مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۳

 

اَینَما کُنتُم با همه فضلش چون برملا چیزی پرسیدمی درهم شکستی، روزی
پرسیدمش که می گویی و هُو مَعَکم خدا با شماست چگونه باشد گفت تو ریزی
ترا از این سؤال چه غرض است، او چندانک در طرف حلم بودی در خشم همچندان
بودی هی فرو ریختی، گفتم چه معنی غرض چیست برین وارد نیست او چندانک
در طرف حلم، توشکّی بر زبان بستۀ بایذا خود را خو کرده ای این معنی را چگونه
می گویی و هُو مَعَکُم خدا با بنده چگونه باشد، گفت آری خدا با بنده است
بعلم گفتم که علم از ذات جدا نیست و هیچ صفات از ذات جدا نیست
گفت این سؤالهای کهن می کنی، گفتم چه معنی کهن از نوی می میرد مردمان
می گویند که متکلم اینست، آن پسر ورکانی که قاضی بود حسودان سخن
او فهم نکردندی و طعن کردندی که او واعظ است چه داند بی انصافی
از حسد خیزد، هر چند گفتند گویندگان پوست الف خاییدند هیچ معنی
الف فهم نکردند زیرا که مردی نداشتند چنانک عنّینی را در جامۀ خواب
شاهدی کنی چه باشد لمس بی مزه کند طمس نتوان کردن همین روی بر
رویش نهد، چیزی که این وسیله و دواعی آنست از آن محروم باشند
ح همان حکایت سوزن کراست که دوستی داشت عنّین خلق را و خویشان
را از عنیّنی او خبر نبود بریش و سبلت او مغرور شدند، کیر او بر دروغ
ریش گواست ریش مادر غرش بکن که سزاست دختر چو صد هزار نگار
با او عقد کردند و عروسی کردند البته مقدور نمی‌شد نزدیکی کردن
چون سخت عاجز شد، بر این دوست ح سوزن گر آمد که هم راز او بودند
از کودکی و گفت که مرا محرم تو ای احوال من چنین است، اکنون شبانگاه
با من بیایی و جامه های من در پوشی و مرا از این صداع برهانی، ولیکن
چون در خلوت درآیی سخن نگویی هیچ تا فهم نکند و چراغ را بنشانی که
معهودست چراغ نشاندن وقت خواب، گفت هزار خدمت کنم چون در


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس