مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۲۶


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۲۶

 

 

چون کردی گفت چون می آویزی آن چیزی نبود باری چیزی بقصد بکنم بیشتر
اکنون او نیز اگر چند استغفار کردی چنان خوش نیامدی که اینها کرد
این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین بناز برآوردند، گربه را که بریختی و
کاسه شکستی پدر پیش من بودی و چیزی نگفتی، بخنده گفتی که باز چه
کردی نیکوست قضایی بود بآن گذشت، اگر این بر تو آمدی یا بر من یا بر نادر
و خداوند مرا و ترا بآن برد بناز برآورد، شیخ، از نی شکریست بمدارا سازند
از پیله بروزگار دیبا سازند، آهسته کنی بکن یکی صبر نماء، کز غوره بروزگار حلوا سازند
ای باد سحر خبر زکویی داری، پیغام ز روی ماه رویی داری،
بس با طربی و های هویی داری، آهسته تر ای باد که بویی داری،
این ساعت در عالم قطب اوست، سریست که می گویم از اطراف عالم آنها که خلق
در آرزوی خاک ایشانند و سر بر آستان او نهند و باز روند، مردی از یک
ساله راه آمد بزیارت او قاصد روی سوخته همین آستانه اش بوسید
امکان درآمدن نی، دیگری عزیزی در آمد از دور راه بسیار در میان
کرد کنارش گرفت همان روز بازگشت و رفت امکان دستوری باشیدن
نبود انا ما احتملت من هذا الرجل کان یقول و کنت اقول گفت احمقیش
نگویند، آری که با وی می گویم، گفتم که اکنون اینجا منم و این دیوار تا جماد نگویی
تا من نمی‌گویی با که می گویی بگو، یکی می گفت مرا که این منطقی است او را خنده گرفت
در خشم شده و عرق کرده سری جنبانید می خندید که چه می گوید، منطقی
مدّتی می گفتم، مرا همان انگار که نیستم می گفت که جنگ همه ازین است که چرا نباشی
لابه کرد که بهم رویم که کودکان با تو خو کرده اند و اُلف دارند البته، آری
مرا نیک بختی نسازد از نازکی و بد طبعی، مرا جایهاء همچنین پیدا آمد منالی و
راحتی باز ازین نازکی گریختم بهم بر زدم در آن حجره می ساختم که بر دَر می
ریدند و من برون می آمدم و حدث آن مست و گرست را با مداد بجاروب

 

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس