مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۵۱

 

پیشتر آمد و جدّ نمود، گفتم بشرط آنک درویشان را از آن دهی که تو می خوری
در پای من افتاد و او را وقتی شد زیرا واقعه ی او بود لا هو راه را جمع کرده
بود جهت درویشان، گفتم نشاید نشاید که تو گزیده خوری و جهت خدا
دون ترادهی، نعره ای زد و فرو افتاد سه روز درویشانرا مهمان
داشت گوسفندان کشت، گفتم جدش اینست عزیزان را سه روز بازداشتی
از آن تو رسید رفتیم بارزنجان از یاران جدا شدم، زیرا تا نشناخته بودند
خوش بود، بازی می کردیم و کشتی می گرفتیم چون شناخته شد، آمدند که خود
همه توی سه روز بفاعلی رفتم کس مرا نبرد، زیرا ضعیف بودم همه را
بردند و من آنجا ایستاده، در راه خواجه ای را نظر بر من افتاد غلام را فرستاد
که اینجا چه ایستاده ای، گفتم تو راه را بقباله گرفته ای اگر شهر را و راه را بقباله
گرفته ای مرا بگوی، فی الجمله بتواضع در آمد و مرا بخانه برد و جای نیکو
بنشاند و طعامها بیاورد و از دو بدو زانو بادب بنشست، چون
بخوردم گفت تا درین شهری هر روز می آی و می خور، این سخن او مانع رفتن
شد، روزی مرا دید می­گوید آخر مرا برهان ازین مشکل هرگز دوستی
یک رویه نباشد من القلب الی القلب روزنه من دلسوز توام و ترا دلسوز
خود می دانم و مرا چنین در حجاب می داری آخر نگویی که این چگونه است، گفتم
آری مرا قاعده اینست که هر که را دوست دارم از آغاز با او همه قهر
کنم تا به همگی از آن او باشم پوست و گوشت و قهر و لطف، زیرا که لطف را خاصیت
اینست که اگر این با کودک پنج ساله بکنی از آن تو شود، الّا مرد آنست که چون
پیشوا را دید که چه صبر کرد و باوی چه بلا رسید و عقب آن بلا چه دولت
روی نمود و او را کجا رسانید و صاحب سر که گردانید، دلیر شود و
نترسد که نباید که هلاک شوم که هیچ هلاک نشود بلک بقا در بقا بلک در
هزار بقا، در آن یکی نظر کردم انگشت بر آورد، گفتم هزار بار مسلمان خواهی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس