مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۵

 

که این اطلبک فرمود لایسعنی سمائی و لااَرضی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن
و قوله انا عند المنکسره قلوبهم لاجلی چون صاحب گفتی منکَسرَه
قلوبهم کو انکسار دل می باید، چون بحق رسید از نور حق نور جلال او را
بینی که لایعرفهم غیری درویشی گفت نی برعکس می باید، دمی گفت هر
نبی را معجزه ای بود یوسف صدیق را تاویل الاحادیث اما محمّدی باید
تا تاویل الاحادیث را تمام بداند که آن بنده می گریزد، و او برو می ریزد
و کلیم اللّه می گوید ارنی، چون دانست که آن از آن محمدیانست ازین
می خواست که اَلّلهمَّ اجعلنی من امَّه محمَّد از ارنی همین می­خواست که
اجعلنی من امة محمد چون دید که پرتو مردی بر آن کوه آمد کوه خرد شد
گفت کار من نیست امّا اِجعَلنی مِن اُمّت محمّد گفتند اکنون چند روز
به خدمت خضر رو و خضر هم می گوید که اللّهُمَّ اجعلنی من امَّه مُحَمّد نوری
دیگرست که موسی و خضر بتاراج دهد، در عیسی نگری در آن نور سر
گردان بینی، در موسی نگری در آن نور حیران بینی محمد نوری که در همه
انوار غلبه کرده، آخر بنگر که آن چلّه و آن ذکر هیچ متابعت محمد هست
آری موسی را اشارت بود اَربعین لیلاً متابعت محمّد کجا که موسی تمنّی آن
نیارد بردن، بلک گوید مرا از فتراکیان گردان، در وعظ مولانا وقتی لطیفه
روی نماید که در وعظ منصور حفظه نبود با آن کرامت که روزی در وعظ
او یکی برخاست سوال کرد که نشان اولیا کدام باشد، او گفت آن باشد
که اگر بگوید چوب خشک را که روان شو روان شود، در حال منبر از زمین
برکنده شد دو گز به زمین فرو برده بودند گفت ای منبر ترا نمی‌گویم
ساکن باش باز فرو نشست، خدای را بندگانند پنهان، می­گفت از سر تا
پایم همه خدا گرفتست، این بی خبران این بی ذوقان، چه فسرده اند چه
مردوداند چه بی ذوق اند انا الحقَّ سبحانی که طاقت من دارد با این گفتار


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس