حَق است

 

بخش ۳۰ - دَر تَفسیرِ قولِ رَسول عَلَیْهِ‌السَّلام ما ماتَ مَنْ ماتَ اِلّا وَ تَمَنّی اَنْ یَموتَ قَبْلَ ما ماتَ اِنْ کانَ بَرّا لِیَکونَ اِلی وُصُولِ الْبرِ اَعْجَلَ وَ انْ کانَ فاجِراَ لِیَقلَّ فُجُورُهُ

 

بخش ۳۱ - در بیانِ آن که عقل و روح در آب و گِلْ مَحْبوس‌اَند هَمچو هاروت و ماروت در چاهِ بابِل

بخش ۳۲ - جواب گفتنِ طاوس آن سایِل را

 

بخش ۳۳ - بَیانِ آن که هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست

 

بخش ۳۴ - در صِفَتِ آن بی‌خودان که از شَرِ خود و هُنرِ خود ایمِن شُده‌اند که فانی‌اَند در بَقایِ حَق هَمچون ستارگان که فانی‌اَند روزْ در آفتاب و فانی را خَوْفِ آفَت و خَطَر نباشد

 

بخش ۳۵ - در بَیانِ آنکه  ما سِوَی الله هر چیزی آکِل و مَاکول است هَمچون آن مُرغی که  قَصْدِ صَیْدِ مَلَخ می‌کرد و به صیدِ مَلَخ مشغول می‌بود و غافِل بود از بازِ گرسنه که از پَسِ قَفایِ او قَصْدِ صیدِ او داشت اکنون ای آدمیِ صَیّادِ آکِل از صَیّاد و آکِل خود ایمِن مَباش اگر چه نمی‌بینیش به نَظَرِ چَشم به نَظَرِ دَلیل و عِبْرَتش می‌بین تا چَشمْ نیز باز شُدن

 

بخش ۳۶ - صِفَتِ کُشتَنِ خَلیل عَلَیْه‌الْسَّلام زاغ را که آن اِشارات به قَمْعِ کدام صِفَت بود از صِفاتِ مَذمومهٔ مُهْلِکه در مُرید

 

بخش ۳۷ – مُناجات

 

بخش ۳۸ - قالَ النَّبیُ عَلَیْهِ‌السَّلام اِرْحَمُوا ثَلاثًا عَزیَز قَوْمٍ ذَلَّ وَ غَنیَّ قَوْمٍ اِفْتَقَرَ وَ عالِمًا یَلْعَبُ بِهِ الْجُهّالُ

 

بخش ۳۹ - قِصِهٔ مَحْبوس شُدنِ آن آهوبَچه در آخُرِ خَران و طَعنهٔ آن خَران بر آن غَریبْ گاه به جنگ و گاه به تَسْخَر و مُبْتَلی گشتنِ او به کاهِ خُشک که غذایِ او نیست و این صِفَتِ بَندهٔ خاصِ خداست میانِ اَهْلِ دنیا و اَهْلِ هوا و شَهْوت که اَلْاِسْلامُ بَدَا غَریبًا وَ سَیَعُودُ غَریبًا فَطُوبی لِلْغُرَباءِ صَدَقَ رَسولُ الله

 

بخش ۴۰ - حِکایَتِ مُحمَّدِ خوارزمشاه که شهرِ سَبزوار که همه رافِضی باشند به جنگ بِگْرفت اَمانِ جان خواستند گفت آن گَهْ اَمان دَهَم که ازاین شهر پیشِ من به هَدیه ابوبکر نامی بیارید

 

بخش ۴۱ - بَقیّهٔ قِصهٔ آهو و آخُرِ خَران

 

بخش ۴۲ - تَفْسیرِ اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یاْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عٍجافٌ آن گاوانِ لاغَر را خدا به صِفَتِ شیرانِ گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاوِ فَربه را به اِشْتِها می‌خوردند اگر چه آن خیالاتِ صُوَر گاوان در آیِنهٔ خواب نِمودند تو مَعنی نِگَر 

 

بخش ۴۳ – بَیانِ آن که کُشتنِ خَلیل عَلَیْهِ‌السَّلام خُروس را اِشارت به قَمْع و قَهْرِ کُدام صِفَت بود از صِفاتِ مَذْموماتِ مُهْلِکات در باطِنِ مُرید

 

بخش ۴۴ - تَفسیرِ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویم ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ و تَفسیرِ وَ مَنْ نُعَمِرْهُ نُنکّسْهُ فِی الْخَلْقِ

 

بخش ۴۵ - تَفسیرِ اَسْفَلَ سافِلینَ اِلَّا الَذینَ آمَنوا و عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَیْرُمَمْنون

 

بخش ۴۶ - مِثالِ عالَمِ هستِ نیستْ‌نِما و عالَمِ نیستِ هستْ‌نِما

 

بخش ۴۷ - در تَفسیرِ قولِ مُصْطَفی عَلَیْهِ‌السَّلام لا بُدَّ مِنْ قَرینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ وَ هُوَ حَیٌّ وَ تُدْفَنُ مَعَهُ وَ اَنْتَ مَیّتٌ اِن کانَ کَریماً اَکْرَمَکَ وَ اِنْ کانَ لَیّمًا اَسْلَمَکَ وَ ذلِکَ الْقَرینٌ عَمَلٌکَ فَاَصْلِحْهُ مَا اسْتَطَعْتَ صَدَقَ رَسولُ‌الله

 

بخش ۴۸ - تَفسیرِ وَ هُوَ مَعَکُمْ

 

بخش ۴۹ - دَر تَفسیرِ قَوْلِ مُصْطَفی عَلَیْهُ‌السَّلام مَن جَعَلَ الْهُمْومَ هَمًّا واحِدًا کَفاهُ اللهُ سائِرَ هُمُومِهِ وَ مَنْ تَفَرَّقَتْ بِهِ الْهُمُومُ لا یُبالِی اللهُ فی اَیٌ وادٍ اَهْلَکَهُ

 

بخش ۵۰ - دَر مَعنیِ این بیت گَر راهْ رَوی راه بَرَت بُگْشایَند وَرْ نیست شَوی به هستی اَت بِگْرایَند

 

۵۱ - قُصّهٔ آن شَخْص که دَعویِ پیغامبری می‌کرد گُفتَندَش چه خورده‌یی که گیج شُده‌ییّ و یاوه می‌گویی؟ گفت اگر چیزی یافْتَمی که خورْدَمی نه گیج شُدَمی و نه یاوه گُفْتَمی که هر سُخَنِ نیک که با غیرِ اَهْلَش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورَند

 

بخش ۵۲ - سَبَبِ عَداوَتِ عام و بیگانه زیستنِ ایشان به اَوْلیایْ خدا که به حَقَّشان می‌خوانَند و به آبِ حَیاتِ اَبَدی

 

بخش ۵۳ - دَر بَیانِ آن که مَردِ بَدکار چون مُتِمُکّن شود در بَدکاری و اَثَرِ دولتِ نیکوکاران بِبینَد شیطان شود و مانِع خیر گردد از حَسَد هَمچون شیطان که خَرمَن سوخته همه را خَرمَن سوخته خواهد اَرَاَیْتَ اَلْذی یَنْهی عَبْدًا اِذا صَلّی

 

بخش ۵۴ - مُناجات

 

بخش ۵۵ - پُرسیدنِ آن پادشاه از آن مُدَّعیِ نُبوَّت که آن که رَسولِ راسْتین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بَخشَد یا به صُحبَت و خِدمَتِ او چه بَخشِش یابَند غیرِ نَصیحَت که به زبان  می‌گوید؟

 

بخش ۵۶ - داستانِ آن عاشق که با معشوقِ خود بَرمی‌شِمُرد خِدمَت‌ها و وَفاهایِ خود را و شب‌هایِ درازِ تَتجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِع را و بی‌نَوایی و جِگَر تشنگیِ روزهایِ دراز را و می‌گفت که من جُزاین خِدمَت نمی‌دانم اگر خِدمَتِ دیگر هست مرا اِرْشاد کُن که هر چه فرمایی مُنْقادَم اگر در آتش رفتَن است چون خَلیل عَلَیْهِ‌السَّلام و اگر در دَهانِ نَهَنگِ دریا فُتادن است چون یونُس عَلَیْه‌السَّلام و اگر هفتاد بار کُشته شُدن است چون جرجیس عَلَیْهِ‌السَّلام و اگر از گِریه نابینا شدن است چون شُعَیْب عَلَیْهِ‌السَّلام و وَفا و جانْ بازیِ اَنْبیا را عَلَیْهِمُ‌السَّلام شُمار نیست و جواب گفتنِ معشوق او را

 

بخش ۵۷ - یکی پُرسید از عالِمی عارفی که اگر در نماز کسی بِگِرید به آواز و آه کُند و نوحه کُند نمازش باطِل شود؟ جواب گفت که نامِ آن آبِ دیده است تا آن گِریَنده چه دیده است؟ اگر شوقِ خدا دیده است و می‌گِریَد یا پَشیمانی گناهی نمازش تَباه نشود بلکه کَمال گیرد که لا صَلوةَ اِلا بِحُضُورِ الْقَلْبِ و اگر او رَنْجوریِ تَن یا فِراقِ فرزند دیده است نمازش تَباه شود که اَصلِ نماز تَرکِ تَن است و تَرکِ فرزند ابراهیم‌وار که فَرزند را قُربان می‌کرد از بَهْرِ تَکْمیلِ نماز و تَن را به آتشِ نِمْرود می‌سِپُرد و اَمْر آمد مُصْطَفی را عَلَیْهِ‌السَّلام بِدین خِصال که فَاتَّبعْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ قَد کانَت لَکُمْ اُسْوَةٌ حَسَنَةُ فی‌اِبْراهیمَ

 

بخش ۵۸ - مُریدی دَرآمَد به خِدمَتِ شیخ و ازین شیخْ پیرِ سِنّ نمی‌خواهم بلکه پیرِعقل و مَعْرِفت و اگر چه عیسی‌ست عَلَیْهِ‌السَّلام دَر گَهْواره و یحیی است عَلَیْهِ‌السَّلام در مَکْتَبِ کودکان مُریدی شیخ را گریان دید او نیز موافَقَت کرد و گِرِیست چون فارغ شُد و به در آمد مُریدی دیگر که از حالِ شیخ واقِف‌تَر بود از سَرِ غَیْرت در عَقَبِ او تیز بیرون آمد گُفتَش ای برادر من ترا گفته باشم اَللهْ اللهْ تا نَیَندیشی و نگویی که شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم که سی سال ریاضتِ بی‌ریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُر نَهَنگ و کوه‌هایِ بلندِ پُر شیر و پَلَنگ می‌باید گذشت تا بِدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رَسی شُکرِ زُوِیَتْ لِیَ الْاَرْضُ گویی بسیار

 

بخش ۵۹ - داستانِ آن کَنیزک که با خَرِ خاتون شَهْوت می‌رانْد و او را چون بُز و خروس آموخته بود شَهْوت رانْدنِ آدمیانه و کَدویی در قَضیبِ خَر می‌کرد تا از اندازه نَگْذَرَد خاتون بر آن وقوف یافت لکِن دقیقهٔ کَدو را ندید کنیزک را به بَهانه به راه کرد جایِ دور و با خَر جمع شُد بی‌کَدو و هلاک شُد به فَضیحَت کَنیزک بی گاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چَشم روشنَم کیر دیدی کَدو ندیدی؟ ذَکَر دیدی آن دِگَر ندیدی کُلُّ ناقِصٍ مَلْعونٌ یعنی کُلُّ نَظَر وَ فَهْمٍ ناقِصٍ مَلْعونٌ وَگَر نه ناقِصانِ چَشمِ ظاهِر مَرحوم‌اند مَلْعون نه‌اند بَر خوان لَیْسَ عَلَی اَلْاَعْمی حَرَجٌ نَفی حَرَج کرد و نَفی لَعْنَت و نَفیِ عِتاب و غَضَب

 

بخش ۶۰ - تَمثیلِ تَلْقینِ شیخْ مُریدان را و پیغامبرِ اُمَّت را که ایشان طاقَتِ تَلْقینِ حَق ندارند و با حَقْ‌اِلْف ندارند چُنان که طوطی با صورتِ آدمی اِلْف ندارد که ازو تَلْقین تَوانَد گرفت حَق تَعالی شیخ را چون آیینه‌یی پیشِ مُریدِ هَمچو طوطی دارد و از پَسِ آیِنه تَلْقین می‌کُند لا تُحَرّک بِهِ لِسانَکَ اِن هُو اِلاّ وَحْیٌ یُوحی این است اِبْتدایِ مسلهٔ بی‌مُنْتَهی چُنان که مِنْقارْ جُنبانیدنِ طوطی اَنْدَرونِ آینه که خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تَصَرُّفِ اوست عکسِ خواندنِ طوطیِ بُرونی که مُتِعَلّم است نه عکسِ آن مُعلّم که پَسِ آیِنه است ولیَکِن خواندنِ طوطیِ بُرونی تَصَرُّف آن مُعلّم است پَس این مِثال آمد نه مِثْل

 

بخش ۶۱ - صاحِبْ‌دلی دید سگِ حامِله در شِکَمِ آن سگ‌بَچگان بانگ می‌کردند در تَعَجُّب مانْد که حِکْمَتِ بانگِ سگْ پاسبانی‌ست بانگ در اَنْدَرونِ شِکَمِ مادر پاسبانی نیست و نیز بانگْ جِهَتِ یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آن جا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حَضْرَت مناجات کرد وَ ما یَعْلَمُ تَاْویلَهُ اِلاَّ اللهُ جواب آمد که آن صورتِ حالِ قومی‌ست از حِجابْ بیرون نیامَده و چَشمِ دلْ باز ناشُده دَعوی بَصیرت کُنند و مَقالات گویند از آن نی ایشان را قُوَّتی و یاریی رَسَد و نه مُسْتَمِعان را هِدایتی و رُشدی

 

بخش ۶۲ - قِصّهٔ اَهْلِ ضَروان و حَسَدِ ایشان بر دَرویشان که پدرِ ما از سَلیمی اَغْلب دَخْلِ باغ را به مِسْکینان می‌داد چون انگور بودی عُشر دادی و چون مَویز و دوشاب شُدی عُشر دادی و چون حَلْوا و پالوده کردی عُشر دادی و از قَصیل عُشر دادی و چون در خَرمَن می‌کوفتی از کَفهٔ آمیخته عُشر دادی و چون گندم از کاه جُدا شُدی عُشر دادی و چون آرْد کردی عُشر دادی و چون خَمیر کردی عُشر دادی و چون نان کردی عُشر دادی لاجَرْم حَق تَعالی در آن باغ و کِشت بَرکَتَی نَهاده بود که همه اَصْحابِ باغ ها مُحتاجِ او بُدَندی هم به میوه و هم به سیم و او مُحتاج هیچ کَس نی ازیشان فرزندانَشان خَرجِ عُشر می‌دیدند مُکَرَّر و آن بَرِکَت را نمی‌دیدند هَمچون آن زَنِ بَدبَخت که کَدو را ندید و خَر را دید

 

 

بخش ۶۳ - بَیانِ آن که عَطایِ حَقّ و قُدرتْ موقوفِ قابلیَّت نیست هَمچون دادِ خَلْقان که آن را قابلیَّت باید زیرا عَطا قَدیم است و قابلیَّت حادِث عَطا صِفَتِ حَقّ است و قابلیَّت صِفَتِ مَخْلوق و قدیمْ موقوفِ حادِث نباشد و اگر نه حُدوثْ مُحال باشد

 

بخش ۶۴ - دَر اِبْتِدایِ خِلْقَت جسم آدم عَلَیْهِ‌السَّلام که جِبْرئیل عَلَیْهِ‌السَّلام را اشارت کرد که بُرو از زمین مُشتی خاک بَرگیر و به روایتی از هر نَواحی مُشتْ مُشت بَر گیر

 

بخش ۶۵ - فرستادنِ میکائیل را عَلَیْهِ‌السَّلام به قَبْضِ حَفْنه‌‌یی خاک از زمینْ جِهَتِ تَرکیبِ تَرتیبِ جسمِ مُبارکِ ابواَلْبَشَر خَلیفَةُ اَلْحَقِ مَسْجودُ اَلْمَلَک و مُعَلّمُهُمْ آدم عَلَیْهِ‌السَّلام 

 

بخش ۶۶ - قِصّهٔ قَوْمِ یونُس عَلَیْهِ‌السَّلام بَیان و بُرهانِ آن است که  تَضَرُّع و زاری دافِع بَلایِ آسمانی‌ست و حَق تَعالی فاعِلِ مُختاراست پَس تَضَرُّع و تَعْظیمْ پیشِ او مُفید باشد و فلاسفه گویند فاعِل به طَبْع است و به عِلَّت نه مُخْتار پَسْ تَضَرّعْ طبْع را نگَردانَد

 

بخش ۶۷ - فرستادنِ اِسْرافیل را عَلَیْهِ‌السَّلام به خاک که حَفْنه‌یی بَر گیر از خاکْ بَهْرِ تَرکیبِ جسمِ آدم عَلَیه‌السَّلام

 

بخش ۶۸ - فِرستادنِ عِزْرائیل مَلَکِ الْعَزْمِ و الْحَزْمِ را عَلَیْهِ‌السَّلام به بَر گرفتنِ حَفْنه‌یی خاک تا شود جسمِ آدمِ چالاک عَلیْه‌السَّلام

 

بخش ۶۹ - بَیانِ آن که مَخْلوقی که تورا ازو ظُلْمی رَسَد به حقیقت او هَمچون آلَتی ست عارف آن بُوَد که به حَقْ رُجوع کُند نه به آلت و اگر به آلت رُجوع کُند به ظاهر نه از جَهْل کُند بلکه برای مَصْلَحَتی چُنان که اَبایَزید قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ گفت که چندین سال است که من با مَخْلوق سُخَن نگفته‌ام و از مَخْلوق سُخَن نَشْنیده‌ام وَلیکن خَلْق چُنین پِنْدارند که با ایشان سُخَن می‌گویم و ازایشان می‌شِنَوم زیرا ایشان مُخاطبِ اَکبَر را نمی‌بینند که ایشان چون صَدایَند او را نِسْبَت به حالِ من اُلتفاتِ مُسْتمِعِ عاقِل به صدا نباشد چُنان که  مَثَل است مَعْروف قالَ الْجِدارْ لِلِوَتََدِ لِمَ تَشْقُّنی؟ قالَ الوَتَدُ انْظُر اِلی مَنْ یَدُقِنی

 

بخش ۷۰ - جواب آمدن که آن کِه نَظَرِ او بر اَسْباب و مَرَض و زَخْمِ تیغ نَیایَد بر کارِ تو عِزْرائیل هم نَیایَد که تو هم سَبَبی اگر چه مَخْفی‌تَری از آن سَبَب ها و بُوَد که  بَر آن رَنْجور مَخْفی نباشد که و َهُوَ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُم وَ لکِن لا تُبْصِرونَ

 

 

بخش ۷۱ - دَر بَیانِ وَخامَتِ چَرب و شیرینِ دنیا و مانِع شُدنِ او از طَعامُ اللهِ چنان که فرمود اَلْجوعُ طَعامُ الله یُحْیی بِهِ اَبْدانَ الصّدیقینَ اَیْ فی الْجوع طَعامُ اللهِ وَ قَوْلُهَ اَبیتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی وَ یَسْقینی وَ قَوْلُهُ یُرْزَقونَ فَرِحینَ

 

بخش ۷۲ - جوابِ آن مُغَفَّل که گفته است که خوش بودی این جهانْ اگر مَرگ نبودی وخوش بودی مُلْکِ دنیا اگر زَوالَش نبودی وَ عَلی هذِهِ الْوَتیرَةِ مِنَ الْفُشارات

 

بخش ۷۳ - فیما یُرْجی مِنْ رَحْمَةِ اللهِ تَعالی مُعْطی النّعِمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها وَ هُوَ الَّذی یُنَزّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ رُبَّ بُعْدٍ یُورِثُ قُرْبًا وَ رُبَّ مَعْصیَةٍ مَیْمونَةِ وَ رُبَّ سَعادَةٍ تَاْتی مِنْ حَیْثُ یُرجَی النّقَمُ لِیُعْلَمَ اَنَّ اللهَ یُبَدّلُ سَیّاتِهِمْ حَسَناتِ

 

بخش ۷۴ - قِصّهٔ اَیاز و حُجْره داشتنِ او جِهَتِ چارُق و پوستین و گُمان آمدن خواجه تاشانَس را کی او را در آن حَجَره دَفینه است به سَبَبِ مُحکمیِ دَر و گِرانیِ قُفل

 

بخش ۷۵ - بَیانِ آن که آنچه بَیان کرده می‌شود صورتِ قِصّه است وآن که آن صورتی ست که دَر خوردِ این صورت گیران است و دَرخوردِ آیِنهٔ تصویرِ ایشان و از قُدّوسیَّتی که حقیقتِ این قِصّه راست نُطْق را ازین تَنْزیل شَرم می‌آید و از خِجالَت سَر و ریش و قَلَم گُم می‌کُند وَاَلْعاقِلُ یَکْفیهِ اَلْاِشارَه

 

 

بخش ۷۶ - حِکْمَتِ نَظَر کردن در چارُق و پوستین که فَلْیَنْظُرِ الاِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ

 

بخش ۷۷ - خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارِ وَ قَولُهُ تَعالی فی حَقّ اِبْلیس اِنَّهُ کانَ مِنَ الْجِنِ فَفَسَقَ

 

 

بخش ۷۸ - در مَعنیِ این که اَرِنَا الْاَشْیاءَ کَما هِیَ و مَعنیِ این که لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقیناً وَ قَوْلُهُ در هر کِه تو از دیدهٔ بَد می‌نِگَری - از چَنْبَرهٔ وجودِ خَود می‌نِگَری - پایهٔ کَژْ کَژْ اَفْکَنَد سایه

 

بخش ۷۹ - بَیانِ اِتّحادِ عاشق و معشوق از رویِ حقیقت اگر چه مُتِضادَّند از رویِ آنک نیازْ ضِدّ بی‌نیازی ست چُنان که آیِنه بی‌صورت است و ساده است و بی‌صورتی ضِدِ صورت است وَلکِن میانِ ایشان اِتّحادی ست در حقیقت که شَرحِ آن درازست وَالْعاقِلُ یَکْفیهِ الاِشارَه

 

بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

 

بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن که آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای که گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنان که بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا که می‌گفتند که ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد

 

بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان که یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة

 

بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز که یعنی این جنایت بر عرض او رفته است

 

بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را که اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات که معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد

 

بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را که زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو که الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را

 

بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن که چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم

 

بخش ۸۷ - در بیان کسی که سخنی گوید که حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی که داند که خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره

 

بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح که چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود که لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست که لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی

 

بخش ۸۹ - در بیان آنکه دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن که کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته به توبهٔ نصوح آورد

 

بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی

 

بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاهزاده از نصوح

 

بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن

 

بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله

 

بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل بشیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی

 

بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست

 

بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را که من راضیم به قسمت 

 

بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را

 

بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را

 

بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را

 

بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد که توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را

 

بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب

 

بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را که توکل بهترین کسب‌هاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکل‌ست و توکل کسبی است که به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره

 

بخش ۱۰۳ - مَثَل آوردنِ اُشتُر در بَیانِ آن که در مُخبِرِ دولتی فَرّ و اَثَرِ آن چون نَبینی جایِ مُتَّهَم داشتن باشد که او مُقَلِّد است در آن

 

بخش ۱۰۴ - فرقِ میانِ دَعوتِ شیخِ کاملِ واصِل و میانِ سُخَنِ ناقِصانِ فاضِلِ فَضْلِ تَحصیلیِ بَر بَسته

 

بخش ۱۰۵ - حِکایَتِ آن مُخَنَّث و پُرسیدنِ لوطی ازو در حالَتِ لَواطه که این خَنْجَر از بَهْرِ چیست ؟ گفت از برایِ آن که هر کِه با من بَد اَنْدیشد اِشْکَمَش بِشْکافَم لوطی بر سَرِ او آمد شُد می‌کرد و می‌گفت اَلْحَمْدُلِلهْ کی من بَد نمی‌اندیشم با تو بیتِ من بیت نیست اِقْلیم است هَزْلِ من هَزلْ نیست تَعْلیم است اِنَّ اللهَ لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعوضَةً فَما فَوْقَها اَیْ فَما فَوْقَها فی تَغْییرِ النُّفوسِ بِالْاِنْکارِ اَنْ ما ذا اَ رادَ اللهُ بِهٰذا مَثَلًا و آن گَهْ جواب می‌فرماید که این خواستم یُضِلُّ بِهِ کَثیرًا وَ یَهدی بِهِ کَثیرًا هر فِتْنه‌ هَمچون میزان است بسیاران ازو سُرخ‌رو شوند و بسیارانْ بی‌مُراد شوند وَ لَوْ تَاَمَّلْتَ فیهِ قَلیلًا وَجَدْتَ مِنْ نَتایِجِه الشَّریفَةِ کَثیرًا

 

بخش ۱۰۶ - غالِب شُدنِ حیلهٔ روباه بر اِسْتِعْصام و تَعَفُّفِ خَر و کَشیدنِ روبَه خَر را سویِ شیرْ به بیشه

 

بخش ۱۰۷ - حِکایَتِ آن شَخْص که از ترسْ خویشتن را در خانه‌یی اَنْداخت رُخ ها زَرد

 

چون زَعْفَران لَب ها کَبود چون نیل دستْ لَرزانْ چون بَرگِ درخت خداوندِ خانه پُرسید که خیر است چه واقِعه است گفت بیرون خَر می‌گیرند به سُخْره گفت مُبارک خَر می‌گیرند تو خَر نیستی چه می‌تَرسی ؟ گفت سخت به جِدّ می‌گیرند تَمْییز بَرخاسته است امروز تَرسَم که مرا خَر گیرند

 

بخش ۱۰۸ - بُردنِ روبَهْ خَر را پیشِ شیر و جَستنِ خَر از شیر و عِتاب کردنِ روباه با شیر که هنوز خَر دور بود تَعْجیل کردی و عُذر گفتنِ شیر و لابِه کردنِ روبَهْ را شیر که بُرو بارِ دِگَرَش بِفَریب

 

بخش ۱۰۹ - در بَیانِ آن که نَقْضِ عَهْد و توبه موجِبِ بَلا بُوَد بلکه موجِبِ مَسْخ است چُنان که در حَقِّ اَصْحابِ سَبْت و در حَقِّ اَصْحابِ مایدهٔ عیسی که وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازیرَ و اَنْدَرین اُمَّت مَسْخِ دل باشد و به قیامتْ تَنْ را صورتِ دل دَهَند نَعوذُ بِالله

 

بخش ۱۱۰ - دُوُم بار آمدنِ روبَهْ بَرِ این خَرِ گُریخته تا بازْ بِفَریبَدَش

 

بخش ۱۱۱ - جواب گفتنِ خَرْ روباه را

 

بخش ۱۱۲ - جواب گفتنِ روبَهْ خَر را

 

بخش ۱۱۳ - حِکایَتِ شیخ مُحَمَّد سَرْرَزیِّ غَزنَوی قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ

 

بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بَعد از چندین سال از بیابانْ به شهرِ غَزْنین و زَنْبیل گَردانیدن به اِشارَتِ غَیْبی و تَفْرقه کردنِ آنچه جمع آید بر فُقَرا هر کِه را جانِ عِزِّ لَبَّیک است نامه بر نامه پیک بر پیک است چُنان که روزَنِ خانه باز باشد آفتاب و ماهْتاب و باران و نامه و غیره مُنْقَطِع نباشد

 

بخش ۱۱۵ - در مَعنیِ لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاکَ

 

بخش ۱۱۶ - رَفتنِ این شیخ در خانهٔ امیری بَهْرِ کُدْیه روزی چهار بار به زَنْبیل به اِشارَتِ غَیْب و عِتاب کردنِ امیرْ او را بِدان وَقاحَت و عُذر گفتنِ او امیر را

 

بخش ۱۱۷ - گریان شُدنِ امیر از نَصیحَتِ شیخ و عکسِ صِدْقِ او و ایثار کردنِ مَخْزَن بَعد از آن گُستاخی و اِسْتِعْصامِ شیخ و قَبول ناکردن و گفتن که من بی‌اِشارَت نَیارَم تَصَرّفی کردن

 

 

بخش ۱۱۸ - اِشارَت آمدن از غَیْب به شیخ که این دو سال به فَرمان ما بِسْتَدی و بِدادی بَعد ازین بِدِه و مَسْتان دست در زیرِ حَصیر می‌کُن کی آن را چون اَنْبانِ بوهُرَیْره کردیم در حَقِّ تو هر چه خواهی بیابی تا یَقین شود عالَمیان را که وَرایِ اینْ عالَمی ست که خاک به کَف گیری زَر شود مُرده دَرو آید زنده شود نَحْسِ اَکْبَر در وِیْ آید سَعْدِ اَکْبَر شود کُفر دَرو آید ایمان گردد زَهْر دَرو آید تَریاق شود نه داخلِ این عالَم است و نه خارجِ این عالَم نه تَحْت و نه فَوْق نه مُتَّصِلْ نه مُنْفَصِل بی‌چون و بی چگونه هر دَم ازو هزاران اَثَر و نمونه ظاهِر می‌شود چُنان که صَنْعَتِ دست با صورتِ دست و غَمْزهٔ چَشمْ با صورتِ چَشم و فَصاحَتِ زبان با صورتِ زبانْ نه داخل است و نه خارجِ او نه مُتَّصِل و نه مُنْفَصِل وَالْعاقِلُ تَکْفیهُ الْاِشارَةُ

 

بخش ۱۱۹ - دانستنِ شیخْ ضَمیرِ سایِل را بی گفتن و دانستنِ قَدْرِ وامِ وام‌دارانْ بیگفتن که نِشانِ آن باشد که اُخْرُجْ بِصِفاتی اِلیٰ خَلْقی

 

بخش ۱۲۰ - سَبَبِ دانستنِ ضَمیرهایِ خَلْق

 

بخش ۱۲۱ - غالِب شُدنِ مَکْرِ روبَهْ بر اِسْتِعْصامِ خَر

 

 

بخش ۱۲۲ - در بَیانِ فَضیلَتِ اِحْتِما و جوع

 

بخش ۱۲۳ - مَثَل

 

بخش ۱۲۴ - حِکایَتِ مُریدی که شیخْ از حِرْص و ضَمیرِ او واقِف شُد او را نَصیحَت کرد به زبان و در ضِمْنِ نَصیحَت قُوَّتِ تَوکُّل بَخشیدَش به اَمْرِ حَق

 

بخش ۱۲۵ - حِکایَتِ آن گاو که تنها در جَزیره‌یی ست بزرگ حَق تَعالیٰ آن جَزیرهٔ بزرگ را پُر کُند از نَبات و ریاحین که عَلَفِ گاو باشد تا به شبْ آن گاو همه را بِخورَد و فَربه شود چون کوه پاره‌یی چون شب شود خوابش نَبَرَد از غُصّه و خَوْف که همه صَحرا را چَریدَم فردا چه خورم ؟ تا ازین غُصّه لاغَر شَود هَمچون خِلال روز بَرخیزَد همه صَحرا را سَبزتَر و انبوه‌تَر بینَد از دی باز بِخورَد و فَربه شود باز شَبَش همان غَم بگیرد سال هاست کی او هم‌چُنین می‌بیند و اِعْتِماد نمی‌کُند 

 

 

بخش ۱۲۶ - صَیْد کردنِ شیرْ آن خَر را و تشنه شُدنِ شیر از کوشش رفت به چَشمه تا آب خورَد تا باز آمدنِ شیرْ جِگَربَند و دل و گُرده را روباه خورْده بود که لَطیف تَر است شیرْ طَلَب کرد دل و جِگَر نیافت از روبَهْ پُرسید کی کو دل و جِگَر؟ روبَهْ گفت اگر او را دل و جِگَر بودی آن چُنان سِیاسَتی دیده بود آن روز و به هزار حیله جانْ بُرده کی بَرِ تو باز آمدی ؟ لَوْکُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ماکُنّا فی اَصْحابِ السَّعیرِ



بخش ۱۲۷ - حِکایَتِ آن راهِب که روزْ با چراغ می‌گشت در میانِ بازار از سَرِ حالی که او را بود

 

بخش ۱۲۸ - دَعوت کردنِ مُسلمانْ مُغ را

 

بخش ۱۲۹ - مَثَلِ شَیطانْ بر دَرِ رَحْمان

 

بخش ۱۳۰ - جواب گفتنِ مومنِ سُنّی کافِرِ جَبْری را و در اِثْباتِ اختیارِ بَنده دلیل گفتن سُنَّت راهی باشد کوفتهٔ اَقْدامِ اَنْبیا عَلَیْهِمُ‌السَّلام بر یَمینِ آن راهْ بیابانِ جَبْر که خود را اختیار نَبیند و اَمر و نَهی را مُنْکر شود و تاویل کُند و از مُنْکر شُدنِ اَمر و نَهی لازم آید اِنْکارِ بهشت جَزایِ مُطیعانِ اَمر است و دوزخْ جَزایِ مُخالفانِ اَمر و دیگر نگویم به چه اَنجامَد که اَلْعاقِلُ تَکْفیهُ الْاِشارَه و بر یَسارِ آن راهْ بیابانِ قَدَر است که قُدرتِ خالِق را مَغْلوبِ قُدرتِ خَلْق دانَد و از آن آن فَسادها زایَد که آن مُغِ جَبْری بَر ‌شِمُرد

 

بخش ۱۳۱ - درکِ وجدانی چون اِخْتیار و اِضْطرار و خَشم و اِصْطبار و سیری و ناهار به جایِ حسّ است که زَرد از سُرخ بِدانَد و فرق کُند و خُرد از بزرگ و تَلْخ از شیرین و مُشک از سَرگین و دُرُشت از نَرمْ به حِسِّ مَسّ و گرم از سرد و سوزان از شیرِ گرم و تَر از خُشک و مَسِّ دیوار از مَسِّ درخت پَس مُنْکرِ وجدانی مُنْکِرِ حِسّ باشد و زیاده که وجدانی از حِسّ ظاهِرتَر است زیرا حِسّ را توانِ بَستن و مَنْع کردن از اِحْساس و بَستنِ راه و مَدْخَلِ وجدانیّات را ممکن نیست وَ الْعاقِلُ تَکْفیهُ الْاِشارة

 

بخش ۱۳۲ - حِکایَت هم در بَیانِ تَقْریرِ اِختیارِ خَلْق و بَیانِ آن که تَقْدیر و قَضا سَلْب کُنندهٔ اختیار نیست

 

بخش ۱۳۳ - حِکایَت هم در جوابِ جَبری و اِثْباتِ اختیار و صِحَّتِ اَمر و نَهی و بَیانِ آن که عُذرِ جَبْری در هیچ مِلَّتی و در هیچ دینی مَقْبول نیست و موجبِ خَلاص نیست از سِزایِ آن کار که کرده است چُنان که خَلاص نیافت اِبْلیس جَبْری بِدان که گفت بِما اَغْوَیْتَنی وَالْقَلیلُ یَدُلُ عَلَی الْکَثیر

 

 

بخش ۱۳۴ - مَعنیِ ما شاءَ اللهُ کانَ یعنی خواستْ خواستِ او و رضا رضایِ او جویید از خشمِ دیگرانْ و رَدِّ دیگرانْ دِلْتَنگ مَباشید آن کانَ اگر چه لَفْظِ ماضی ست لیکِن در فِعْلِ خدا ماضی و مُستَقبَل نباشد که لَیْسَ عِندَ اللهِ صَباحٌ وَ لا مَساء

 

بخش ۱۳۵ - و هم‌چُنین قَدْ جَفَّ الْقَلَمُ یعنی جَفَّ الْقَلَمُ وَ کَتَبَ لا یَسْتَوی الطّاعَةُ وَالْمَعْصیةُ لا یَسْتَوی الْاَمانَةُ وَ السَّرِقَةُ جَفَّ الْقَلَمُ اَنْ لا یَسْتَوی الشُّکْرُ وَ الْکُفْرانُ جَفَّ الْقَلَمُ اِنَّ اللهَ لا یُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ

 

بخش ۱۳۶ - حِکایَتِ آن درویش که در هِری غُلامانِ آراستهٔ عَمیدِ خُراسان را دید و بَر اَسْبانِ تازی و قَباهایِ زَرْبَفت و کُلاه هایِ مُغَرَّق و غیرِ آن پُرسید که این ها کدام امیرانند و چه شاهانند ؟ گفتند او را که این ها امیران نیستند این ها غُلامانِ عَمیدِ خُراسانند روی به آسْمان کرد که ای خدا غُلام پَروردن از عَمید بیاموز آن جا مُستوفی را عَمید گویند

 

بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتنِ آن کافِرِ جَبْری آن سُنّی را که به اسلامَش دعوت می‌کرد و به تَرکِ اِعْتِقادِ جَبْرش دَعوت می‌کرد و دراز شُدنِ مُناظِرِه از طَرَفین که مادّهٔ اِشْکال و جواب را نَبُرَّد اِلّا عشقِ حقیقی که او را پَروایِ آن نَمانْد و ذلِکَ فَضلُ اللهِ یُوتیهِ مَنْ یَشاءُ

 

بخش ۱۳۸ - پُرسیدنِ پادشاهْ قاصِدا اَیاز را که چندین غَم و شادی با چارُق و پوستین که جَماد است می‌گویی ؟ تا اَیاز را در سُخَن آوَرَد

 

بخش ۱۳۹ - گفتنِ خویشاوندانْ مَجنون را که حُسنِ لیلی به اندازه‌یی ست چندان نیست ازو نَغْزتَر در شهرِ ما بسیار است یکی و دو و دَهْ بر تو عَرضه کُنیم اختیار کُن ما را و خود را وا رَهان و جواب گفتنِ مَجْنون ایشان را

 

بخش ۱۴۰ - حِکایَتِ جوحی که چادر پوشید و در وَعظْ میانِ زَنان نِشَست و حرکتی کرد زنی او را بِشْناخت که مَرد است نَعْره‌یی زد

 

بخش ۱۴۱ - فرمودنِ شاه به اَیاز بارِ دِگَر که شَرحِ چارُق و پوستینْ آشکارا بگو تا خواجه تاشانَت از آن اِشارَت پَند گیرد و مَوْعظه که اَلدینُ النَّصیحَة

 

بخش ۱۴۲ - حِکایَتِ کافِری که گُفتَندَش در عَهْدِ اَبا یَزید که مُسلمان شو و جواب گفتنِ او ایشان را

 

بخش ۱۴۳ - حِکایَتِ آن مُوذِّنِ زشت آواز که در کافِرِسْتان بانگِ نماز داد و مَردِ کافِری او را هَدیه داد

 

بخش ۱۴۴ - حِکایتِ آن زن که گفت شوهر را که گوشت را گُربه خورْد شوهر گربه را به تَرازو بَر کَشید گربه نیمْ مَن بَرآمَد گفت ای زن گوشتْ نیمْ مَن بود و اَفْزون اگر این گوشت است گُربه کو ؟ و اگر این گُربه است گوشت کو

 

بخش ۱۴۵ - حِکایَتِ آن امیر که غُلام را گفت که مِیْ بیار غُلام رَفت و سَبویِ مِیْ آورد در راه زاهِدی بود اَمرِ مَعْروف کرد زد سنگی و سَبو را بِشکَست امیر بِشْنید و قَصْدِ گوشْمالِ زاهِد کرد و این قَصد در عَهْدِ دینِ عیسیٰ بود عَلَیْهِ‌السَّلام که هنوز مِیْ حَرام نَشُده بود

وَلیکِن زاهِدْ تَقَزُّزی می‌کرد و از تَنَعُّم مَنْع می‌کرد

 

بخش ۱۴۶ - حکایَتِ ضیاءِ دَلْق که سَختْ دِراز بود و برادرش شیخِ اسلام تاجِ بَلْخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخِ اسلام از برادرش ضیا نَنگ داشتی ضیا دَر آمَد به درسِ او و همه صُدورِ بَلْخ حاضِر به درسُ او ضیا خِدمَتی کرد و بُگْذشت شیخِ اسلام او را نیمْ قیامی کرد سَرسَری گفت آری سخت درازی پاره‌یی دَر دُزد

 

بخش ۱۴۷ - رَفتنِ امیرِ خَشم‌آلود برایِ گوشْمالِ زاهِد

 

بخش ۱۴۸ - حِکایَتِ مات کردنِ دَلْقَکْ سَیِّد شاه تِرْمِد را

 

بخش ۱۴۹ - قَصدِ انداختنِ مُصْطَفیٰ عَلَیْهِ‌السَّلام خود را از کوهِ حِریٰ از وَحشتِ دیر نِمودنِ جِبْرَئیل عَلَیْهِ‌السَّلام خود را به وِیْ و پیدا شدنِ جِبْرَئیل به وِیْ که مَیَنداز که تورا دولت ها در پیش است

 

بخش ۱۵۰ - جواب گفتنِ امیر مَر آن شَفیعان را و همسایگانِ زاهِد را که گُستاخی چرا کرد و سَبویِ ما را چرا شِکَست ؟ من دَرین بابْ شَفاعَت قَبول نخواهم کرد که سوگند خورده‌ام که سِزایِ او را بِدَهَم

 

بخش ۱۵۱ - دُوُم بار دست و پایِ امیر را بوسیدن و لابه کردنِ شَفیعان و همسایگانِ زاهِد

 

 

بخش ۱۵۲ - بازْ جواب گفتنِ آن امیر ایشان را

 

بخش ۱۵۳ - تَفسیرِ این آیَت که وَ اِنَّ الدّارَ الاخِرةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْکانوا یَعْلَمون که دَر و دیوار و عَرصهٔ آن عالَم و آب و کوزه و میوه و درختْ همه زنده‌اند و سُخَن‌گوی و سُخَن‌شِنو و جِهَتِ آن فَرمود مُصطفیٰ عَلَیه السَّلام ه اَلدُّنیا جیفَهٌ و طُلّابُها کِلابٌ و اگر آخِرَت را حَیات نبودی آخِرت هم جیفه بودی جیفه را برای مُردگیْ اَش جیفه گویند نه برایِ بویِ زشت و فِرَخْجی

 

بخش ۱۵۴ - دِگَربار اِسْتِدعایِ شاه از اَیاز که تَاویلِ کارِ خود بگو و مُشکلِ مُنْکِران را و طاعِنان را حل کُن که ایشان را در آن اِلْتِباس رَها کردن مُرُوَّت نیست

 

بخش ۱۵۵ - تَمثیلِ تَنِ آدمی به مِهْمان‌خانه و اَنْدیشه‌هایِ مُختلفْ به مِهْمانانِ مُختلف عارف در رضا بِدان اندیشه‌هایِ غم و شادی چون شَخصِ مهمان‌دوستِ غریب‌نَوازِ خَلیل‌وار که دَرِ خلیل به اِکرامِ ضَیْف پیوسته باز بود بر کافِر و مومن و اَمین و خایِن و با همه مهمانان رویْ تازه داشتی

 

بخش ۱۵۶ - حکایتِ آن مِهْمان که زنِ خداوندِ خانه گفت که باران فرو گرفت و مِهْمان در گردنِ ما مانْد

 

بخش ۱۵۷ - تَمثیلِ فکرِ هر روزینه که اَنْدَر دل آید به مِهْمانِ نو که از اَوَّلِ روز در خانه فُرود آید و فَضیلتِ مِهْمان‌نَوازی و نازِ مِهمان کَشیدن و تَحَکُّم و بَدخویی کُند به خداوندِ خانه

 

بخش ۱۵۸ - نَواختنِ سُلطانْ اَیاز را

 

بخش ۱۵۹ - وَصیَّت کردنِ پدرْ دختر را که خود را نِگَه دار تا حامِله نَشَوی از شوهرت

 

بخش ۱۶۰ - وَصفِ ضَعیف دلی و سُستیِ صوفیِ سایه پَروَردِ مُجاهِده ناکرده دَرد و داغِ عشقْ ناچَشیده به سَجده و دستْ‌بوسِ عام و به حُرمتْ نَظَر کردن و به انگشت نِمودنِ ایشان که امروز در زمانه صوفی اوست غِرِّه شده و به وَهمْ بیمار شُده همچون آن مُعلِّم که کودکان گفتند که رَنْجوری و با این وَهْمْ کی من مُجاهدم مرا دَرین رَهْ پَهلَوان می‌دانند با غازیان به غَزا رفته که به ظاهر نیز هُنر بِنَمایم در جِهاد اَکبر مُسْتَثنایَم جِهاد اَصغر خود پیشِ من چه مَحَل دارد ؟ خیالِ شیر دیده و دَلیری ها کرده و مستِ این دلیری شده و رویْ به بیشه نهاده به قصدِ شیر و شیر به زبانِ حال گفته که کَلّا سَوْفَ تَعْلَمونَ ثُمَّ کَلّا سَوفَ تَعْلَمون

 

بخش ۱۶۱ - نَصیحتِ مُبارزان او را که با این دل و زَهْره که تو داری که از کَلاپیسه شدن چَشمِ کافِرِ اسیری دَست بَسته بیهوش شَوی و دَشْنه از دست بِیُفتَد زِنْهارْ زِنهار مُلازمِ مَطْبَخِ خانقاه باش و سویِ پیکار مَرو تا رُسوا نَشَوی

 

بخش ۱۶۲ - حکایتِ عَبّاضی رَحِمَهُ‌اللهْ که هفتاد غَزوْ کرده بود سینه بِرِهنه و غَزاها کرده  بر امیدِ شَهید شدن چون از آن نومید شُد از جهادِ اَصْغَر رو به جهادِ اَکبر آوَرْد و خَلْوَت گُزید ناگهان طَبْلِ غازیان شَنید نَفْس از اَنْدَرون زَنجیر می‌دَرّانید سویِ غَزا و مُتَّهَم داشتنِ او نَفْسِ خود را دَرین رَغْبَت

 

بخش ۱۶۳ - حکایتِ آن مُجاهِد که از هَمْیانِ سیم هر روز یک دِرَم در خَنْدق اَنْداختی به تَفاریقْ از بَهرِ سِتیزهٔ حِرص و آرزویِ نَفْس و وَسْوَسهٔ نَفْس که چون می‌اَنْدازی به خَنْدق باری به یک‌بار بِیَنْداز تا خَلاص یابَم که اَلْیَاْسُ اِحْدَی الرّاحَتَیْنِ او گفته که این راحتْ نیز نَدَهم

 

بخش ۱۶۴ - صِفَت کردنِ مَردِ غَمّاز و نِمودنِ صورتِ کَنیزکی مُصَوَّر در کاغذ و عاشق شُدنِ خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادنِ خلیفه امیری را با سپاهِ گِران به دَرِ موصل و قتل و ویرانیِ بسیار کردنْ بَهرِ این غَرَض

 

بخش ۱۶۵ - ایثار کردنِ صاحِبِ موصِل آن کَنیزک را بدین خلیفه تا خونریزِ مسلمانان بیش تَر نشود

 

بخش ۱۶۶ - پَشیمان شُدنِ آن سَرلشکر از آن خیانت که کرد و سوگند دادنِ او آن کَنیزک را که به خلیفه باز نگوید از آنچه رفت

 

بخش ۱۶۷ - حُجَّتِ مُنْکِرانِ آخِرَت و بَیانِ ضَعفِ آن حُجَّت زیرا حُجَّتِ ایشانْ بِدین باز می‌گردد که غیرِ این نمی‌بینیم

 

بخش ۱۶۸ - آمدنِ خلیفه نَزدِ آن خوب‌رویْ برایِ جِماع

 

بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کَنیزک را از ضَعْفِ شَهوتِ خلیفه و قُوَّتِ شَهوت آن امیر و فَهْم کردنِ خلیفه از خَندهٔ کَنیزک

 

بخش ۱۷۰ - فاش کردنِ آن کَنیزک آن راز را با خلیفه از زَخمِ شمشیر و اِکْراهِ خلیفه که راست گو سَبَبِ این خنده را وَ گَر نه بِکُشَمَت

 

بخش ۱۷۱ - عَزم کردنِ شاه چون واقِف شُد بر آن خیانت که بِپوشانَد و عَفو کُند و او را به او دَهَد و دانست که آن فِتْنه جَزایِ او بود و قَصدِ او بود و ظُلمِ او بر صاحِبِ موصِل که وَ مَن اَساءَ فَعَلَیْها و اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصاد و ترسیدن که اگر اِنَتِقام کَشَد آن انتقام هم بر سَرِ او آید چُنان که این ظُلم و طَمَع بر سَرَش آمد

 

بخش ۱۷۲ - بَیانِ آن که نَحنُ قَسَمْنا که یکی را شَهْوت و قُوَّتِ خَران دَهَد و یکی را کیاست و قُوَّتِ اَنْبیا و فرشتگان دَهَد.  سَر زِ هوا تافتن از سَروَری ست * تَرکِ هوا قُوَّتِ پیغامبری ست * تُخْم هایی که شَهْوتی نَبُوَد * بَرِ آن جُز قیامَتی نَبُوَد

 

بخش ۱۷۳ - دادنِ شاهْ گوهر را میانِ دیوان و مَجْمَع به دستِ وَزیر که این چند اَرْزَد ؟ و مُبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودنِ شاه او را که اکنون این را بِشْکَن و گفتنِ وَزیر که این را چون بِشْکَنَم اِلی آخِرِ الْقِصّه

 

بخش ۱۷۴ - رَسیدنِ گوهر از دست به دست آخِر دورْ به اَیاز و کیاسَتِ اَیاز و مُقَلِّد ناشُدنِ او ایشان را و مَغْرور ناشُدنِ او به گال و مال دادنِ شاه و خِلْعت ها و جامگی ها اَفْزون کردن و مَدْحِ عقلِ مُخْطبان کردن به مَکْر و اِمتِحان که کی رَوا باشد مُقَلِّد را مسلمان داشتن مُسلمان باشد امّا نادر باشد که مُقَلِّد از این اِمْتِحان ها به سَلامت بیرون آید که ثَباتِ بینایان ندارد اِلّا منْ عَصَمَهُ الله زیرا حق یکی ست و آن را ضِدّ بسیار غَلَط‌اَفْکن و مُشابه حَق مُقَلِّد چون آن ضِد را نَشْناسَد از آن رو حَق را نَشْناخته باشد اما حَق با آن ناشِناختِ او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشِناخت او را زیان ندارد

 

بخش ۱۷۵ - تَشنیع زدنِ اُمَرا بر اَیاز که چرا شِکَستَش ؟ و جواب دادنِ اَیاز ایشان را

 

بخش ۱۷۶ - قَصدِ شاه به کُشتنِ اُمَرا و شَفاعَت کردنِ اَیاز پیشِ تَختِ سُلْطان که ای شاهِ عالَم اَلْعَفْوُ اَوْلیٰ

 

بخش ۱۷۷ - تَفسیرِ گفتنِ ساحِرانْ فرعون را در وَقتِ سیاست با او که لا ضَیْرَ اِنّا اِلیٰ رَبِّنا مُنْقَلِبون

 

بخش ۱۷۸ - مُجرم دانستنِ اَیاز خود را دَرین شَفاعت‌گَری و عُذْرِ این جُرمْ خواستن و در آن عُذْرگویی خود را مُجرم دانستن و این شِکَستگی از شِناختِ و عَظِمَتِ شاه خیزد که اَنَا اَعْلَمُکُم بِاللهِ وَ اَخْشاکُمْ لله و قالَ اللهُ تَعالی اِنَّما یَخشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَما