مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۲


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۲

 

 

خود کردم و اثرش ظاهر شد، ندیدی نمی‌بینی اکنون آن دگران اگر این گویند
پاره پاره شان کنند، او نمی‌داند سخن را چرا بیهوده سخن گوید بی وجه و بی علم
آن او نیست و دلیل بر آن تصریف نمی‌داند کرد تصریف نخوانده است،
تصریف گردانیدن معکوس کنم و مقلوب کنم و بگردانم و عقل از در و بیرون درآ
پرده سخت دور ایستاده، زهره اش نه که قدم پیش نهد آن گفت که نحو
هیچ خبر ندارد از نحو آنکس خبردارد او نحو باشد، واللّه که تا نحو نشود
هیچ از نحو خبر ندارد، اکنون همه جفا با آنکس کنم که دوستش دارم، امّا
چندان نباشد جفاء من نیک باشد، سهل در دعوت قهر است و لطف، امّا
در خلوت همه لطف است، مرا ازین وسوسه آمد که او را غرض باز رفتن
من نیست، بباغ باز رفتن هذه است که او را بباغ نمی‌تواند دید، و نیز
خایف که آنجا این سرمکشوف شود از چلبی، و او را امکان دیدن هده نیست
آنجا گفتند بدره رفت، گفت بدره چرا رود، پس مرا دستوری ده گو تا بروم
مرا چه می گیرد می گوید که بروم می گوید زنهار زنهار بر من می خند، آن
گفتن چه که نعمتی خدا مرا داد شکر این چون گذارم، و آن سخن چگویی تو من چگونه
زیم خدا جزا خیر دهاد، این عورت که می گوید من ترا نخواهم مرا فید نباشد
باری اگر او این بار برود و گواه بیاورم و تا او آمدن پاش بگشایم و رفت
مرا این دامن گیر بود که عورت را دل در پی من بود چه عیب کنم، عورت بیچاره
را او چه داند انگ او کار او تمام شد، این کس که در عقد من درآید
و با او نزدیکی کردم و تن من بتن او رسید او بزرگ نبودی و عزیز نبودی
این هرگز نبودی، بدره چه کند گفت تفرّج گفت بدره چه تفرج باشد
با این قوم چگونه می تواند آمیخت چگونه می تواند نشست، چنانست گویی
او شوهر تست، ازین شوهر بدخو که بی دستوری من چرا رفت نمی‌دانم

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس