مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۸


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۸

 

 

دان که فرداش جای دوزخ شد ای گلوی تو بریده هم کُلُوا یک ده بپرس کای گلو
یک ده بگو تو خنجری خور اندک فزون کند حکمت          خور بسیار کم کند حکمت
ها همه جون بدو بپردازد بشنو این را باش، جون اینجای باشی و نمی‌خوری
همانجا باش و بخور هذا اولها می گوی، مرا پس بیاموز تا ثواب و گشایش
و مطلوب و معشوق پیش روی نماید، مثال آنک دوکس صایم باشند، یکی
ازانک نمی‌باید، و یکی ازانک می باید و نمی‌خورد للّه تعالی ثواب که تفسیر یا
عنین و مرد و از زنا پرهیز کردند یا رنجور و مرد، قوی از راه زی
چون همه حیوانات، جون نیابند و نبینند صابرند فی الجمله ضعفی
هست فیا اهل لیلی کثرالله فیکم من امثال لیلی کی تجود نهالیها آری
جادۀ خراسانست دیدم اشتران نمی‌دانم سه بود یا هزار، گفت این چگونه
مشکل است، آن نر و ماده آن دگرش را نمی‌دانم باری سخنش نر و ماده است
اگر آن دگرش نر و ماده نبودی سخنش نر و ماده نبودی، حرکاتش هم نرو ماده
نبودی، همه نر و ماده اند الّا قومی کو آن قوم آنرا که نه بینی ای صنم چند زنی
ما را یکی تنها رها کردی، آشنا چون با ما نباشد تنها باشیم آشناء ما کیست
و اکنون این سخن در پوست می گوییم، خدای داند که آن نحس خود چه فهم می کند،
و اگر معنی می گشاییم خوش نمی‌آید چیزی هست، و اگر معنی نمی‌گویم، قال
ع م من تقدم الی بشبر تقدمت الیه بذارع کسی که صاحب سخن باشد او را
خود سخن در اندرون موج می زند، الّا مگر که مستمع اهل نباشد آنجا رفت
نشست نمی‌گوید که وا پس مرد مانند چو وعظ می گفت مرا چه آورد شعر،
خراباتی شدم و ز غم برستم، زبند زهد و قرایی بجستم، برای خدمت آزادگانرا
بزنارش میان محکم ببستم، نشاط بزم شادی از سه چیزست، شراب و شمع و شاهد هر سه جستم
ما بندگی خویش نمودیم ولیکن، خوی بد تو بنده ندانست خریدن خود آبش
کی رها کند که چاه کند بستم خود را عارف می کنند، یکی همه جهد می کند تا بپوشاند

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس