مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۹


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۹

 

اگر با حرمتی آنچ بشنوی از ما چرا ظاهر نکنی بی اشارت ما، گفت خمّ تو اگر
چه ترشح می کند اما آب را خنک دارد گفت من درین راه بسیار قدم زده ام
گفت کسی را بسیار گرد می گردانند بیست فرسنگ در بیست فرسنگ
و شهر بنزدیک و بشهر نمی‌رسانند، نزدیک می آرندش باز در می گردانند
گفت من سخت بسیار با خرد و بزرگ نشسته ام در طلب، گفت در بند
راحت بوده ای یا در بند حفظ سخن گفت در باغی دیدم خود را بی خود
را بی خود شدم، آتشی در من در آمد آواز شنیدم که صلا نعره ای بزدم باز
بخود آمدم، خواستم موزه پوشیدن چیزی دیگر بچشم آمد بی خود شدم بسر
همۀ خانه را می گشتم، از آسمان هفت در باز شد و استونها دیدم از
زمین تا آسمان، می دانستم که آن ستون آسمانها طاعت مؤمنانست، باز
مولانا را دیدم بر سر منبر و دو کس از هوا در آمدند سوی مولانا با گیسوهای
علویانه جسمهاشان بزرگ چون دروازه ای و پر نور، طبقها با طبق پوش
بیاوردند پر جوهر پیش مولانا نهادند، کوزه ی سفالین که بر زمین زند
نشکند عجب نیست، اما کوزه ی سفالین که پنجاه بار بر سنگ لاخ زد نشکست
بر ریگ نرم افتاد بشکست، عجب می آید اگر گفتمشان اگر از برای مرده دادند
گور بگور، اگر از برای زنده دادند تون بتون، پرسیدندی آن مال که راه
زنند و بر من آرند حلال شود پیش من مرا چه تفاوت کند خاصه مالی که از
حلالست، آبی نیست ذوالقلتین یا کوزه ای نیست که خوف پلید شدن
و تغییر باشد، دیگران را نشاید که این گستاخی کنند، مثلا بازی آمد
بر سر دیوار بارو نشست، کسی سنگی برگرفت تا برو اندازد بر پرید رفت
اما اگر خری بر آن بارو بایستد که من نیز چو سنگی آید بجهم فرو افتد گردنش
بشکند، یا بحل درافتد، فرو می رود و می رود و می رود چون قارون،
آنرا بنگر که نور ایمان از رویش فرو می آید صاف از نفاق نه آن نور که


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس