مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۹


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۹

 

چون روز شدی نشانی­ها دیدندی و هیچ­کس را ندیدندی،حاصل بازوبند
دختر بستد که نشان آن بود، بیامد که نشان آوردم خلق خود بی نشان بفّر
او و صدق او مرید بودند که اگر این پادشاه قصد او کند ما غوغا کنیم و قصد
پادشاه کنیم، اگر قصد این شاه زاده کند البته او را هلاک کنیم زیرا محبوب بود
گفت حاجت نیست خود من نشان بنمایم چنانک در حال پادشاه بمیرد، شما پای
او بکشید مرده و بیرون اندازید، پادشاه گفت با این همه نشان کو، گفت
آوردم، اما تو و وزیر و من در خلوت درآییم چنان نشان بنمایم که تو بیهوش شوی
که یقین شودت هیچ شکی و گمانی و شبهه ی نماند، چون در آمدند آن سربند
دختر و انگشتری و آن علامت­های دیگر باو نمود، شعــــــــــــــــــــــــــــر،
غم، با لطف تو شادمانی گردد            عمر از نظر تو جاودانی گردد
گر باد بدوزخ برد از کوی تو خاک        آتش همه آب زندگانی گردد
عشق ارچه بلاء روزگارست خوش است             وین باده اگرچه پرخمار است خوش است
ورزیدن عشق اگر چه کاری صعب است                       چون با تو نگار سرو کاراست خوش است
آن شیخ را دیدم حیران می­نگریست در من و آن دگر فرو رفته سر فرو انداخته
و آن دگر سجده می­کرد پیایی آن دگر در خاک می­غلطید، و آن دگر کفش بر سر
می­زد، گفتم تماشا آنکس را باشد که پیل را تمام دید اگر چه عضوی از آن او
حیرت آرد، امّا آن حظ ندارد که دیده ی کل،تا جان داری بکوش پیش از آنک
منادی اجل برآید، این منادی می­شنوی چه می­گوید بر سر مناره می­گوید
یکی را از شهر بیرون می­کنند بیایید تا زودتر بیرون برند، که اگر بیرون
نبرند همه خانه­ها رها کنند از گند و بگریزند، آخر موسی علیه السّلام با آن
جلالت از حضرت خضر علیه السّلام و صحبت او استکمال این صفت لطف می
خواست، تا این لطایف دیگر حاصل کند توبه­ها می­کرد، درویش یکبار باید که
توبه کند در همه عمر و بر آن هم پشیمان که چرا بایستی که در راه من این آمدی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس