مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۸


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۸

 

ترا قدری می­خواند، تو خود را چرا جبری می­خوانی او ترا قادر می­گوید
ترا قدری می­گوید زیرا مقتضاء امر و نهی و وعد و وعید و ارسال
رسُل این همه مقتضای قدرست، آیتی چند هست در جبر اما اندکست
او سوی بنده می­آید زود بنده سوی حقّ می­رود چه معنی است این آیت را
که الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی پادشاهی بود او را سه فرزند بود، فرزندان
عزم سفر کردند به مهمّی پدر ایشان را وصیّت می­کرد یکباره و دوباره و
ده­باره که درین راه فلان قلعه ایست صفت او چنین، چون بدانجا برسید
اللّه اللّه زود برگردید و بَرِ آن قلعه مروید، اگر او این نصیحت­ها نمی
­کرد ایشان را هرگز خارخار و تقاضای آن نبود که سوی قلعه خود بنگرند
ازین وصیّت­ها ایشان را تقاضا و خارخاری خاست که عجب در آن قلعه چه
چیزست که چندین منع می­کند که اَلاِنسانُ حَریص عَلی ما مُنِعَ در آن قلعه
در آمدند حکایت معروفست دیدند بر دیوار آن صورت دختر پادشاه
و عاشق شدند، آمدند بضرورت خواستاری کردند، پادشاه گفت
بروید ایشان­ را بنمایید آن خندق پر سر بریده، پسر بزرگین دعوی کرد
که من نشان بیاورم عاجز آمد او را نیز کشتند، دوم نیز همچنین، آن
پسر کوچکین آمد گفت اگر از دیگران عبرت نمی­گیری از برادران خود
عبرت نمی­گیری، گفت صبر با عشق بر نمی­آید صبر فریادرس نمی­آید صابری
خوش ولایتست ولیکن زیر فرمان کس نمی­آید، شرط کرد و در طلب ایستاد
دایه را بر صدق او رحم آمد، او را دلالت کرد که گاوی زرّین بساز
و در اندرون آن گاو برود، تا بحیل­ها در کوشک دختر راه یافت،
هر شب که خلق آرام گرفتی الّا عاشقان که از نور عشق ایشان ­را شب
نماندست و لذت عشق از لذت خواب مستغنی کرده­ست، انگار بیرون
آمدی و شمع­ها و شراب­ها را از جا بگردانیدی و سر زلف دختر را بژولانیدی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس