مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۷


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۷

 

ای خواجه ما را هیچ امری و نهیی نیست، ما را نه دوستی او می باید نه دشمنی
ما خرقه می پوشیم ازو و صد سجودش می کنیم هر روز ترک دوستی و دشمنی ما
بگوید، خواستمش که بر هم دِرّانم باز خود را گرفتم زهی سرد زهی یخدان عبد
العزیز، والله که دشوارست این ساعت سفر کردن امّا ناچار می شود
ان ساروس بباد می آید، چندان رنج بمن رسید که تا دو سال آن رنج راه
از من نرود سفر کردم آمدم و رنجها بمن رسید که اگر این قونیه را پُر زر
کردندی بآن کِرا نکردی، الّا دوستی تو غالب بود برای غلامچه مردی را
ترک نتوان کردن این همه سخنها گفتنیست الّا این ساعت بخواستم گفتن اگر
شومی این غم نبودی که ما را بیاشوبانید برهم زد ما را امّا خود کی برهم شویم
الّا او را که بران داشت که برود، گفتم کاشکی آنجا نرفتیمی یا نشنیدمی گفت
امّا چه فایده بودی چون رفته بود لابد خواست گفتن چه امروز چه فردا
چنانک کسی جهت کسی کار نیکویی کرده باشد، نیکوکاری ( تباری ) بگو
چیزی نیکو شده را سرد نفسی بران زند ویران کند، ایشان خود با هم
درافتاده اند که چون کنیم تا جمعیّتی کنیم و در تدبیر او برفت و بگفت آن سرد
شد بریشان، تو که پدری نمی توانی تهدید کردن که ادب گیرند، عین
الدین فرزند مادرست همچنان غرور، چو او بی رو و کبر نظام الدین
هیچ نماند، بالله مرنج تا بگویم سخنی خوش می شنوی با تو سخن می توان گفتن
امّا وقتها هست که نمی توانی شنودن سخنها فوت می شود سفرم سخت
دشوار می آید، امّا اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی،
نه سفر توانم کردن و نه با قصر توانم رفتن الّا اگر لابد شود همین جا
گوشۀ و کنجی دیگر که زحمتم ندهند، مرا تا دو سال هنوز سفر دل ندهد
از رنجها که دیدم، الّا مگر (مجاز) باشد سر پوشیده و جمعیّت یاران موافق
تا راه ننماید، این بار اگر سفر کنیم تو چنان مکن که آن بار تخلف کردی و انچ


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس