مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۶


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۶

 

در بغداد در چلّه نشسته بود شب عید آمد در چلّه آوازی شنید نه ازین عالم
که ترا نفس عیسی دادیم بیرون بر خلق عرضه کن، شیخ متفکر شد که عجب
مقصود ازین ندا چیست امتحانست تا چه می­خواهد، دوم بار بانگ بهیبت تر
آمد که وسوسه را رها کن برون آی بَرِ جمع شو که ترا نَفَس عیسی بخشیدم
خواست که در تامل مراقب شود تا مقصود برو مکشوف شود سوم بار بانگی
سخت با هیبت آمد که ترا نفس عیسی بخشیدم برون
آی بی تردد و بی توقف، برون آمد روز عید در انبوهی بغداد روان شد،
حلوایی را دید که شکل مرغان حلوای شکر ساخته بود بانگ می­زد که سُکَّر النّیرُوز
گفت واللّه امتحان کنم حلوایی را بانگ کرد که خلق بتعجب بماند که تا شیخ چه
خواهد کردن که شیخ از حلوا فارغ است، حلوا که شکل مرغ بود برگرفت
از طبق و برکف دست نهاد نَفَس اَخلقُ لَکُم مِنَ الطّینِ کَهَیئَهِ الطّیر در آن
مرغ در دمید در حال گوشت و پوست و پر شد و برپریدخلق بیکبار جمع
شد تایی چند از آن مرغان بپرانید شیخ از انبوهی خلق سجده کردن
ایشان و حیران شدن ایشان تنگ آمد دوان شد سوی صحرا و خلایق در
در پی او، هرچند دفع می­گفت که ما را بخلوت کاریست البته در پی او می­آمدند
در صحرا بسیار رفت گفت خداوند این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و
عاجز کرد، الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند؛ شیخ بادی رها کرد همه درهم
نظر کردند و به انکار سر جنبانیدند و رفتند، یکی شخص ماند البته نمی­رفت
شیخ می­خواست که او را بگوید که چرا با جماعت موافقت نمی­کنی از پرتو نیاز او و فرّ
اعتقاد شیخ را شرم می­آمد بلک شیخ را هیبت می­آمد، با این همه بستم آن
سخن را بگفت آورد. او جواب گفت که من به آن باد اوّل نیامدم که به این باد آخرین
بروم آن باد ازین باد بهترست پیش من که ازین باد ذات مبارک تو
آسود و از آن باد رنج دید و زحمتچه دوستی باشد، که می­تواند بیک
سخن دوست خود را از رنج خلاص کند و عذر دوست با خیال
اندیشان بگوید تا دوست او بیاساید و ایشان هم بیاسایند، و این


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس