مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۱

 

یعنی اللّه خردتر کیست بکشد تهمت، نگفتی قوت غالب راست حکایت ما آنست
که ایشان گویند ای سلطان برخیز تا گدایی رویم غرامت بر منست یا بر آن
کس که مرا فراموش گردانید، من کو مرا خبر نیست اگر مرا بینی سلام برسان
می دانم اما تفرج می کنم تا چه خواهد شدن، گفت درویشانند گفت بندۀ
درویشانم، الدنیا قنطره ما خود می گوییم کسی می باید که مرا بخنداند معلوم کردم
بدست باز دادم کلید خزینه، اما باز حجاب پیش می آید هم خود حجاب خود
می شوی، خیالها کم نیست از خود می انگیزی و حجاب خود می سازی و بنا
بر آن خیال تفریع می کنی خیال دیگر همچنین و هیچ نی از نفرین ایشان غم مخور
نفرین ایشان همچنان باشد که نفرین جهودان پسر را، چون بمراد ایشان
نرود گویند که بینمت از مسجد برون مصحف زیر بغل و این کلمه می گویی
لا اله الّا الله واع دلک ک ا ب رسان و ال ک ا ف رمان ا ع
د ه م ع دا ب ا ا ل ی م ا چه باشد نه از اندرونت آواز می آمد بمعنی
این به از برونت، چنین گنج را از چون تویی منع نشاید کرد و آن طایفۀ
خاصند ظالمانند بر تن خود، بلی ایشانرا باشد عذاب و درد عشق
عظیم که کار آن دگران نباشد تا چنین نامشان بنهد و حاصل چگونه باشد
این یامین را اگر اسم سرقه بنهادی چگونه درویش بسر تربۀ ابا یزید گفت
او را یک حجاب مانده بوده است در آن حجاب نقل کرد، از آن زر که داری
بمیان اگر چه منکر می شوی، گفت من چیزی نیستم گفت از آن نیست بیار
گفت اوّل تو از آن هست بیار گفت نیست طالب نیستی است، گفت من
خود گریانم کسی می باید که مرا بخنداند، اکنون مستی باشی که هشیار شوی، آن
کار کودکانست، نیکوش گفت که راه آنست که با تست، ره رو این که با من
است اگرچه او نیز کسی نبود گفت بود، هر بی گفت تو نه رینی ار چه غم خورم
کون از آن منست خواهم نریم خواهم ده تو کدخدای کون منی، اکنون ایشان


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس