مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۱

 

 

و فعال داند، مصوری و محسوسی پیش وی آمدی تا بوی سخن و رأی و تدبیر
می کند، و هرگاه چنین بود خود محال بود که وی خدای بود بلک عاجز و مقهور
بود، مرا اگر بر در بهشت بیارند اول در نگرم که او در آنجا هست
اگر نباشد گویم او کو نی مرا می باید که معیّن بینمش، همچنین برابر اگر نبود
رفتم بدوزخ، دوزخ از من پرسد بارها دیده ام معاینه بگویم مرا با تو
کار نیست او را بمن ده تو دانی، بعد ازین هرچه خواهد گفت او داند، مرا
دگر بآن کار نیست آنچ گفتم رفت، از طرف او هم باید چنین بود اندرون
خالیست بر اندرون بار می زند ایمان آرد، و آنرا که از اندرون نیست
هزار معجزه می نمایی ایمان نمی‌آرد، ابوبکر رضی اللّه عنه هیچ معجزه نخواست
گفت پیغمبرم گفت آمنّا و صدّقنا، حاصل سیم داد که پانزده روز باز آیی
هنوز می روم، اکنون مگذارم که بروم چرا رها می کنی مرا دوست کم شود
خلق سخن ما فهم نکنند و در نخواهند یافتن، آن پیر را بگو که درین مرد
کژ چرا می نگری، مردمان بر جهودان سلام کنند اکنون خوش نپرسید
ما او را بصد حیله و ناز می آریم تو چنان می نگری ازان تو چه خورده است
ای خواجه ایشان قیاس از قوت خود می کنند بر خود قیاس می کنند که
مردمان پراکنده شده، تا بجامع منادی کنیم این مردمان را کی جمع متفرق
کرد آخر همان کس جمع کند این چه عجزست، از عجز حیله می کنند و کار
خود غیر آنست گشایش در غیر آنست، من می گویم که مرا زهر تریاق
است، و بال شما ازین خوردن در گردن من شما گواه باشید ولا
تزر وازرة وِزر اخری اگر وازرم باشد برنگیرم، اکنون وازر نیستم
دوزخ من از من حذر می کند و می ترسد آخر می گوید جُز یا مومن فان
نورک اطفأ ناری گویم که یار من پیش تست بمن ده مرا با تو کار نیست
تو دانی با خود قول ع م من این را بشکنم چنین گفتم بعکس و معاملۀ

 

مقالات شمس تبریزی


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس