مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۳

 

که گفته است محمد علیه السّلام تو فهم نمی کنی آخر کعبه در میان عالم است
چو اهل حلقۀ عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری سجدۀ
بسوی دل هم دگر باشد، سجدۀ آن بر دل این سجدۀ این بر دل آن آخر نمی دانی هر
سخنی که بگیرم پیش برم و درست کنم متکلّم قویست هیچ ضعف بر وی روا
نیست، من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، چون نمی نویسم در من می ماند
و هر لحظه مرا روی دگر می دهد سخن بهانه است، حق نقاب برانداخته است
و جمال نموده از جوش دریای کلام حق الفی نقش گشت، فرمان امد که ای
جبرئیل روحانی برخوان از لوح ربّانی این حرف سبحانی، سخن تمام نکرده بودم
شهاب بگریخت گفت طاقت نمی دارم در روی تو نگه کردن گریخت، گفتم آخر
چیست می گریخت و می گفت چیز عجیب چیز عجیب آن شهاب اگرچه کفر می
گفت اما صافی و روحانی بود، روح محض شده غذای ازو رفته، روزی
رمزی می گفتم و کشف می کردم و نمی خواستم که معنی بر وی کشف نشود، می
گویی عالم نیست بجزویات عالم است بکلیّات، ازین کلیّات تو چه می خواهی
من خود کل گفتم هیچ جزوی نمی دانم که ازان بیرون باشد، آری اگر جزو
بگویند کُل داخل نباشد هرگز نتوان گفتن که هست، باغ چنانک درخت
داخل نباشد آن خود باغ نبود حُقّۀ باشد، شهاب گفت که نه از روی
نقصان می گویم که عالِم نیست بجزویات، مثلا در شِکم من کِرمی هست
در حدث می خُسپد من ان کِرم را ندانم چه نقصان باشد از نادانستن
آن و دانستنِ آن، اکنون من زبان هندی ندانم نه از عجز، اما خود عربی را
چه شدست، اگر همان هندو بشنود گوید این خوش ترست، و زبان
پارسی را چه شدست بدین لطیفی و خوبی که آن معانی و لطایف که در
پارسی درآمده است در تازی در نیامدست، پیش ما کسی یکبار مُسلمان
نتوان شدن، مُسلمان می شود و کافر می شود و باز مسلمان می شود، و هر باری ازو


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس