مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۵

 

تا بدانجا رسید دانش من       که بدانسته ام که نادانم ازین یک سخنش
بوی چیزی می­آید که بوی چیزی نمودند که دانست که آنچ از اول تا آخر گفتم
چیزی نبود، دیدار حق اهل دیدار را پرتو مردیست اینک در آیند در آیند
خدا خود را بیند تا چه شود بخود نگرد ز بنده ی نگرد، موسی علیه السّلام در آن
پرتو بی­خود شد فلان می­گفت ما عَرفناکَ یعنی ما عَرَفتُ نَفسی ما عَبَدناکَ
یعنی ما عَبَدتُ نَفسی
نسخه ی گنج یافت که بفلان گورستان برون باید رفت
و پشت بفلان قبۀ بزرگ باید کرد و روی بسوی مشرق و تیر بر کمان
باید نهاد و انداختن آنجا که تیر افتد گنجست، رفت و انداخت چندان که
عاجز شد نمی­یافت و این خبر بپادشاه رسید، تیراندازان دور انداز انداختند
البته اثری ظاهر نشد، چون بحضرت رجوع کرد الهامش داد که نفرمودیم
که کمان را بکش آمد تیر بکمان نهاد و همانجا پیش او افتاد، چون عنایت در رسید
خَطوَتان و قَد وَصَل آن شادی از آنست که گدایی با زبان نداشت امسال
از گرسنگی می­میرد لاغست نی، امسال صد دینار یافت شادی آمد امّا
آن شاه­زادۀ نازنین لطیف که در دولت و ملک زاییده است و در ملک بزرگ
شده است برین شادی او می­خندد، بَوشِ اهل دنیا بدان ماند و بلندی جستن
ایشان که دیو سپید را رستم گفت که بر بالای کوه انداز تنم را تا استخوانم
بر بلندی باشد، تا کسی که آوازه ی من شنیده باشد بحقارت ننگرد، شخصی را
وجدی ظاهر شد در حلقه ی قرّاء و آن شخص معروف بود بشر و فسق و
فجور و تهمت نهادن و عوّانی کردن چنانک بیگانه و اهل او از دست او
خون می­گریستند، سلسله ی او را بجنبانیدند از جان و از جهان برخاست
و نعره می­زد که سر آدم نمی­دارم، ای عیال دست از من بشوی، عیال گفت
ما چندین رنج تو می­کشیدیم از برای امید چنین ساعت می­گردیم، بوقت شقاوت
قرین بودیم بودیم ببریم، گفت اکنون مرا عزم حجّ است خود تقاضای


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس