مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۸


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۸

 

گفتیم همه بعکس کردی مگر او توبه کند که بهم باشد یا نشیند یا فهم نکرد
یا تاویل دیگر کردی، اگر آن می کردی من می گفتم هر یکی ازیشان فرشتۀ
می شدند، آخر من می دانم مرا عالم می دانی دانا می دانی چگونه این نخواستم گفتن
این ساعت این سخنها گفتنی بود، الّا این ساعت به لاغی دیگر مشغول خواستیم
شدن آن خود بمعامله بآهستگی گفته شود سرباری این کار نشود،
کارهاء دیگر سرباری و تبع این کار باید مرد کار باید کارک بجد می باید
کرد هل سبیل الی خمر قال م یشرب، خ م را عُمر دراز دهد چند هزار (دراز)
دهد چند دراز بمعنی ابداً ابداً خ م عُمر دراز دهد و برخورداری
و دست در زنجیری کن، کار کن سُلیمان زنده است هواش بجوش آید
لحظۀ احسنت گوید باز رفت از خود کیست که او را هوا باشد اگر در
هوا قدم زدیی بعالم روح بو بردی و بعالم حق، رفتم بر یک یک مریدان
هنوز آبی نخوردیم در شهر هنوز نیاسودیم با بالا من رفتم، رفتم
تا درِ حجره همه ( مگیر ) باز رفتم با بازار کهن، انگه آمدم آمدم تا اینجا
همه نماز پیشین باشد، خود محال است خانه چنین تا بدانی خ چه کارها
کند لا اله الّا الله همه آخر کجا رفتند بیکبار، یکی بود که مشت زدی
او را بینداختندی اگر جهودی نیز بودی، روزی قضا الله یکی را بینداخت
ازین بیچارۀ را، آمده بود هرگز اتفاقا جنگ ندیده بود در جست گلوی او
گرفت که من این را خواهم کشتن، چرا ترا چه کرد تو همه جهان می کشتی
ترا همه می انداختند این بیچاره افتاد او را چرا می کشی، نه البته او را بکشم
چرا من در همه عُمر یکی را اندازم او را نکشم، بَرِ پادشاه رفتند گفت او را
بسوی خ بیارید اکنون صد دینار بستان و او را بهل، گفت هر
عضوی ازان آدمی هزار دینار آرزد او را چند عضو است، آدمی را
بیارند ببازار بر تو بچند خری نه از روی بی نیازی از روی نیاز آدمی را


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس