مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۸


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۸

 

چو وعظ جلال الدین، این سخن راستست سخن خدا را و زبان خدا را کی داند
بندۀ خدا بندۀ خدا شو تا زبان و کلام خدا بدانی، نگویم خدا شوی کفر نمی‌گویم
آخر اقسام نامیات و حیوانات و جمادات و لطافت حق فلک این همه در
آدمی هست، و آنچ در آدمی هست درین ها نیست خود عالم کبری حقیقت
آنست آخر می فرماید لا یسمعنی سمائی و لا ارضی و لکن یسمعنی قلب عبد المؤمن
از احمد تا احد بسی نیست مینی است عیان حجاب معنیست آن میم جهان شمن چو برخاست
زهی آدمی که هفت اقلیم و همه وجود ارزد ایشان آدمی اند امت محمدند
چشم محمد بنور محمد چشم محمدی روشن که تواش امتی امت باشی، حضرت حق
فخر کند دست تو بگیرد بموسی و عیسی بنمایاند مباهات کند که چنین کسی
امت منست با آن آستینهاء فراخ خواجه و بر عرش و ساکنان عرش عرضه
که ببینند زهی رکن ناگاه نظرش باو افتاد از وجود برفت بمرد، مردان
ترتیب رفتن نگاه می دارند تا آنها گرد برگرد او باشند تا با آن ترتیب در
آید، من سلام خواستم کردن آن بدیدم که او را آن شخص اگر خود از دور
سلام می کرد خود سجودش می کرد، آخر ازو چه به او توقع خواهی داشت
او ترا چه خواهد کردن، آن چندان داری که بیست همچو ترا آن جا مگی
بس است، بایستی که او سلام کردی و تواضع کردی هیچ التفات
نکردمی الا از روی رحم کردن، اکنون حال و کار نگر او نیم سلامی نکند
سی چهل روز که هنوز مراهق بودم بالغ نبودم ازین عشق آرزوی
طعام نکردی، و اگر سخن طعام گفتندی من همچنین کردمی بدست و
سرباز کشیدمی، ای چه وقت بود لقمه بمن دادی قبول کردمی و
خدمت کردمی و در آستین کردمی پنهان، با این چنین عشق در سماع
آن یار گرم حال مرا بگرفت، چو مرغکی می گردانید چنانک مرد کوتل
جوان که سه روز چیزی نخورده باشد نانی بدست افتدش


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس