مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۴

 

شد که فاوحی الی عبده ما اَوحی از اوّل و النَّجم تا اینجا برون افتاد، اگر چه
بیرون نه افتاد، می پرسند که چه اَوحی می گوید گفت آنچ گفت، روحش می
آید و می پرسد که آنچ گفتند، حضرت می گویدش جواب که گفتیم آنچ گفتیم
عقل همچنین می آید سوال می کند، می­گویند اکنون سطری بر پیشانی ایشان
نبشتند شکایت می کرد که مالم را غارت کردند، گفتم همان حکایت غلام
هندوست که خواجه ای بقال داشت، از کاسه ی هر مشتری انگشت روغن
یا انگبین برداشتی بعد از برکشیدن غلام هندو انکار کردی در دل
چه یارستی گفتن، تا روزی خیکی بزرگ باز شد و انگبینها برفت
فرصت یافت غلام هندو گفت آری انگشت انگشت بگیری خیک خیک
برود من حفر بِئر الِاخیهِ وقع فیه بد مکن که بد اُفتی چه مکن که خود اُفتی
گفت تا بنماز جنازه ای فلان رویم آن ساعت صوفی را پروای آن نبود گفت
خدا ش بیامرزد نماز جنازه اینست که خداش بیامرزد اصل اینست، اصل را
آنک نداند در فرع شروع کند البته بازگونه و غلط گوید، همان حکایت
است که شخصی صفت ماهی می­کرد و بزرگی او کسی او را گفت خاموش تو چه
دانی که ماهی چه باشد، گفت من ندانم که چندین سفر دریا کرده ام، گفت
اگر می دانی نشانه ماهی بگو چیست، گفت نشان ماهی آنست که دو شاخ
دارد همچو اشتر، گفت من خود می دانستم که تو از ماهی خبر نداری اما
شرح که کردی چیزی دگرم معلوم شد که تو گاو را از اشتر واز نمی‌شناسی
صاحب طبع نمی‌باید صاحب دل می باید، دل بجوی نه طبع چه جال دل
دل روپوش است، آن صاحب خداست از غیرت صاحب دلش می گویند
وقتی پرتو جلال حق بر دل می آید دل خرمست، وقتی غایب می باشد الّا چندانی
چنین شود که دل شود و می گدازد چندانک دل بشکند و از میان برخیزد،
خدای ماند ازین اشارت کرد به داود، چون داود پرسید از حضرت


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس