مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۷۰

 

کرد که این پسر سر ما را بباد دهد، شماش بترسانید تا ازین خیال باز
نگوید، و اگر بشنوند جایی بر جنون او گواهی دهند، روز دوم که باز پدرش
رفت بخواندش چندان مبالغه کرد از ان بیش، و این دانشمند طالب علم
چشم می مالد و می گوید که عجب مبادا که خیال باشد یا خواب، چنانک مادرم
مادرم و ان جماعت زنان باتفاق گفتند که تو از بسیاری اندیشه
و سودای عقل یاوه کردی، مالیخولیا بر تو غالب شد باز می نگرد، مدرسه
را و خویشتن را و مُدرّس را می گوید نی واللّه خیال نیست و هیچ ماخولیا و
جنون نیست باز بخانه رفت و حکایت کرد، ایشان گفتند که سخت سودا
ممکن است، او سر خود را و از آن ما را بباد دهد، علی الجمله هر چند که با
ایشان مبالغه می کرد ایشان منکرتر می شدند چندانک وقت زفاف
نزدیک آمد خلعت پوشیده در خانه آمد و اوش زر و سیم داد، مادر در
گمان افتاد و هنوز گمانها می برد، شب دختر را آوردند و زنان همسایه
و مادر بتعجب می نگرند، و قومی از زنان که می شناختند پیش دختر رفتند و
استحالتی می نمودند که ای خ آخر این چگونه بود، دختر بریشان بانگ زد
که این چه استحالتست او از اهل علم است و از اهل فضل، و ما هم از اهل
فضل و علم بلک او بر ما فضل دارد که ما از اهل دنیاییم و او را دنیا وی نیست
پس از ما شریفتر و بهتر باشد، ما را ترک دنیا می باید کرد تا همچو او شویم
و همچنین خواجه احمد را نظر آمد بر آن درویش در پیشانی او چیزی می
دید، گفت پدرت برای تو کار راستی نمی‌کند، گفت نی او هیچ ندارد،
گفت هفت هزار دینار بدهم بگیر و هم فرزند خود بتو دهم و بخانه رفت
و ذکر او کرد، ایشان را کراهت نمود که او خواجه پسر نیست و درویش
است و پای برهنه، گفت زنهار این گمان مبرید او زر دارد و ثَواب دارد
الّا روزگار بدست پنهان می کند، من بر احوال مطلعم، اللّه اکبر چیست


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس