مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۳۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۳۰

 

 

پرّان شد، گفت این طعام شما ترک کردم مهمانی شما شما را طنبور من نمی‌دهید
از کارم برآوردید، گفتند این مسجد است گفت آه روزهاست که غسل
نکرده‌ام طنبور زود بدهید تا بروم، سلطان محمود از لشگر جدا مانده
بود سخت گرسنه آسیابانان را می‌گوید سلام علیک چیزی دارید که بخوریم
گفت هان آمد تا نان بخواهد از کجا آمد این ثقیل، اکنون نان تهیست می‌
خوری گفت بیار رفت در راه پشیمان شد باز آمد که ما نیز خوریم ار بود نان
نیست آردست می‌خوری گفت هی بیار هر چه هست در آمد با خود گفت
افسوس باشد مردکی شکم پیش داشته است که آرد جوست باز آمد که با گاورس
آمیخته است باز آمد که آن یتیمانست، حاصل پوستین بیاورد بر روی شاه
افشاند که همین مانده بود تا باور کنی پنداشتم که هست، چشمک‌هاش خسته
کرد، بر لب جوی نشست تا دیری چشمها بدو دست گرفت آن چشمهای
نازنین، الی آخره از آنجا رفت پسرکی دید ترک گفت چیزی داری که بخوریم
گفت دارم اما چنین خواهند، سلام کن بگو قُنَق گَرَک، گفت وللّه راست
می‌گوید عنان پس‌تر کشید و باز آمد سلام علیکم، علیکم السّلام قُنَقْ
گَرَک تُش، زود کُماج و ماست و شیر و پنیر و غیرها آورد خورد، گفت انگشتری
بستان که من مقرّب شاهم تا از شاه چیزی نیکو بستانم برای تو، و اگر ندهد
من بستانم و بدهم، انگشتری نیکو دید گفت دریغ گوسفند نکشتم، این چه
کردم، هر چند ازین‌ها بیش می‌اندیشید کارش نیکوتر می‌شود قدرش بلندتر
می‌شود تا شاه بلشگر پیوست کودک آمد انگشتری عرضه کرد همه در روی
افتادند او را در آوردند، دید امرا و ملوک صف کشیده آن سوارگان
و ملوک دیگر ایستاده روبرو در همه می‌نگرد که آن امیر کدام است، شاه را می‌
بیند بر آن شکل، می‌گوید لاحول باز می‌نگرد همه را می‌گوید آه این شاه بود،
آه کردم شه سخن گفت، گفت واللّه که شاه است، فرمودش چهل غلام کمر بزر

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس