مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۶۰

 

بهیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود، فرقست میان نوری که با اندک امتحان
آن ذوق و نور تیره شود مرا یکی دوست نمای بود مریدی دعوی کردی
می آمد که مرا یک جانست نمی‌دانم که در قالب تست، من بامتحان روزی
گفتم ترا مالی هست مرا زنی بخواه با جمال اگر سیصد خواهند، تو
چهارصد بده خشک شد برجای، برو چیزی گشاد که آنرا نزدیک می پندارد
و آن دورست، پس یک بار می باید قدم زدن با او و او نازنین کنار مادر
در کنار مادر خوی کرده، آخر ای نازنین کم از کوکوی کم از دو دوی
معلّمی می کردم، کودکی آوردند شوخ دو چشم همچنین سرخ گویی خرسی
متحرک، در آمد سلام علیکم استاد من مؤذنی کنم آواز خوش دارم،
خلیفه باشم آری، آنجا نشست با پدر و مادرش شرط کردم که اگر
دست شکسته بر شما آید هیچ تغیّری نکنید، گفتند ما را از رقت فرزندی
دل نمی‌دهد که با دست خود بزنیم اما اگر تو بشکنی بر تو هیچ ملامت نیست
خطی بدهیم، این پسر ما را بسر دار رسانیده است کودکان مکتب ما
همه سر فرو بردند مشغول وار گرد من می نگرد، کسی را می خواند که
با او لاغ کند یا بازی هیچ کس را نمی‌بیند که بدو فراغت دارد، میگوید
با خود اینها چه قومند موی آن یکی را دزدیده می کشد، و آن یکی را
پنهان می شکنجد، ایشان از آن سوتر می نشینند و نمی‌یارند ماجرا
درازتر کردن من خود را بآن کردم که مرا هیچ خبر نیست می گویم
چه بود چه غلبه می کنید، می گویند هیچ استاد، آنجا بیرون کسی اشارت
کرد این بانک برزدم او را دل از جا برفت، نماز دیگر برجست که
اکنون من بروم استا بگاهتر که هنوز نوم، روز دوم آمد گفتم چه
خواندۀ تا طلاق، گفتم مبارک بیا بخوان مصحف را باز کرد پیش من
از اشتاب پاره ای دریده شد، گفتم مصحف را چگونه می گیری یک سیلیش


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس