مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۹


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۹

 

دو صفت است، یکی ( نیاز )، یکی بی نیازی از بی نیازی چه امید داری
نهایت طالب چیست مطلوب، نهایت مطلوب چیست دریافتن طالب او
شیخ محمد کافری سجود کن از برای او بسوی قبله سخن درست بگو، قبلۀ من
توی، اگر من بگویم تو کیستی ترسم بر من منکر شوی، من مسلمان باشم تو کافر
مسلمان در کافر درجست، در عالم کافر کو تا سجودش کنم و صد بوسه اش
دهم تو بگو من کافرم تا بوسه ترا دهم کو دوزخی آخر دوزخ ابدیست
بهشت ابدی، پس کو دوزخی در همه عالم یک دوزخی نیست دوزخ
این ها ج مرا نمی شناسند درین عالم پس کِرا می پرستند، بگو من از دی
باز از تو چه غصّها خوردم، می گویم در خانه خوش نیستند می گویی برهان
بنما از من برهان خواهند از برهان حق خواهند، اما از حق که برهان
خواهند من خوشم، و بس مردی انست که که دیگران را خوش کند، چه
مردی باشد که خویشتن باشد بندۀ خویشتن خوش باشد، ان کار
خ است که غم دیگرانش دارد، گفت ما را از شمس الدین گشایشی نیست
( کبر ) کسی از من گشایش طلب، مرا یابد و گشایش یابند، باز آرزو امّا بی
ازار، و (مُر) اگر کشیشی مسلمان را کشت آمد در مدرسه از عوانان گریخت
ترا یافت تنها می گوید که مرا امان دِه مسلمان مسلمانی را می کشد نمی رهد
اگر تو او را امان ندهی ( آزار می روی زِ نیازار ) کیر خر در کس مادر من جانش
نباید ... ، اشتر در کُس مردمان تا بمراد برسند کوچک ترست،
کیر سگ در کس زیرا خر ازان مادر منست، در آرزوش می زد عالم بود امّا
می تو در * بایست ( دی زن )، تا نحانه اگر بزرگست و اگر کوچک است،
جان می کن چه کُنی، اکنون انچ هست محمد ( تر امد )، این با او نکو دمی که با تو
کردم برهمش زدی یگانه تر کردمی پنداشتمی اگر نخوری بر رای سر در کُس
عایشه در می زن تا طاقت داری، کیر خر در کس زن بهاء ولد که او ترا


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس