مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۳۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۳۰

 

محتسب از اندرون می­باید که بیرون آید چیزی که حجاب من خواهد
بود از من چرا رها کنم که پیش آید، چون آن تشویش را بهلم تا پیش آید مرا
مشتغل کند بدفع خویش باشتغال خویش نرسم گربه که گوشت از من ببرد
بگرفتن گربه مشغول شوم از گوشت خوردن بمانم آن ساعت، زهی قرآن
پارسی زهی وحی ناطق پاک، حالتی بود در محلتی می­گذشتم آواز چنگ می­
شنیدم، آن یکی گفت درویش و آنگاه سماع، چنگ حالت نازک بود ناگاه از
دهانم بیرون جست که نه­بینی و نشنوی همان ساعت دست همچنین کرد
و دیوار گرفتن بنزد این طایفه این جنس طرفه است، بنزدیک دیگران کرامت
و معجزه، اول با فقیهان نمی­نشستم با درویشان می­نشستم می­گفتم این­ها
از درویشی بیگانه­اند، چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجااند
کنون رغبت مجالست، فقیهان بیش دارم ازین درویشان زیرا فقیهان
باری رنج برده­اند اینها می­لافند که درویشیم آخر درویشی کو، همه انبیاء
معظم در عشق درویشی می­سوخته اند تا موسی علیه السلام فریاد می­کند
اِجعَلنی مِن امَّهِ احمَدَ محمّدیان را این مسلّم شد هر قصّه ی را مغزی هست
قصّه را جهت آن مغز آوردند بزرگان نه از بهر دفع ملالت، بصورت
حکایت برای آن آورده اند تا آن غرض در آن بنمایند، با این همه امّا
م
َن صَمُتَ نَجا در خدمت بزرگان خاصه که هرچه در آینه جوان بیند
پیر در خشت پخته آن بیند معنی سخن گفتن با کسی همچنین باشد که پیش
چشم تو و دل تو حجابی است همچنین من آن حجاب را بر­می­دارم بی­نیاز باید بحضرت
عَلَیکُم بِدینِ العَجایِزِ نیاز ایشان از همه، فخر رازی و صد چون او باید که گوشه ی
مقنعه ی آن زن نیازمند راستین برگیرند بتبرک و افتخار و هنوز
حیف بر آن مقنعه باشد شیخ ابومنصور را پسری بود سخت با جمال، جوانی
را دل باو رفته بود و شیخ واقف نبود دل نه باراجیف که شیوخ را تنها خبر


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس