مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۵۱

 

بر آن شاهد که آفتاب به زوال رسید چه جای شبهت هوا و در جامۀ
خوابست جهت خفتن آورده اند، او را یقین شد که آن جوهر در همه نیست
الا در وعظ چنین می شاید نمودن تا همه بجنبند دعوت همه را بکن بعضی
را پای نیست بعضی را از پای خبر نیست پایشان خفته است، چون همه بجنبند
آنها مشفع شوند بحکم موافقت لان قوله فمن اصاب من ذالک النور دل علی
ان ذلک النور ما وصل الی الکل طوبی لمن کانت فترته الی سنه یعنی خدمتی
می کرد ملول شد، خدمت دیگر هم در آن خانه می کرد گفت موقوف باشد گفت
وقت موقوف آن باشد زیرا که وقت اثر دور آن خواستم که پیش بیایم بحمّام، اما
فیدی بود که زود می باید برون آمدن جهت دعوت رفتن، مرا باید که بسیار
بنشینم در حمام تا کار کی تمام باشد، چرکها نرم شده باشد چگونه بخانه برم می
باید که چرک از خانه بحمام آرند نه از حمام بخانه برند، رها کنند آن من چنین باشد
اگر چه خوش نیست این گفتن اما اندکی بگویم رمزی. جهودی و ترسایی و مسلمانی
رفیق بودند در راه زر یافتند حلوا ساختند گفتند بیگاهست فردا بخوریم
و این اندک است، آنکس خورد که خواب نیکو نیکو دیده باشد غرض تا مسلمانرا
ندهند، مسلمان نیم شب برخاست خواب کجا عاشق ومحروم و خواب برجاست
جملۀ حلوا را بخورد، عیسوی گفت عیسی فرود آمد مرا برکشید، جهود گفت
موسی مرا در تمام بهشت برد مرا در آن عجایب، مسلمان گفت محمد آمد،
گفت ای بیچاره یکی را عیسی برد بآسمان چهارم و آن دگر را موسی آمد و ببهشت
برد، تو محروم بیچاره برخیز و این حلوا را بخور، آنگه برخاستم و حلوا را
بخوردم گفتند واللّه خواب آن بود که تو دیدی، آنِ ما همه خیال بود و
باطل، آه از این حکایت تا چه بوی برده باشی، آخر نگویی همین است که شما
بباغ رفته بودید من تنها عسل و دارو بخوردم، مشبّهی زد گریبان درید
وا خدایی واویلی خدات یاوه کند چنانک خدا را از دنیا واژگون برون کردی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس