مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۷


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۷

 

رنجها، امان یابی درو چون در آمدی، هرکه را عون حق حصار بود
عنکبوتش پرده دار بود یگانۀ در عالم آمدی گوی از جملۀ عالم بردی
از میان جملۀ عالم گوی از میدان بیرون بردی، گفت بعضی عاشقان
با تاق و ترنب و معشوقان و محبوبان ساکن گفتم بدان ماند آن طاق تُرُنب
و سور و دعوت که یکی ترا بباغ برد که بیا تا گردان خوری، بر درخت بر رفت
و تَراق تَراق در گرفت و می گوید بیا بدستک خود بخور دست مهمان سیاه
شد و آستین، و آن دگر مهمان را برد بباغ و بمقام خوش بنشاند و غلامان
را گفت بروید چون فرو آرید از درخت و پاک کنید و پوست بیرون کنید
و پوست تنگ دیگر را هم بیرون کنید، چنان کردند آوردند پاک کرده
پیش او نهادند که بخور، او می گوید که این چگونه گردکانست تراق تراقش
بگوش من نرسید دستم سیاه نشد آستینم نیالود من نمی‌خورم خدا
داند این چیست، این گردکان را نماند من چنین ندیده ام در شعر گفت
که کسی بسر عشق نرسید و آن کس که رسید سرگدانست، شیخ
ابراهیم بر سخن خیّام شکال آورد، که چون رسید سرگردان چون باشد
و اگر نرسید سرگردان چون باشد گفتم آری صفت حال خود می گوید او سرگردان بود باری بر فلک می نهد
تهمت را باری بر روزگار، باری بر بخت باری بحضرت حق باری نفی می
کند و انکار می کند باری اثبات می کند، باری اگر می گوید سخنهایی در وهم
تاریک می گوید مومن سرگردان نیست مومن آنست که حضرت نقاب
نقاب برانداخته است پرده گرفته است مقصود خود بدید بندگی می
کند عیان درعیان، لذتی از عین او در می یابد، از مشرق تا بمغرب ملحِد لا
گیرد و با من می گوید در من هیچ ظنی در نه آید زیرا معیّن می بینم و می خورم
و چشم چه ظنم باشد، الا گویم شما می گویید چنانک خواهید بلک خنده ام
گیرد چنانک یکی امروزه بیاید چاشتگاه پیش تو عصا گرفت بدستی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس