مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۷۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۷۵

 

از تخت فروجست و بزیارت او رفت و پسر را بخدمت او تسلیم کرد
پسر دو سال در خدمت او بود، بعد از دو سال گفت که ای پسر فردا
بر تخت برآی و وعظ بگوی، پدر را خبر شد بیامد بزیارت که عجب
این چون باشد، امتحان می فرمایند گفت آخر سه بار مکرّر کردم
منت می گویم وعظ بگو و لولۀ و آوازه ای در شهر افتاد خلق بتعجب جمع
شدند، شش هزار طیلَسان دار در زیر منبر او بودند هفتصد حدیث
پیغامبر روایت کرد، از ائمّه می پرسید هر حدیثی را که این حدیث پیغامبر
هست، می گفتند که ای واللّه هست حدیث درست، گفت سبحان اللّه
چندین انواع علم خوانده اید و عمل کرده همچنان کور، این همه سخن من بود
گفتند سبحان اللّه اهل بخشش اگر بیابانیست جان او لوح سرّ ربّانیست
صوفی گفت روزی کفش سَدید عَنبَری پیش او نهادم، ناگاه انگشتم بپای او
رسید، پنداشتی که بر آهن سرخ شده از آتش نهادم، آن آتش سوزد
سوختنیها را از وسوسه ها و خیالها و خیال تراشان و خیال پرستان
چنانک گوید بیش دیدم ز قطره و ژاله من درو سامری و گوساله
یکی شکایت می کرد از اهل دنیا گفتند دنیا لَعب است و مَزاح است در
نظر رجال، در نظر کودکان لعب نیست جدّست فریضه است، اکنون
اگر بازی و مزاح بر نمی‌تابی بازی مکن، و اگر بر می تابی می زن و می خور
خندان که بازی نمک او خنده است نه گریه، دنیا گنجست و مارست، قومی
با گنج بازی می کنند، قومی با مار، آنک با مار بازی کند بر زخم او دل بباید داد
بدم بزند سر بزند چون بدم زند بیدار نگردی بسر بزند، و قومی که ازین
مار برگشتند و بمهر و مهر او مغرور نشدند و پیر عقل را در پیش کردند
که پیر عقل نظر آن ماران زمرّد است، مار اژدها صفت چون دید که پیر
عقل مقدّم کاروانست زبون شد و خوار شد و سست شد، در آن آب


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس