مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۰۳


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۲۰۳

 

 

چون طمع علم نباشد و طمع معرفت و طمع دنیاوی نه، از چه بر شما فرض کنم جهت
مصلحت شما باشد، کسی با شما سخن درویشان گوید باعتقاد بشنوید به نوعهاء
دیگر مشنوید، این استغفارک رسمی اعتباری ندارد که هزار حدیث بکنند پیش
آرند شکم که استغفارک کردیم، نی آنرا حامی و معین نباید این را مطلعه می کرد
و بلخی بر طریق سخن می خواند آنگاه می گوید که من ازینها نمی دانم زهی مصطفی که
در عین صفا از همه خیالها فارغ، همه از خیال تو ... از خیال همه خالی
و فارغ، آن رسن بازی و عمود بازی را که هم دو چشم بسته و نعلین در پا
و سبوی آب بر سر و چهار پاره در دست، پایها عسُر آید می رود و یسُر باز
می آید، ناگهان خود را فرو اندازد و بدو بغل بگیرد ریسمان را بانگشتی خود
را در آویزد باز برجهد برآید، آن یکی فربه فرو افتاد آن عرب نماند تا درین
هر بار نوحه کردی گفتی آوردم این بازی بنام خواجه فلان، آن جوبها را دو
خیالی گرفته بودندی از بخشش بسیار آنرا بر لب دریا آموزانند، اگر
بیفتد در دریا افتد، آنگاه چون درازتر و درازتر آنگاه بخشکی آرند آنکه
چوب را درازتر می کنند، آن که مرا دشنام می دهد خوشم می آید و آنک ثنا می گوید
می رنجم، زیرا که ثنا می باید که بعد آن انکار در نیاید، آخر منافق بترست از
کافر ان المنافقین فی ادّرک الاسفل کافر گفت که این بار بیا تا با هم برویم
بدمشق همین که پاییز درآید برویم، هیچ علاقه نیست مرا این مریدان احمق
بودند، اگر هر کسی دخل یک سالیانه ی خود بمن دادندی که این بستان و برو
و همام سه چهار درم بدادی و هر کسی چیزی ده دوانزده هزاری حاصل شدی
من پنهان پیغام کردمی که م چیزکی نقد شد برخیز تا برویم برخاستمی مدتی
با آن خوش بودیمی، آنگه باز آمدیمی فلان هر که خوی برون آید الّا شمس الدین
خونجی اگر خود را باو می دادم کارش باخر عمر نیک می شد، الّا مکر کردم و او آن مکر
را بخورد، وای برآن روزی که من مکر آغاز کنم کارم چیست جز مکر کردن اکنون

 

مقالات شمس تبریزی

 


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس