مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۲

 

چه گویم، مستوران حضرت گفتند ما بچه پیدا شویم و چه گوییم که ما که کییم
گفت سر از گریبان محمد بر کنید که متابعت می کنیم و می فرماییم و اگر نه چه جای
متابعت که مولانا نشسته بوده است، خواجگی گفت که وقت نماز شد مولانا
بخود مشغول بود، ما همه برخاستیم بنماز شام ایستادیم چند بار نظر کردم
دیدم امام و همه پشت بقبله داشتیم که نماز رها کرده بودیم و از قبله
روی گردانیده بمیان رگ زنان رسیدم در من این اندیشه آمد که زهی خلق
غافل آفتابیست برآمده ازلاً و ابداً ازل و ابد خود چه باشد، این هر دو
صفت تست که دِی ظاهر شد، سرش را نام ازل کردست دُمش را نام ابد
کردست آنجا چه ازل و چه ابد، آفتابی برآمده همه عالم نور گرفته چه جای
چه جای آفتاب و این خلق در ظلمت، ایشانرا ازان هیچ خبر نه بر بعضی
لباس فسق عاریتی است، بر بعضی لباس صلاح عاریتی است، در راه این
سخن می گفتم هوا برین سخن می زد از غیرت اندرون آمدیم، محمد را ساحر
گویند آخر جایی که نام خدا گویند سحر باطل می شود جایی که سرتاسر همه اندرون
نور باشد سحر چگونه منعقد شود، آن ساعت که باران می بارد سحر برود
چندین باران حیوة و آب زندگانی که ازو می بارد و می زند بر خلق سحر
چگونه پذیرد او را گفته بود که نشان باطلی ان شیخ آنست که از صحرا بَرِ
باز روی هیچ ازین ماجرا و ازین لاغ باز نگوید و خبر ندارد، گفت از بهر
آن باز نگویم که نمی خواهمش که پیش من باشد، چون بیامد بر من می خندم در
رویش و می گویم طیّب الله عیشکم، و همگی او دربند آنست که دگر بگویم
از ماجراشان و مرا نمی باید که باشد، بر من ماجرا گویم تا چه کنمش آنچ بعد
از صد سال بر تو بیاید خدات عُمر دهاد همه را گفته ام محمدیان چنین
باشند و محمد چنین باشد، آخر سنگ پرست را بد می گویی که رُو سوی سنگی
یا دیواری نقشین کرده است و تو هم رو بدیوار می کنی، پس این رَمزیست


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس