مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۰


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۱۰

 

 

چیست، اوّلا قومی از فلاسفه برانند که این همچنین سر فرو بردن و تن بر
آوردن عیب است و نقضان است در روی افتاد که همین بود غرض من
مقصود من همین بود چه مقصود، نقل کردم از فلاسفه که ایشان اهل ایمان
نیستند، اکنون رها کن تا سخنی بگویم آن محمد می گوید رها کن تا بگوید تا بشنوم
سخنی میگوید بی وجه دانی اصل سخن این بود که گفت که مقصود من این بود
اکنون این از آن چون توئی باشد این لایق تو باشد، من نمی‌گویم کسی را که
فاسق است کسی را بفسق منسوب نمی‌کنم و نه باندیشۀ فسق، و این
استغفار نه جهت آن می گویم که اندیشۀ بد از اندرون پاک کنند، من می
گویم که عین معرفت را پیش آورد این شیطان و مانع کند آنرا که مقصود تو ترا
از آن معرفت اندرون خالی می باید کرد و پاک می باید کرد، هیچ چیز بالای
معرفت باشد، وقتها مقر شود و آب در چشم گرداند و کلاه خواهد
و وقتها گوید که ما را بیک خر نمی‌گیری بهیچ برآوردی، ما ترا خود مفتی عالم
گرفتیم که هریوه می گوید آخر مرا آرزوست که ازین طعام خوب بپزم تا تو
بخوری ببینی که چونست هنر من پرهیز آوردی، کریم را گفتی همچنین
سپاه سالار نه مرد دامن در گردن انداخته آستین مرا با او تعلق فراشی بود
چندان ش بودمی که چشمها ازو برفتی، بیچارگی رازی آغاز کردی گفتی
از سر برون کرد، هم با آن کفش او بر سر می زدی که می باید که برون که آنجا
که گویم را گفته بود که بنشین، گفته بود که ترا چنین گوید چنین گو که من راضیم
آن مرد مردانه او را گفتند که پسر تو از صد دختر یکی بهترست، پیش
فلان می خسبد، گفت آن روز و آن شب ایمنم که پیش او باشد، باللّه که مرا
با او هیچ فسادی نبود اکنون باز توبه کرد، گفتمش که نگفتمت گفت آری بد
کردم، اکنون چه کنیم بدان حجرۀ ما نیز راه یافتند مزه نماند که فسقی کنیم
تا اکنون هنوز نکردم بالا توبه ویران کنند، و این چنین کس کسی را خالق

 

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس