مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۴


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۴

 

گفت آه و نالۀ من بربام و چپ و راست می نگرم تا از که می گوید، گفت از تو
می گویم از تو می نالم، گفتم از بهر من می گویی گفت از بهر تو، همچنان درّاعه و دستار
پوشیده من آمدم تا خانه بینم، مرا چو مرغ سر بریده نشسته بودم مرا می خواندند
تا خانه بینم دلم چیزی می جوشید خوش پیشین درآمده بود، گفتم که عاشق خواهم
شدن چون از آن خم درکشیم این واقعه افتاده، گفتم من زاهدم چگونه باشد
گفت نورً علی نور دوستی دو رویه شد حدیث خسرو و فرهاد اگر چه از روی
غیرت سخنم می آمد، اما از روی هم دمی خوشم می آمد باره جان برد و اگر نه
نبردی، سُرعقانی می رفتم میان روز عالم خالی فرشتگان خلق را ساکن و مشغول
کرده تا دو دوست راز گویند، من از در پرهیز کردم بدان سرعقانی
یعنی روی کار راست می کنم، او دید بر عُلی و دریچه گشاده یعنی من آنجا طریق
ندانم، شوهر جوانی بود که اگر دست برین دیوار نهادی چغ چغ کردی
که بیفتد، راضی بود که بداند که دلش با که رفت تا در دولت او خوش شود
بهفت مصحف سوگند خورد که هیچ نرنجم بگو کیست، او گفت الحمدللّه که اوست
آخر رندی خونی نیست، دو سه روزست که در من ارادتی می آید و شادی
و گشادی عظیم، الّا اندکی غم می آید اگرچه آن غم اندکست نسبت بمن اما نزد
دیگران بسیارست، می گویم مبادا که در راه یادم آید آن حسن ادب تو و
اهلیّت تو و باز آمدن ممکن نی، آنجا نیازم می کشید و اینجا نیاز می دارد در
دمشق مردی هست از قبول گریخته و کاروانسرای سر به دیوار در می زند می
گوید مرا می خواهد این مرد را به دست آرید، مرا بی این مرد هیچ بودن نیست
محالست بودن من بی او، اگر او را برنجانید از من یکبارگی برآیید، هرچه بخواهم
که بدانم خداوند تعالی، در نظر من آرد تا کنون من آن کاله را می جستم، فرمودند
که بنمایم که در سر کیست، آخر چون در سر رفت گفتم که سرم آسود، صد
چنین شیر دلیها کرد و آن چه بود شرم بود که صریح بگویم که به من بخش قطب بر


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس