مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۲۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۲۲

 

 

امّا همه اندرون سخن گفت و معنی چیزی عجیب بودم کم کسی را از خردکی بوده
است، استاد را ببزرگی که از خراسان آمد چیزی کشف شود مرا می گفت که پدر من
شو بزور برای آن پسرانش شدم چکنم تا رنجور آن بودی این ساعت بر رنجوران
می روی راحت در آنست، که هر چه خدای تعالی ترا در پیش آورد آنرا سعادت
کلّی خود دانی مرا فرستاده اند که آن بندۀ نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار
است، دریغست که او را بزیان برند، اینکه دو یار پهلوی هم دگر نشینند
یا مقابلۀ هم دیگر و سخن گویند چاشنی آن و چاشنی نظاره از دور کجا، آخر
دور اگرچه آن صفا داری که حجابت نکند، اما چاشنی نزدیکی، کو کسی که
از دور در حضور باشد، خود نزدیک چگونه باشد، گویند فلان جا رویم بپرس
که شمس آنجا هست، اگر نیست این ساعت کار دارم فلان اَخلاطی گفت
که شنیدم که در حق تو قدح کردند او بمدح برگرفت، من که مدح کنم تا خود
چگونه باشد، گفت تو چنین نبودی از برکات صحبت او چنین شدی
گشاد کند پیوسته گشادی می کرد، بانگشت بر زدم همچنین فرو رفت
گفتا تو صحبت را شایی، گفتم که اگر بخلوت کنی من باشم و تو ده کفش بر
من بزنی، و هر گشاد که کنی برتابم امّا در حق بزرگان، گفت تو صحبت
می شایی معتقد بودم او را، می شنودم که بزرگ و داناست و چنین و چنین
اما باین نی، اکنون صحبت نیکو نگاه دار خواهد که بیاید که شما بمسجد باشید
شما را ببیند و مدح من خواهد کرد، مرا گفت او به باشد یا فلان زرگر
اخلاطی که شیخ شده است گفتم هر کسی بمقام خود بزرگست، اما چه نسبت
دارد با او، در حق کسی قدح نیست ما را امّا عالم او دیگرست، درویش
خام طمع باشد، جایی که شیخ این کودک باشد که او را هنوز سال می باید
خدمت مردان کند شب و روز می سوزد و می گدازد چون روغن گاو بر تابه
با بعد بوک لعل باشد که رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک، گویی

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس