مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۹


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۹

 

روز از قبل تو درفشان دارم چشم        شب تا بسحر بر آسمان دارم چشم
آن چشم ندارم که بریزی خون                       ورمی ریزی برای آن دارم چشم
این خود راستست امّا بندۀ خدا را و خاص خدا را چو وقت آید چه زهره باشد
شیطان را که گرد او گردد، فریشته هم بحساب گرد او نگردد، آنچ گویند عمر
رضی اللّه عنه بود یک چشم شیطان را کور کرد غیر ظاهر معنی آنجا معنی دیگر
است و سرّی که ایشان دانند اگر نه این شیطان چیزی مجسّم نیست. اِنَّ
الشَّیطانَ یَجری فی بَنی آدَمَ مَجریَ الدَّمِ فِی العُروُق
روزی آمد شیطان که یا عمر
بیا تا ترا عجایب بنمایم آورد تا در مسجد، گفت یا عُمر در شکاف در بنگر
نظر کرد گفت چه دیدی، گفت همان شخص نماز می­گذارد و دیگری در بیغولۀ
مسجد خفته است پای کشیدست، گفت یا عُمر بدان خدای که ترا عزیز کرد بمتابعت
محمد و از منت خلاص کرد که اگر مرا خوف آن نبودی و از وی نیندیشیدمی
با این نماز کننده کاری کردمی که سگ گرسنه با انبان آرد نکند این شیطان را
هیچ چیز نسوزد الّا آتش عشق مرد خدا، دگر همه ریاضت­ها کم بکنند او را بسته
نکند بلک قوی­تر شود زیرا که او را از نار شهوات آفریده اند و نار را نور
نشاید که نُورُکَ اطفَاَ ناری می­گوید که من نخواهم که پشّه ای از من کوفته شود
و بیازارد، و خدا را و بندۀ خدا را می­آزارد هنوز ما را اهلیّت گفت نیست
کاشکی اهلّیت شنودن بودی، تمام گفتن می­باید و تمام شنودن بر دلها
مهرست، و بر زبان­ها مهرست و بر گوش­ها مهرست اندکی بر تو می­زند، اگر
شکر گوید افزون کند، شکر چنانست که بزبان حال می­گویی که اَرِنَا الاشیآءَ
کَماهی
جواب می­آید لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَّکُم من آمدم تا ترا بگویم از غایت شفقت
که یکبار دیگر بخلوت بر شیخ رویم تو خود آن بیت گفتی، شعــــــــــــر
گر با دگری مجلس می­سازم و باغ         هرگز ننهم ز مهر کس بر دل داغ
آری چو فرو شود کسی را خورشید       در پیش نهد بجای خورشید چراغ


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس