مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۱

 

زدم طپانچه ای که بر زمین افتاد و دیگری و دیگری و مویش را پاره پاره کردم
که همه برکندم، و دستهایش بخاییدم که خون روان شد بستمش در فلق، خواجه
رییس را که اصطلاحات بود میان ما پنهان آواز دادم بشفاعت آمد
و من هیچ التفات نکردم، و این بچه می نگرد که آه رییس را چنین می دارد
گفتم چرا آمدی، رئیس گفت آرزوی تو داشتم بدیدن آمدم او سخن در می پیوندد
و آن کودک پنهان گلو می گیرد باو اشارت می کند یعنی شفاعت کن
او لب می گزد که تا فرصت یابم، اکنون می گوید من اینجاام مترس تا لحظۀ دیر
باشید، آنگه گفت که این کرّت دستوری ده تا بگشایمش من خاموش،
حاصل برداشتش حمّال و بخانه بردند تا هفتۀ از خانه برون نیامد، روز
دیگر بامداد در نماز بودم پدر و مادرش آمدند در پای من غلتیدند همچنین
که شکر تو چون گزاریم زنده شدیم، گفتم باشد که نه آیند برهم حاصل بعد
هفته ای آمد خدمت و دور نشست و دزدیده ترسان ترسان خواندمش
که بجای خود بنشین، این بار مصحف باز کرد بادب و درس گرفت و می خواند
ازین همه مؤدب تر روزی چند فراموش کرد، گفتند که بیرون کعب می
بازد کاشکی آن غمّاز غمازی نکردی، اکنون می روم و آن کودک و غمازش می
آیند، چوبی بود که جهت ترسانیدن بود نه جهت زدن بر گرفته ام اکنون
آن جایها را پاک کرده اند و بازی می کنند پشت او این سوست و من می گویم
کاشکی مرا بدیدی بگریختی، آن کودکان همه بیگانه اند نمی‌دانند که احوال
او با من چیست تا او را بگویند که بگریز، آن کودک که پس منست حیوة او
رفته است هزار رنگ می گردد و فرصت می خواهد که سوی او نگرد تا اشارتش
کند که گریز پشت او این سویست و مستغرق شده است، در پیش در آمدم
که سلامٌ علیک بر خاک بیفتاد دستش لرزان شد رنگش برفت خشک شد
می گویم هلا خیز تا برویم، آمد بکتاب بردمش بعد از آن چوب را در آب نهادم، آن


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس