مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۶


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۶

 

با چشم تو آهوان چه دارند بدست             ای زلف تو پای بند شیران جهان
باشد که این کس که اینها گفت یا او را ازین خبر نبوده باشد و نه از حال، فلّاحی باشد
روستائی نه نظم داند نه نثر، همین سنایی و نظامی و خاقانی و عطّار بودند،
ایشانرا از آن گفت نصیبی بود، پنیر غذای یوز باشد شیر نیز خورد، دل
شکاری و جگر شکاری هر کس را غذایی، این مخنّث را می بینی مرا دشنامها می
دهد صریح جفاها می گوید میان دشمنان او را چه کرده ام، اگرچه او عذر می
گوید او را جواب نباید گفتن بلطف که فلان روز سرت را بوسه داد، و فلان
روز من چنین گفتم، او گفت کاشکی اینجا بودی که کنارش گرفتمی، گاو را می بردند
شاه زاده اند رونش نبود، گاو را دیدی شاه زاده را ندیدی، نباید زن درویشان
چیزی برگوید دست برند اگر چه من در بند آن نباشم ظاهرا امّا باید که او ظاهر
نگاه دارد و نماز کند و خشوع، آخر سجود کسی را کنند که مدحی ارزد حمید کل
و عزّ کل و کمال کلّ هر سه کلان صلای کلان همچنان باشد که من کریم الدّین را
دوست می دارم امّا کوشش نخواهم خواهم که ببرم گوشش را سرش را دوست
می دارم، اما محمد را دشمن را می دارم پس اگر صدیق ترا قبول کند صدیق نباشد
بر بسته باشد، او بربسته نیست صدّیق است و هزار صدّیق گفتیم با حضرت
بارها که اگر از کسی برنجم، بگیرش این ساعت می گویمت که باخبرم می گویم او را
بگیر دل من درد می کند و تو درد دل من نخواهی، گفت من خود همان می خواهم
درمان آنچ رود که درد باشد، هرچند عشق بیشتر کمال معشوق بیشتر
عرضه می کند و خوشتری نماید چه معنی که این سخن را گفته اند، هر کسی از
سخن فهم کرده است، و هر کس حال خود فهم است و هرکه می گوید از تفسیر
آن سخن حال می گوید، تفسیر گوش دار که آن حال اوست دیدم که حامله است پرست
برفتم و دست شکمش نهادم که این چه حملست، سگ بچگان بزاییدند من دیدم
دانستم که زهر است و چشیدم هیچ زیانم نکرد افحسبتم انّما خلقناکم عبثا


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس