مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۴

 

میخی و صد هزار میخی که از آنجا هیچ نشود، این ساعت عورتی هزار معرفت می گفت بیچاره
حج خواب دیدی حج سالار را خواب ندیدی، اوّل منزل سه روزه راه برانند
بیکبار بعد از آن بر سر بادیه رسیده باشند منادیان گویند های در خون
خود در میایید، درین راه پدر فرزندان را نمی‌نگرد و فرزند پدر را التفات
نمی کند قیامت نقد است هزاران کس از آنجا باز گردند زیرا گویند منزل
اوّل خود چنین بود، بیست و پنج روز برین نسق بباید رفت، مرد آنرا مردی
زیادت می‌شود از آن گفت او، او می گوید و او در پیش می رود او خود
حکایتی می گوید جان چه باشد، زیرا آنکس که مال درباخت به از مال چیزی
دید و آنکس که نفس در باخت به از نفس چیزی دید زیرا یک تار موی خود
را به دارد که صد هزار دینار، عقل و عاقل را می گویم که رها کن آن مجانین
را که جهت مال جان بباد دهند به از نفس چیزی دید نفس را فدا کرد
باز به از جان چیزی دید و لنبونَّکم بشیءٍ من الخوف و الجوع و بشّر
الصّابرین این نیز ابتلاست بشارت ده می نگر که نظرشان بر صبر
خویشتن است خوشی بادیه رفتن دگرست، از نور یقین باشد و خوشی
حج رسیدن دگرست، های نماز نیز بایما می گذاریم العاقل یکفیه الاشارة
سامان فرو آمدن نیست، تا بدر کعبه نرویم اندیشه نیز نباید کردن نباید
که بحیرت اندیشه فرو روی خوابت ببرد از اشتر فرو افتی بذکر حج
هم مشغول مشو، سامانِ سر خاریده هیچ نیست امکان نباشد، مگر که
هم از حرکت کودبان سرخاریده شود آن فرزند در راه بماند آن گفتن
نیز امکان نباشد که گوید بیا اگر بدان گفت مشغول شود، کاروان رفت
با او گفتم امّا باز فراموش می گوید لرزۀ و تب ما بر سر آن بدست، گفتا
راستست از پیش می باید گفت که راست است، آن پس گفتن دروغ باشد
چنانک آن دم و آواز از پس دهی گنده باشد و باطل و حدث چرک خانه


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس