مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۳

 

کشتن مشغول شدند، آن درویش در خانه رفت طوارق و نان آورد و غیر هما زاهد
بخورد و فارغ شد شبانگاه را لوت روان شد هیچ التفات نکرد گفت تفرقه کنید
برون تا برود روز خفتی تا شب معشوقه بیدار داری من وقتی که خواهم که با معشوق
شب خلوت کنم و وصال روز نخسبم اما با او فایده نیست، چون بیاید خواب و
خیال منهزم شود که گردش پیدا نباشد، در حدیث است که دوازده گونه جانوراند
که اول آدمی بوده اند، سبب گناه هر یکی مسخ شده اند و آن گناه را می گوید که چه بود
اما مردمان بزرگ بزرگ بیشتر از همین طایفه ظاهر گرفته اند لا غیر، دریغ که
همین ظاهر فهم می کنند، آن معلّم گفت که هرچند گرد خود بر می آیم هیچ چیزی نمی‌
یابم که با تو بگویم چه گویم، تو جنید را که اینها بخدایی گرفته اند اکنون تو باری
چیزی بر گو، جنید را چیزی برگفت و چرخ زد و رقص کرد هم فهم نشد بعد از آن
گفت برو بمقام خود چون آنجا برسی ترا معلوم شود چون بمقام خود برسید
دست بر دست زد و گفت آه معلوم شد فوت شد رجوع ممکن نبود لرزیدم
و هم درآن فرو رفت ممکن نشد، تاوان جامه را چه گویند سرکشی گویند گاه گاه در
غلط می افتد و سرخ می‌شود باز ببازارم حواله کردی، بآن طعامهاء نجس، اکنون
مال بخوری و کم از اهلاً و سهلاً نی چنین خشک آری، مرا آن خانه هست در آن
کاروان سرا، اگر اینجا برنیاید آن سرود و لاغ و بی ادبی و من آنجا روم همان
لاغ صوفی اگر چیزی دگر یافتم تو رستی و اگر نه تو بدستی گاهی آتش از بیم رحمت
و دود هیچ چاره نبودیم، و گاهی که آتش نکردمی از سرما هم شهری من باشی از
من چه دست مزد می خواهی و کرا رفتن بر دود خوش گو رحمه اللّه علیه ازین
ساعت تا بصبح می خورد مانی نیکو بودی، واللّه که پادشاهیست این بسیارست
اگر شش دیگر باشد بسشان نکند، و آن ترازو و محک و آینه را هرچند مراعات
کنی میل نکنند و هیچ نگردند، یکی آمد پیش ترازو و گفت این صد دینار مرا دویست
برآور اکنون پنجاه ترا دهم نظری در من کرد از من گذشت آهی بکرد و رفت


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس