مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۲

 

پر محبّت کنیم چیز دیگر نداریم، وحی خود چیزی لطیف است او خود جای خود
کند ماند جان اگر بایدش بباشد و اگر خواهی برود، عجب این دوستی
خدا را چگونه چیزی می­دانند اینها، این خدا که آسمان­ها آفرید و زمین آفرید
و این عالم را پدید آورد دوستی او که با او می­گویی و می­شنوی آسان می­دانند
آب تتماج است که در آیی و برآشامی و هم گم می­شود، ایوب صلوات اللّه علیه
با چندان کرم جهت آن صبر می­کرد تا بآن دولت برسد می گویند دوازده
هزار کرم بود می­گویند، من نمی­گویم نشمرده­ام، گویی شمرده بودند و می­گویند
از آن کرمی می افتاد بر زمین برمی­گرفت برتن خود می­نهاد آفتاب ازین نیمه ی
تن او می­زد از آن نیمه ی دیگر می­نمود، جالینوس همین عالم را مقرست از آن
عالم خبر ندارد که می­گوید که اگر نمیرم و در شکم استرم کنند تا از راه
فرج استر این جهان را نظّاره می­کنم خوشترم آید که بمیرم، چنانک آن کرد
را پسرش در آمد دلتنگ، گفت مری چه دلتنگی گفت یک جوان را کشتم
با او بندی دیدم پنداشتم که زر دارد خود دانگی پول بود، پدر برجست
و سه طپانچۀ سخت بر رویش بزد خواستش کشتن که ای مخنث بفاشش
بدیناری نکشی، کشتی­بانان نیز چون کشتی گران شود بنگرند زَفت تَر کیست
کتف زنند در دریا اندازند، بانگ برآید که این لَمس چیست گویند هیچ
بباد لَتی در آب افتاد، همه این دانی که مگویید صفت عیسی بگویید صفت
محمّد بگویید، و همه آن دانی که گویی بنده باشد که خدا بیند آنگه چگونه
باشد و آنگه چگونه عشق­ها بازد گویی بخدای آسمان و زمین عشق بازد
و ببیند. پس ما چه کار می­کنیم از زیر پرده اخلاص پرتوی بجست بر دیوار
زد خود ما همه روز در میان آئیم آنک بر دل زند چیزی دیگرست، و آنک
بر دیوار زند چیزی دیگر نَفَسِ حق البته ظاهر می­شود البته در سجود می­
آیند، کارد چندانی تیزی کند که شمشیر هندی باو نرسیده باشد


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس