مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۶۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۶۳

 

هیچ دشمن شدی بلک هزار خدمت دیگر کردی، آش هر میوه می آید هم ذوق آن
پیشین نمی‌ماند، اول کیراس و مارول آنگه قمرالدینی آمد، بعد از آن خربزه و انگور
همچنانک، محمد آن شریعت انبیاء دیگر را منسوخ کرده شد آری زهی کافران
مسلمان، چیزی یکبار آزمودی اگر جانست که از آن پرهیز کن گو جان
باش جان آن باشد که از آن راحت باشد، چون از آن رنج باشد این می گویی
دل من درد می کند چنانک کسی مرا، تو نمی‌گویی که دل من کوفته می‌شود، اگر از آن
بودی صد باره بر جای آورده بودی درهم سوخته بودی، هم رنج را هم
طبیب را، توش نیز و صعب کردی بر خویشتن رنج بر رنج و چیزی که دیدی
که تحمل نمی‌کند چه بار برو نهی تا یکی رنج صد می شود گفتم که چون نهایت نمی بینم
که تا آنگاه قرار دهم، رنج را گفت اکنون چه شد رضینا بقضاء اللّه و قدره
راضی شد، شعیب را نابینا آفرید بدان راضی شد روی عزیزان نمی‌دید
بمعنی می دید اما این ظاهر نیز خوش بودی، اکنون چون نبود بدان راضی بود
و رضا آن باشد که ساکن باشد و عقل را در آن رنج یاوه نکنی، ایّوب با آن
کرمان راضی بود، مقیم دل بر آن نهاده بوده نمی‌اندیشید که این تا کی یا نگفت
که ای خدا تعیین کن که تا کی هیچ، هر کسی که بوده است در رنجی بی دوا بوده است
دوا اینست که من بخورم تا تو نخوری هر باری مروّت نیست که گویم تو مخور
چون چندین بار امتحان کردی گفتم بغایتی پرهیز کن توانم کردن غایتی
چه باشد، و غایتی چه چیز معین دیدی که زیاده می دارد زیانست، و رنج
خود می گویی که از آن روز که خوردم آسایش ندارم، نه راحت سماع نه راحت
گفت نه حال نه قال دگر چه می باید، گفت مگر از غیب بود که چارۀ گفت
آری ایمان بغیب داریم، ما مؤمنیم بغیب بغایت همه چیز از غیب آید همه
فتوح از غیب باشد، مالک خرج می کند که او را فتی خوانند و اخی گویند، و
مادر را درویش می کند و من می دانم که او فتی نیست و اخی نی متواضع است


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس