مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۵


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۵

 

آمد سر فروکشید پسر سر ماری، زن گفت که چیزی چرا نمی‌گویی گفت کودکی مکن،
نمی‌بینی که نشسته است چه جای مجال سخن باشد، سر بر زمین نهاد که سخنی بفرما
آغاز کردم از آنجا که حال ایشان است آنجا که فقرست چیزی کجاست، و حرف
پسر سُرماری ثناء من آغاز کرد غرض تا سخن گوید، قطب گفت ابلهی مکن خوش شو
نمی دانی که حاضرست، حیرتی از آن سخن درو درآمد، آن دو سه عرب می گفتند
وه یا شمس الدّین ایش هذا ایش هذا، چون هنوز موسی بحقیقت حق نرسیده بود
ارنی می گفت و اللهمَّ اجعلنی من امة محمّد پس خلق را بچه دعوت می کرد پرتو حق برو
زده بود ید بیضا از آن پرتو بود، سلطان فرمود که تو نیز چون (دهق) می باید
خراج می گزار، تو گفتی هر که کله خوش دارد سیز ترست از کَند آخر آن باز
هزار دینار می ارزید، اکنون چون بخانه کمپیرزن رفت پایش بسته بود و در
میان آن دود سیاه پر و منقار بریده سیاه و دود خورده آزادی سخت
خوش پرها همچنین باز باشد وخوش، عزّالدّین کرم آن همه نیکیها را بداد
همین یکی داغی از نیل بر پیشانی اش فرو کشید، او هیچ غم نخورد
مقلّد نبود خود را باو داد او را باو داد، می گریستم که آن کتاب مقامات
ابایزید و زاد السّالکین بمن نمی دهید، شیخ می خندید یعنی مقام تو کجاست
گفت آنچ او کرد تو بکنی گفتم آخر از بهر آن می خواستم می گریستم همچنین چون
گفتم بلی برگذشت از من چیزی گفت که هم پای تو در این باب یار توهست
گفت که هست، از آن هستِ او معلوم شد که نیست موی را بشکافتم
عجب است که بر نازنینی ناز کند چگونه ناز کنی بر نازنین، تو نازنین هستی جای
دیگر اللّه اکبر، اصغر کدامست یعنی کسی تصوری می کرده باشد با خویشتن
چیزی که خالق آسمانها و عرش و کرسی و انوار و بهشت یعنی از آن بزرگ تر که
تو تصوری کرده ای مایی است و برآن بیشترآ بزرگی یابی بحق بیاسایی، شعر
ای گرسنۀ وصل تو سیران جهان       لرزان ز فراق تو دلیران جهان


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس