مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۱


مقالات شمس تبریزی نسخه ۲۱۴۵ قونیه صفحه ۱۷۱

 

که شرب او را زیان نکردی الّا او را آن مقام نبود و او آن نبود که این را پشت
پای زدی، او از طالبان بود چون او را زیان نبودی خود مطلوب را چه باید
گفت، اگر من برین پهلو خسپم تا روز قیامت همچنین مرا هیچ زیان نکند،
بلک هر روز افزون تر و بهتر، با این همه آن روز که از من فوت شد
من می رنجم و تا شب خوش نباشم و آن روز که بگذارم خوش دل باشم و شادمان
در کعبه اگر قبله نباشد شاید، از کعبه برون و قبله چاره نبود تو از
( ارزوی) ارزروم پیرست یا جوان چندان دور باشد که خانۀ ح در
گوش تو بگویم خوانچه را برگیر مرا آب دِه امشب اگر تنها خفتی جدا من نیاسودمی
دست و پای بینداختم تو پُشتم گرم می کنی پیشم سرما می یابد، اگر دگری باشد
کودک کاغذ را او بگیرد چرب شود هوش ببرد، این کارها بما بفرما چون
می خوریم و ترا نمی نگریم اُخ اُخ بکن تا مرا اعلام شود از تو چه خام طمعم من
تن لطیفست، رنج را بمن راه شدی هر روز و شب رنجور بودمی الّا گرسنگی
برو می نهیم می سوزمش بآن گرسنگی م آخر چیزی بدزدیدیم آن نصیب
تو همچنان بر جای است، اول پرده او بران که او را در خوان همان حکایت
قزوینی است که اوّل استنجا کرد انگه ( بریست ) که ابریق شکستۀ صرفۀ
( اب ) اِیلا اَفِندی م چه خوش است آن وقت که می رنجد کفشها بر زمین
می زند دگر ( الوحشة وحشه ) اینک من ایشان را سخت می گیرم دو روی
دارد، یکی روی با خلق دارد که جهت خسیسی است، حدیث صوفی و ماده
خر و ویرانه، آن وجه دیگر اگر زود ترک کنم یقینست، اگر کسی برنج باشد
با من اما چون جدا شود پشیمان شود اکنون می افشارمش تا نیکو شود
تا بیشترک رنج می بیند، چون سخت عاجز شود اگر روزی جدا شود انها یادش
آید با دگری اُلف گیرد و آن ازو برود، اما ازان م که تردّد و تاویل
بود محمول بود بر همه، گفت که دیر باید و نادر کسی باشد که باوّل کرت


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس