مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۲

 

آن خود نرم شد چیزی شد که لا تسأل، در فلق کشیدندش کسی که دوازده
کودک را بزدی گفت هلا استا یک کودک ضعیف در فلقش کرد و برپیچید
خلیفه را می گویم که تو بزن که دستم درد کرد از زدن، خلیفه نیز چندی بزد
گفتم خلیفه را بگیرید چنین زنند او می نگرد چوب برداشتم و خلیفه را بزدم
و بخودی خود کودک را می زدم چهارم چوب پوست پای او با چوب برخاست
چیزی از دل من فرو برید فرو افتاد، اولین و دومین را بانگ می زد دگر بانگ
نزد، حاصل بخانه بردندش تا ماهی بیرون نیامد بعد از آن برون آمده مادرش
می گوید کجا می روی گفت بر استاد گفت چون گفت او خدای منست چه جای
استاد است و من ازو نگسلم تا در مرگ من، خدای داند که چه خواستم
شدن بر کدام دار خشک خواستم شدن مرا با صلاح آورد، پدر را و مادر
دعا می کرد که مرا آنجا بردید، پدر و مادر هم دعا می کردند همسایگان
دستها برداشته دعا می کردند که یکی فدایی بود که نه خرد را و نه بزرگ و
خرد را می گذاشت، شاه شهر اگر گفتی دشنام دادی و سنگ انداختی چنان
دلیر چنانک کسی صد خون کرده بود، لاابالی شده آمد از همه با ادب تر
و با خردتر، هر که با او اشارت می کند دست بر دهان می نهد باشارات که
خاموش، حاصل در مدت اندک همه قرآن او را تلقین کردم و بانگ نماز می گفت
بآواز خوش غیر این دوبار دگر حاجت نیامد وظیفه شد، خدای را بندگانند
که ایشانرا در حجاب آرد با ایشان اسرار گوید، مرا آن شیخ اوحد بسماع
بردی و تعظیمها کردی باز بخلوت خود در آوردی، روزی گفت چه باشد
اگر بما باشی گفتم بشرط آنک آشکارا بنشینی و شرب کنی پیش مریدان
و من نخورم و من نخورم، گفت تو چرا نخوری گفتم تا تو فاسقی باشی نیک
بخت، و من فاسقی باشم بدبخت، گفت نتوانم بعد از آن کلمۀ گفتم سه بار
دست بر پیشانی نهاد، سید متکلم روزی تفسیر این می گفت و هم معکم


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس