مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۳۱۱

 

باغ ج امّاره باغ هـ لوّامه تو این گفتی او چه گفت انگاه تو چه گفتی او چه
گفت، ترا از قِدَم عالم چه تو قِدم خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث
این قدر عمر که ترا هست در تفحص حال خود خرج کن، در تفحص قِدم عالم
چه خرج می کنی شناخت خدا عمیق است، ای احمق عمیق توی اگر عمیقی هست
توی ( در ) چگونه یاری باشی که اندرون رگ وپی سرّ یار را چون کف دست
ندانی چگونه بندۀ خدا باشی که جمله سرّ و اندرون او را ندانی، انچ با تو
کردم با شیخ خود نکردم او را رها کردم بقهر و رفتم اما او می گفت من
شیخم م چیز دیگر می گوید، ای والله شیخ و چشم ما بدو باز شد تا آوردیمشان
نیامدند تا بخواستیم نشد، اگر یوسف صدّیق زنده بودی غاشیه تو بر
داشتی در تاویل احادیث چگونه نمی دانی، یا می دانی مغلطه می زنی گفت
در راه حرامیانند انجا ( بر ) نگشت بر تو می ترسم، پس مرا چگونه می شناسی
می رفتم دران بیشه که شیران نمی یارند رفتن، باد می زند بر درختان
بانگی در می افتد، یکی جوان زفت می آید می گوید مرا والک، من هیچ بدو
التفات نکردم و نظر نکردم چند بار بانگ زد، تا هیبت بر من نشست
و با او ( ناخجی ) که اگر بزند سنگ را فرو برد، بعد ازان بار دیگر که گفت والک
بسر باز گشتم بسوی او هنوز دست بهیچ سلاحی نکردم که بکون فرو
افتاد، بدست اشارت می کند که مرا با تو هیچ کار نیست برو، آن صوفی
ارشد می گوید مریدش را که ذکر از ناف برآور، گفتم نه ذکر از ناف بر
نه آور از میان جان برآور، بدین سخن درو حیرانی آمد بهرکه روی آریم
روی از همه جهان بگرداند مگر که نماییم، اما روی باو نیاریم چنانک
فرمود و ما علامة ذلک قال التحافی عن دار الغرور گوهر
داریم بهرکه روی آن با او کنیم از همه یاران و دوستان بیگانه شود لطیفۀ
دگر هست که چه جای نبوّت و چه جای رسالت و ولایت و معرفت را خود


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس