مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۷۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۷۴

 

شجاع جان باز رستم صفتی بجست او را قرین و رفیق این پسر کرد تا شب و روز
او را صفت مردان گفتی و نمودی و سلاح شوری می آموختی و حرکات
مردان هیچ اثر نمی‌کرد، همین لفتک و لعبتک می ساخت چون دخترکان
بازی می کرد، بعد دو ماه گفتند که امروز پادشاه می آید تا ببیند که چه می
آموزد پسرش ازین اخی، پسرش ازین مقنعه ی بر سر انداخته و لعبتها پیش
گرفته، این اخی معلم نیز از غایت عجز دستار خود را هم از سر فرو آورده
و مقنعۀ ساخته در سر خود انداخت لعبتها پیش گرفت پهلوی پسر پادشاه
نشست، پادشاه در آمد که معلّم کو می نگرد چپ و راست معلّم کو
معلّم از زیر مقنعه سر برآورد خدمت کرد با آواز زنانه می گوید اینک
معلّم منم گفت این چه حالست، گفت ای شاه عالم درین دو ماه چندانک
زدم و گرفتم که او را هم رنگ خود کنم البته نتوانستم من هم رنگ او گشتم
امّا او مرد بود او را چه زیان آن تشبه کردن، و چون سعادت یاری
دهد چنان باشد که آن وزیر را پادشاه بخواند و گفت مرا می باید
که این پسر من عالم بزرگ شود که وعظ گوید خلق را، خلق را بیدار کند
و من در پایان تخت او بنشینم وعظ او بشنوم، اکنون او را پیش که
فرستم که عالم شود، فلان یا فلان یا فلان، وزیر گفت که این کار فقها
نیست تو پیری چون توانند که بدین زودی او را واعظ کنند چنانک
تو زیر منبر او بنشینی وعظ او شنوی مگر فلان جولاهه، گفت اکنون تو
دانی کاری بکن، وزیر برخاست آمد بخدمت جولاهه و از دور خدمت
کرد و بادب نشست، گفت چونی فضولیها می­اندیشی، گفت چه کنم اعتماد
بر بزرگی شما، اکنون جهت خدا قبول کن، گفت این مشکل است که جهت
خداست، چون دورتر می دید پادشاه را خبر کرد، پادشاه از شادی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس