مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۳۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۳۱

 

 

تا بخدمت او باشند باقی نعمت را برین قیاس می‌کن، فرمود که آن مردک آسیابانرا
بیارید تا دل خنک کنم صد کس از سلاح ‌داران روان شدند نشان ده
داده بود نظر می‌کردند رسیدند در کمر و کوه بدان جانب، یکی گفت اینست
گفتند آری اینست، مردک گفت هی آمدند گریخت و در را در بست، در کوفتند
خاموش کرد یعنی مرده‌ام، چگونه مرده که سخن می‌گویی نه این یک نفس آخرینست
من مرده‌ام خیز نخاست، در را شکستند در آمدند که خیز ترا شه می‌خواند
گفت ای خداوندان من از کجا و شه از کجا، من مرد آسیابان اگر شه گندم دارد
بیارد آرد کنم، هی خیز که شه می‌خواند آخر نیکو آرد کنم خیز بسیار مگو شما را آرد
دهم کماج و ماست دهم، تا اکنون به سلطان نمی‌داد اکنون صد کس را مهمان می‌کند
خیز چه هرزه می‌گویی نخاست، رسن در گردنش بستند و کشان کشان در آوردند
در بارگاه گرد به گرد می‌نگرد تا آن وثاق باشی را به بیند البته مثل او نمی‌بیند
الّا سلطان را، می‌گوید که آه اگر هزار سر داشتم یکی را نبرم، شاه می‌فرماید
مردک ترا به آن آورده‌ام که انگشتری من در آب ریز افتاده است برآری، گفت
خدمت کنم پنهان فرمود که چون درآید در محکم ببندید تا سه روز
مگشایید تا غصّه گرسنگی بکشد، مردکی که هر روز پنج من نان بخوردی شکمی
چون دوزخ سه روز در کند نان نیابد، مردک دل بر مرگ نهاد بعد سه
روز می‌گوید بیاریدش، خیز برون آی می‌گوید اکنون چه خواهید یک دم
مانده است رها کنید تا بمیرم، می‌گویند مردک تو آن باشی که رها کنیم بیک مرگ
بمیری، می‌گوید واویلی آوردندش شاه می‌گوید ای مردک برنج بدانه خوری
گفت آوخ، گفت نیز خورم اَربُو زیره‌بای با قصب خوردی، گفت آخ شیر برنج
خوری با شکر چاشنی داده گفت آخ چون نخورم گفت ما نیز خوریم اربو
همچنین می‌شمرد، گفت ای خداوند هی مرا بکش چون سخت مرحوم و مظلوم شد،
مهر شاه برجوشید، تأثیر آن مهر او را این بیت یاد آمد، شعــــــــــر

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس