مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۲۰

 

با خود گفتم او می­گوید شب است خورشید فرو رفت، من می­بینم که فرو نرفت
خورشید برجایست، آن یک یکی را بپرسید که فلان مرد اهل است گفت پدرش
مرد اهل بودد فاضل بود گفت من از پدرش نمی­پرسم از وی می­پرسم گفت
پدرش سخت اهل بود، گفت می­شنوی چه می­گویم گفت تو نمی­شنوی من می­شنوم
کر نیستم می­دانم چه می­پرسی باز آی کز آنچ بودی افزون باشی
ورتا به کنون نبودی اکنون باشی          آنی که بوقت جنگ جانی و جهان
بنگر که بوقت آشتی چون باشی پیش واعظ وعظ گفتن، پیش مُغَنّی غنا کردن
نتوان، مگر استاد عظیم باشد عرضه کند که این پرده غریب هست، اگر
گشادت نیست بشنود چو روی بما داری گشایش­ها در پیش است پیدا
آید، هر حجب که بود از طرف شما بود هر مشکل که شود از خود گله کن که این
مشکل از منست، خدا با بنده لایق معاملۀ او معامله می­کند آنچ او می­کند
با او همان می­کند، با این همه چیزهای نیکو و چه خوشی­ها در پیش است
یکی حدیث حُبِّ دنیا می­کند و او در عین آن، آخر حُبِّ دنیا آنست که او
در آنست، اگر این بچه را بمن دهند چنانش برآرم که نه این خواهد نه آن
چنانک هر که بیندش گوید فرشته است، این آدمی نیست آنگاه او از من
بادام خواهد یکی در رویش بزنم هان گرسنه ای نان بخور اگر نه هرزه
مگو چنانک گریه حدث کند می­مانند و در روی او می­ماکند غذای آدمی
نانست و وقت وقتی شوربا و گوشت باقی بازیست، رها کنم تا از خُردَکی
ببازی برآید بزرگ شود آنگاه او داند باز می­کن چنانش برآرم
مدّت اندک عجبی شود چنانک نمیرد رنجور نشود لقمۀ بی­امر در دهان
کند انگشت درکشند و از دهانش بیرون کنند، زیرا چون بزرگ شود
در خودرایی نصیحت سود ندارد مگر بکشیش یا چندان بزنیش که بمیرد
غرض من ازین خشونت آنست تا نفس او سر از کجا برکند، نه جهت غیظ


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس