مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۶۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۶۲

 

گفت من هم گواهم برین قضیه، چون حکم کرده شد و خلوت شد رسول صلی اللّه
علیه و سلّم او را گفت من دانم تو درین قضیه گواه نبودی، چون گواهی او گفت
یا رسول اللّه چندین هزار امور غیبی و احوال بدایة و نهایة عالم که ما را هیچ
بدان وقوفی نبود بقول تو مصدق و مسلّم داشتیم و بران گواهی می دهیم
بدین قدر چیز مصدق نخواهی بود، آن نطق در زبان از اصل نطق نیست زیرا
مگر اصل نطق دلست، همه نطقها از دل خیزد آخر بیا کارها داریم آخر چه
گریزپای است بر پایت بندی می باید نهاد تا نگریزی، بند نمی‌پذیری جان
و دل در پای تو پیچم سودی نیست، بر هم شکلی تن را خود ره نیست، گفت ای
شاه نامت چیست تا فال گیرم گفت برو ای قوّاد، گفت آن پدرت گفت
اکنون عدم التفات می باید کرد تا بیاید، هر چند پیش روی در پی کم آید
کودکان خوب که همین می کنند آری استادشان اوست گستاخ تو کردۀ
مرا با لب خویش تو نازکی طاقت کلمات بسیار ما نداری، مرا دهان پر از
آردست برون می زند، نک ضعیف شدی مرا قوت آن هست که اگر چه
پوست تنگست تاب و طاقت دارد که هر چند خصم پیش او قوی تر مرا می رنجاند
تو می رنجی ضعیف می شوی مرا اگر هزار برنجانند هیچ جز قوی تر نشوم و جز
عظیم تر نشوم، من در دوزخ روم و در بهشت و در بازار تو نازکی نتوانی
رفتن، هر عالم که بگوید عربی یا غیره بگویم که پارسی بگو تا بگویم، پارسی خود
آنست تازی اینست جهت طبع او می گویم تازی آن بود که فوق باشد،
راستست تا چنان نشده که خواب تو عین بیداریست مخسب، چگونه
باشد خداوندگار بیدار و بنده خفته، تا چنان شود که خواب تو همین بیداری
بود جهت این کارد هفت کارد نیکو را فروختم این کارد ناله کرد که مرا
رها کردی، گفت همه را بفروختم حدیث تو اینک، محمد اگر دعوت نمی کرد هیچ
کس را باو کار بود هیچ معجزۀ می خواستند اگر ماش را نمی‌گفتیم مسلمان شو


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس