مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۸۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۸۰

 

هیچ شکّی نیست که این صفت و یُتَخَطَّفُ النّاسُ مِن حَولِهِم برون حرم دل
وسواسهاست و خوفها و خطرها که یُوَسوس فی صدورالناس و او
بر مثال ابراهیم در میان آتش در عین تربیت حق کمال قدرت، چنانک
موسی علیه السّلام بدست دشمن می پرورد گفت زیستن در دنیا اولیتر
از رفتن به آخرت، گفتم چرا گفت زیرا قومی را ارشاد می کند و لطف خدا
تفرج می کند، گفتم آری پیغمبر نمی‌دانست ارشاد و لطف خدای را که
که می فرمود الرَّفیقُ الاعَلی گفت در بازار چنان نشستۀ که گویی بازار را
بخواهی سوختن، گفتم آخر ای نادان در عین سوختنی می سوزی، این باشد
سوختن که می سوزی تا هیچ نمانی، باری قوم اولیا را آن هست که آتش
ظاهر اندر افتد و نسوزند، و قومی پنهانند و همه چیزها را ایشان پنهان
کریم، علی از بهر من می گفت که خارجیست علی را دشمن می دارد، علا گفت
من چنینش گفتم که آن علی مرد را، آنکه دشمن دارد چنان باشد، اما دشمن
دار محمد یهودی باشد و آنکه یهودی مرد نه، نی نر نه ماده گرمیست، اما
فلان چیز را از قلندریان دریغ نمی­دارد، من جهت او جنگها کردم با
دوستان خود که این افتراست در حق او، از حسد دروغ می گویند که
امیر المؤمنین عمر رضی اللّه عنه در تهمتی تان چنان یقین نکردی حکم
نکردی و نگفتی، من جهت او چنین جنگ کنم، او مکافات من این کند
حق استادی خود مگیر که پیش من زانو می زد، چندان خون می خوردم در
تعلیم او تا می نگریستم از آن کور تر می گفت، عاجز شده بود و هنوز پریر
رقتش آمده بود از کلمات ها، بعد از آن درستش گفتم سر در پیش کرد که اگر
بی ادبی کردم فروکش کفش صدبار بر سرم بزن اکنون فرو کشمش بزنمش
صد کفش تمام، با قرار او یک کفش کم نزنم، ملکیست محنت تو و خلقیست منتظر
این کار دولتیست کنون تا که را رسد بیگانه گر هزار بود آشنا یکی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس